با زبان گریه از دنیا شکایت می کنم

با زبان گریه از دنیا شکایت می کنم
از لب خندان مردم نیز ، حیرت می کنم
از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده اند
در کنار دیگران احساس غربت می کنم
بی سبب عمر گرانم را نبخشیدم به عشق
من به هر کس دشمنم باشد محبت می کنم
سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگ ها
اشک می ریزند تا از خویش صحبت می کنم
بهترین نعمت سکوت است و من ِ بی همزبان
با زبان واکردنم کفران نعمت می کنم
دیدگاه ها (۳)

چه زیبا میشد این دنیااگر شاه و گدا کم بوداگر بر زخم هر قلبیه...

جمعه احوال عجیبی داردهر کس از عشق نصیبی دارددر دلم حس غریبی ...

ای نوش داروی دلمجامی دگر، کامی دگر، شامی دگر پیشم بمانروح من...

شبی باران.. شبی آتش.. شبی آئینه و سنگم..! ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط