دوراهی عشق و نفرت
دوراهی عشق و نفرت
p⁶
جونگکوک:فکرم حسابی مشغول بود بین یه دوراهی سخت قرار گرفته بودم
جیمین:دیگه کاملا مشخصه باید چیکار کرد ا/ت رو میریم تحویلشون میدیم و تموم میشه بهتره خودتو بخاطر این دختره تو دردسر نندازی
جونگکوک:اعصابم حسابی خرد بود بین دوتا از مهم ترین تصمیمای زندگیم گیر افتاده بودم برگشتم با عصبانیت روبه جیمین گفتم:
جونگکوک:اینقدر تو کارای من دخالت نکنی!
جیمین:همون موقع که منو به عنوان دست راستت انتخاب کردی باید فکر اینجاهاشم میکردی هرچی که میگم بدون دارم به نفع خودت حرف میزنم اگه عاقل باشی خودتو تو دردسر نمیندازی پسر خوب!
جونگکوک:خودم میدونم باید چیکار کنم پس رو اعصابم نرو(بلند شدم رفتم سمت اتاق ا/ت)
جیمین:آره بابا کاملا مشخصه میخوای چیکار کنی(همه ی این حرفا رو با تمسخر میزد)
جونگکوک:نمیدونم چرا اومده بودم اتاق ا/ت تو نگاه ا/ت نگرانی موج میزد!
ا/ت:تموم حرفای بین و جونگکوک و جیمین شنیده بودم میدونستم الان از لحاظ فکری زیادی بهم ریخته و من الان تنها کسیم که میتونستم ارومش کنم از یه طرفم نگران بودم بخواد منو تحویل اون ادما بده
جونگکوک:خیلی خوب میدونست الان به چی احتیاج دارم و چی آرومم میکنه..! چطور میتونستم بیخیال ا/ت بشم؟ و یجورایی باعث مرگ و کشته شدنش بشم..!
اروم رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم...
تهیونگ:اسم و مشخصات اون دختر الان روبهروی من بود، باید بازیو شروع میکردم!
جونگکوک:گذر زمان رو حس نمیکردیم انگار نه انگار که قرار بود اتفاق خیلی بدی بیوفته! و این اخرین رابطه ی بینمون بود..!
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
p⁶
جونگکوک:فکرم حسابی مشغول بود بین یه دوراهی سخت قرار گرفته بودم
جیمین:دیگه کاملا مشخصه باید چیکار کرد ا/ت رو میریم تحویلشون میدیم و تموم میشه بهتره خودتو بخاطر این دختره تو دردسر نندازی
جونگکوک:اعصابم حسابی خرد بود بین دوتا از مهم ترین تصمیمای زندگیم گیر افتاده بودم برگشتم با عصبانیت روبه جیمین گفتم:
جونگکوک:اینقدر تو کارای من دخالت نکنی!
جیمین:همون موقع که منو به عنوان دست راستت انتخاب کردی باید فکر اینجاهاشم میکردی هرچی که میگم بدون دارم به نفع خودت حرف میزنم اگه عاقل باشی خودتو تو دردسر نمیندازی پسر خوب!
جونگکوک:خودم میدونم باید چیکار کنم پس رو اعصابم نرو(بلند شدم رفتم سمت اتاق ا/ت)
جیمین:آره بابا کاملا مشخصه میخوای چیکار کنی(همه ی این حرفا رو با تمسخر میزد)
جونگکوک:نمیدونم چرا اومده بودم اتاق ا/ت تو نگاه ا/ت نگرانی موج میزد!
ا/ت:تموم حرفای بین و جونگکوک و جیمین شنیده بودم میدونستم الان از لحاظ فکری زیادی بهم ریخته و من الان تنها کسیم که میتونستم ارومش کنم از یه طرفم نگران بودم بخواد منو تحویل اون ادما بده
جونگکوک:خیلی خوب میدونست الان به چی احتیاج دارم و چی آرومم میکنه..! چطور میتونستم بیخیال ا/ت بشم؟ و یجورایی باعث مرگ و کشته شدنش بشم..!
اروم رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم...
تهیونگ:اسم و مشخصات اون دختر الان روبهروی من بود، باید بازیو شروع میکردم!
جونگکوک:گذر زمان رو حس نمیکردیم انگار نه انگار که قرار بود اتفاق خیلی بدی بیوفته! و این اخرین رابطه ی بینمون بود..!
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
- ۹۳
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط