قرار نبود عاشقش بشم
قرار نبود عاشقش بشم
پارت: ۹
ویو صبح جیمین
از خواب بیدار شدم و دیدم جونگکوک نیست و اون دختره هرزه خوابیده روی قفسه سینه ام یهو دختره رو هل دادم و انداختمش پایین تخت که چشماش باز نشد از خستگی دیشب تقریباً رفته بود پیش فرشته مرگ و برگشته بود
*جیمین بلند شد و رفت یه دوش 5 مینی گرفت امد بیرون لباسش پوشید موهاش رو سشوار نکرد و فقط شونه کرد و از اون بار امد بیرون که وقتی نور خورشید بهش خورد یه لحظه چشاش درد گرفت*
_لعنت بهت خورشید احمق چرا صاف میزنی تو چشم من؟
همه دیونه شدن اه فردا هم دانشگاه دارم باید مخ اون دختره که اسمش ا.ت بود بزنم فردا ازش میخوام دوست دخترم بشه و بعد اینکه اعتمادش رو جلب کردم اون رو از زندگیم پرت میکنم بیرون به همین سادگی
*جیمین نیشخندی زد و رفت سوار ماشینش شد و رفت خونش تا بخوابه دیشب بخاطر اون دختره انرژی زیادی از دست داده بود چون تا ساعت 9 صبح داشت دختره رو می کرد*
ویو ا.ت
توی خونه نشسته بودم و بابام سرش با معامله هاش گرم بود اصلا حواسش به من نبود که چیکار میکنم هیچ اهمیتی نداشتم من از دار دنیا فقط پدرم رو دارم چون مامانم وقتی 5 سالم بود به دست پدرم کشته شد و من موندم اونجا
فلش بک
*یه روز خوش بود ا.ت داشت با اسباب بازی ها بازی میکرد و مامانش هم تو خونه داخل اشپزخونه بود غذا رو آماده میکرد که پدر ا.ت امد با لباس های خونی که مادر ا.ت نگران شد و رفت سمت شوهرش و گفت*
علامت ها مادر ا.ت ♡ پدر ا.ت ☆
♡عزیزم چه بلایی سرت امده کی این کارو کرده؟
*مادر ا.ت با نگرانی میگفت که یهو شوهرش انو پرت کرد سمت دیوار و فریاد زد گفت
☆گمشو کنار از جلوی راهم زنیکه احمق«با داد»
♡عزیزم آروم باش چی شده بهم بگو
☆نمیدونی گفتم وقتی عصبیم نیا پیشم هرزه
♡اون خون چیه روی بدنت
☆من عضو باند مافیا شدم و رفتم آدم کشتم با بی رحمی فهمیدی
♡چی گفتی؟......یعنی چی منظورت چیه؟
☆من ادم کشتم فهمیدی زنیکه«با خشم سیلی زد به زنش»
♡لطفاً بس من ا.ت نیاز به پدر داره همچین کاری نکن لطفاً از اون باند بیا بیرون وگرنه مجبورم برم به پلیس بگم که آدم کشتی
☆تو چه زری زدی؟چه گوه خوردی؟
♡گفتم تمومش کن وگرنه مجبورم لو بدمت«با لکنت و ترس زیاد»
*یهو پدر ا.ت عصبانی شد و سر مادر ا.ت رو کوبید به دیوار انقدر اون رو زد که بر اثر ضربه و کتک خوردن فوت کرد و از دنیا رفت*
☆چه بهتر که مردی میتونم برم یه همسر دیگه بیارم به جات«با نیشخند»
*اما اون خبر نداشت که دختر کوچکش آروم همه چیز رو دیده و بی سرو صدا گریه می کرد و عروسکش رو بغل کرده بود تو اون وضعیت*
ببخشید دیر شد مریض شده بودم 🙂
شرط: 15 لایک 10 کامنت 😘
پارت: ۹
ویو صبح جیمین
از خواب بیدار شدم و دیدم جونگکوک نیست و اون دختره هرزه خوابیده روی قفسه سینه ام یهو دختره رو هل دادم و انداختمش پایین تخت که چشماش باز نشد از خستگی دیشب تقریباً رفته بود پیش فرشته مرگ و برگشته بود
*جیمین بلند شد و رفت یه دوش 5 مینی گرفت امد بیرون لباسش پوشید موهاش رو سشوار نکرد و فقط شونه کرد و از اون بار امد بیرون که وقتی نور خورشید بهش خورد یه لحظه چشاش درد گرفت*
_لعنت بهت خورشید احمق چرا صاف میزنی تو چشم من؟
همه دیونه شدن اه فردا هم دانشگاه دارم باید مخ اون دختره که اسمش ا.ت بود بزنم فردا ازش میخوام دوست دخترم بشه و بعد اینکه اعتمادش رو جلب کردم اون رو از زندگیم پرت میکنم بیرون به همین سادگی
*جیمین نیشخندی زد و رفت سوار ماشینش شد و رفت خونش تا بخوابه دیشب بخاطر اون دختره انرژی زیادی از دست داده بود چون تا ساعت 9 صبح داشت دختره رو می کرد*
ویو ا.ت
توی خونه نشسته بودم و بابام سرش با معامله هاش گرم بود اصلا حواسش به من نبود که چیکار میکنم هیچ اهمیتی نداشتم من از دار دنیا فقط پدرم رو دارم چون مامانم وقتی 5 سالم بود به دست پدرم کشته شد و من موندم اونجا
فلش بک
*یه روز خوش بود ا.ت داشت با اسباب بازی ها بازی میکرد و مامانش هم تو خونه داخل اشپزخونه بود غذا رو آماده میکرد که پدر ا.ت امد با لباس های خونی که مادر ا.ت نگران شد و رفت سمت شوهرش و گفت*
علامت ها مادر ا.ت ♡ پدر ا.ت ☆
♡عزیزم چه بلایی سرت امده کی این کارو کرده؟
*مادر ا.ت با نگرانی میگفت که یهو شوهرش انو پرت کرد سمت دیوار و فریاد زد گفت
☆گمشو کنار از جلوی راهم زنیکه احمق«با داد»
♡عزیزم آروم باش چی شده بهم بگو
☆نمیدونی گفتم وقتی عصبیم نیا پیشم هرزه
♡اون خون چیه روی بدنت
☆من عضو باند مافیا شدم و رفتم آدم کشتم با بی رحمی فهمیدی
♡چی گفتی؟......یعنی چی منظورت چیه؟
☆من ادم کشتم فهمیدی زنیکه«با خشم سیلی زد به زنش»
♡لطفاً بس من ا.ت نیاز به پدر داره همچین کاری نکن لطفاً از اون باند بیا بیرون وگرنه مجبورم برم به پلیس بگم که آدم کشتی
☆تو چه زری زدی؟چه گوه خوردی؟
♡گفتم تمومش کن وگرنه مجبورم لو بدمت«با لکنت و ترس زیاد»
*یهو پدر ا.ت عصبانی شد و سر مادر ا.ت رو کوبید به دیوار انقدر اون رو زد که بر اثر ضربه و کتک خوردن فوت کرد و از دنیا رفت*
☆چه بهتر که مردی میتونم برم یه همسر دیگه بیارم به جات«با نیشخند»
*اما اون خبر نداشت که دختر کوچکش آروم همه چیز رو دیده و بی سرو صدا گریه می کرد و عروسکش رو بغل کرده بود تو اون وضعیت*
ببخشید دیر شد مریض شده بودم 🙂
شرط: 15 لایک 10 کامنت 😘
- ۵۰۴
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط