زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
دیدگاه ها (۶)

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻐﺾ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ ﺍﺕ ﺷﻮﻡ ﮔﻢ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﺯ ﭘﺸﻴﻤﺎﻧﻲ ﺍﺕ ...

دل من قیمتیه ، نه حراج روزگار شرتونو کم کنین،آدمای نابکار ...

من به سرگشتگی آهوی دشت من به درماندگی صخره و سن...

ﻗﻠﺒﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﯼ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﻧﻔﺲ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻔﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﺁﻩ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭ...

سفیر کبیر Grand Ambassador

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ ات وارد اتاق کار کوک ش...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط