گاهی همینطور که نشسته ام

گاهی همینطور که نشسته ام
فکر میکنم تو با آن چشم ها
چه کسی را نگاه میکنی!
یا...
اصلا کیست که در چشمهای قهوه ات غرق میشود این روزها؟
بعد که میبینم ناراحتم میکند این فکرها
بلند میشوم
از پنجره به خیابان نگاه میکنم و
با خود میگویم؛
چشمهایش به درک!
با لبهایش چه کار میکند؟
فقط آدمها را صدا میزند! نه؟
نکند...
کلافه میشوم
از دلتنگی
از حسادت
دست میبرم به شعر
راستی
توی لعنتی چقدر شعر به من بدهکاری که قرار بود معشوقه شان باشی!
دیدگاه ها (۲)

شاید سال ها بعد تو مضحک ترین اتفاق زندگیم باشی ...شاید چند س...

ما چقدر با هم خاطره های قشنگ نداریم..یا مثلا چقدر کافه نرفتی...

:))

:)

صحنه,پارت یازدهم

صحنه;پارت دوازدهم

6:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل در حالی جونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط