عاشقانه

به قصدِ درکِ آغوش تو تا ذوق سفر دارم
مرا از بی پر و بالی نترسان، بال و پر دارم
هراسانم نکن از جنگلِ افتاده در آتش
به روی شاخه‌هایم مستمر زخم تبر دارم
تو را در خوابهایم می‌کِشم تا سمت بیداری
تو را در خواب، از بیداریِ خود بیشتر دارم
مبادا از حضورِ در خیالم دست برداری
نمی‌خواهم که بارِعشق را از دوش بردارم
گوارای وجودم، نوش جانم کوه غم دارم
گوارای وجودم، نوش جانم چشمِ تر دارم
مرا هر بار منکر می‌شوی یا تار و پودت را؟!
که از حالِ دلت اندازه‌ی حالم خبر دارم.
دیدگاه ها (۰)

به قصدِ درکِ آغوش تو تا ذوق سفر دارممرا از بی پر و بالی نترس...

به قصدِ درکِ آغوش تو تا ذوق سفر دارممرا از بی پر و بالی نترس...

بگویم حال خویشت، لیک از آزار می ترسموگر ندهم برون، ز اندیشه ...

بگویم حال خویشت، لیک از آزار می ترسموگر ندهم برون، ز اندیشه ...

...آتشی انداخت بر جانم همان چشمان توکـودک دل غـرق شـد در بیـ...

ᬼ࿐‌ـ‌ٰٰ🌹🍃ـᬼ࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یک چیز را می‌خواهم بدانیمی‌د...

#دلم‌میخواست...شهر را که میگردم گاه پر است از مردان عاشقی که...

باد پاییز و غروب و این دل بارانیبغض نمناک غریبی بعد هر ویران...

مهتایِ عزیزم ؛ از ژرفای جانم انجا که لغات عاجزند از وصف ، تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط