my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 8
ویو کوک:
نگاهم از پنجره جدا نمیشد برف هر لحظه شدیدتر میشد.درختهای کاج کمکم پشت سفیدی برف گم میشدن چند دقیقه گذشت هیچ خبری نشد.با بیحوصلگی از روی صندلی بلند شدم.
_لعنتی...گفته بود زود برمیگرده.
چند قدم داخل کلبه راه رفتم.بعد دوباره برگشتم سمت پنجره.بازم هیچی.یوکی هم نبود.نفسم رو با کلافگی بیرون دادم.
_اصلا به من چه...
چرا هنوز برنگشته؟نمیدونم این نگرانی بود یا چیز دیگه. اخمم عمیقتر شد.نه...حتماً یه جایی سرگرم شده.همین.دوباره روی صندلی نشستم.ده ثانیه...بیست ثانیه...سی ثانیه...کلافه دستم رو روی موهام کشیدم.
_اعصابمو خرد کرد...
پالتوم رو برداشتم.همین یه نگاه.فقط مطمئن میشم سالمه.بعد برمیگردم.هوای بیرون به صورتم سیلی زد.
برف تا زانوهام میرسید.رد پای ات هنوز روی برف معلوم بود، همون ردپاها رو دنبال کردم شونهم و پام و تقریبا کل بدنم درد میکردن، اما اهمیت ندادم چند دقیقه بعد...صدای خندهای بین درختها پیچید، ایستادم.اون صدا رو میشناختم.سنجاب...بیاختیار نفس راحتی کشیدم، خوبه، سالمه.همین که خواستم برگردم...صدای مردی رو شنیدم.گوشام تیز شد.
~هنوزم مثل بچگیات تو برف ذوق میکنی.
صدای خنده ات دوباره بلند شد.
= خب... برف قشنگه.
آروم جلو رفتم.بین شاخههای پوشیده از برف، هر دوشون رو دیدم.ات کنار مردی ایستاده بود که یه کوله روی دوشش داشت.کنار پاشون هم یوکی دم تکون میداد.مرد یه کیسه پارچهای دست ات داد.
~اینم یه کم آذوقه میدونستم این هوا بیرون میای.
ات با لبخند گرفتش.
= ممنونم، آقای کیم.
چند لحظه فقط نگاهشون کردم نمیدونستم این مرد کیه، اما...زیادی راحت باهاش حرف میزد.زیادی راحت میخندید.اخم کردم، به من چه.همین که سالمه کافیه.
خواستم برگردم.همون موقع مرد با خنده دستش رو بالا آورد تا چند دونه برف رو از روی موهای ات کنار بزنه.قبل از اینکه دستش برسه...
_سنجاب.
هر دوشون برگشتن ات با تعجب نگام کرد.
= کوک؟
یه لحظه سکوت شد.اصلاً نمیدونستم چی بگم.
فقط...دلم نمیخواست اون مرد بیشتر از این نزدیکش باشه.آخرش تنها چیزی که از دهنم بیرون اومد این بود:سکوت... و بعد...
_دیر کردی.
ات پلک زد.
= دیر؟ فکر کردم خوابیدی.
نگاهش نکردم.
_خوابم نبرد.
چند ثانیه سکوت شد بعد آقای کیم لبخند خیلی ریزی زد.
~ پس تو همون مهمون زخمی هستی.
سرم رو تکون دادم.
~ خوشبختم پسر.
دستش رو جلو آورد چند لحظه نگاهش کردم بعد دست دادم.
~ازش نترس فقط بپذیرش، پسرم
_ ببخشید؟
=منظورتون ترسش از یوکیه؟
ات زد زیر خنده ولی اون مرد انگار داشت چیز مهمی رو میگفت.
_من از یوکی نمیترسم
ات لبخند شیطنتآمیزی زد.
= مطمئنی؟
چشمامو چرخوندم.
_خیلی حرف میزنی.
خندید.اون خنده...بازم همون حس عجیب رو توی دلم انداخت.حسی که نه اسمش رو میدونستم...نه دلم میخواست بشناسمش.تنها چیزی که میدونستم این بود...از وقتی صدای خندهش رو شنیده بودم...دیگه سرمای جنگل اونقدر آزارم نمیداد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام عسلیاممم🍯حالتون چطوره🙃
سرما خوردگیم دارههه خوب میشه😭😂
یه چیزی بگم خب...
ببینید ترتیب اینجوریه که بعد فیک کوکی از نامجونیمون میزارم تا تعادل بین اعضا برقرار باشه. و بعد شایددد قول نمیدم بستگی به نظر شما داره که فصل دو my beautiful roommate رو بزارم پس بهتره زودتر شرطارو برسونید تا به تمام شاهکارهایم برسید🤡
شرایط: 🦭
لایک: ۲۶😂
کامنت: ۱۵
بازنشر : ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT 8
ویو کوک:
نگاهم از پنجره جدا نمیشد برف هر لحظه شدیدتر میشد.درختهای کاج کمکم پشت سفیدی برف گم میشدن چند دقیقه گذشت هیچ خبری نشد.با بیحوصلگی از روی صندلی بلند شدم.
_لعنتی...گفته بود زود برمیگرده.
چند قدم داخل کلبه راه رفتم.بعد دوباره برگشتم سمت پنجره.بازم هیچی.یوکی هم نبود.نفسم رو با کلافگی بیرون دادم.
_اصلا به من چه...
چرا هنوز برنگشته؟نمیدونم این نگرانی بود یا چیز دیگه. اخمم عمیقتر شد.نه...حتماً یه جایی سرگرم شده.همین.دوباره روی صندلی نشستم.ده ثانیه...بیست ثانیه...سی ثانیه...کلافه دستم رو روی موهام کشیدم.
_اعصابمو خرد کرد...
پالتوم رو برداشتم.همین یه نگاه.فقط مطمئن میشم سالمه.بعد برمیگردم.هوای بیرون به صورتم سیلی زد.
برف تا زانوهام میرسید.رد پای ات هنوز روی برف معلوم بود، همون ردپاها رو دنبال کردم شونهم و پام و تقریبا کل بدنم درد میکردن، اما اهمیت ندادم چند دقیقه بعد...صدای خندهای بین درختها پیچید، ایستادم.اون صدا رو میشناختم.سنجاب...بیاختیار نفس راحتی کشیدم، خوبه، سالمه.همین که خواستم برگردم...صدای مردی رو شنیدم.گوشام تیز شد.
~هنوزم مثل بچگیات تو برف ذوق میکنی.
صدای خنده ات دوباره بلند شد.
= خب... برف قشنگه.
آروم جلو رفتم.بین شاخههای پوشیده از برف، هر دوشون رو دیدم.ات کنار مردی ایستاده بود که یه کوله روی دوشش داشت.کنار پاشون هم یوکی دم تکون میداد.مرد یه کیسه پارچهای دست ات داد.
~اینم یه کم آذوقه میدونستم این هوا بیرون میای.
ات با لبخند گرفتش.
= ممنونم، آقای کیم.
چند لحظه فقط نگاهشون کردم نمیدونستم این مرد کیه، اما...زیادی راحت باهاش حرف میزد.زیادی راحت میخندید.اخم کردم، به من چه.همین که سالمه کافیه.
خواستم برگردم.همون موقع مرد با خنده دستش رو بالا آورد تا چند دونه برف رو از روی موهای ات کنار بزنه.قبل از اینکه دستش برسه...
_سنجاب.
هر دوشون برگشتن ات با تعجب نگام کرد.
= کوک؟
یه لحظه سکوت شد.اصلاً نمیدونستم چی بگم.
فقط...دلم نمیخواست اون مرد بیشتر از این نزدیکش باشه.آخرش تنها چیزی که از دهنم بیرون اومد این بود:سکوت... و بعد...
_دیر کردی.
ات پلک زد.
= دیر؟ فکر کردم خوابیدی.
نگاهش نکردم.
_خوابم نبرد.
چند ثانیه سکوت شد بعد آقای کیم لبخند خیلی ریزی زد.
~ پس تو همون مهمون زخمی هستی.
سرم رو تکون دادم.
~ خوشبختم پسر.
دستش رو جلو آورد چند لحظه نگاهش کردم بعد دست دادم.
~ازش نترس فقط بپذیرش، پسرم
_ ببخشید؟
=منظورتون ترسش از یوکیه؟
ات زد زیر خنده ولی اون مرد انگار داشت چیز مهمی رو میگفت.
_من از یوکی نمیترسم
ات لبخند شیطنتآمیزی زد.
= مطمئنی؟
چشمامو چرخوندم.
_خیلی حرف میزنی.
خندید.اون خنده...بازم همون حس عجیب رو توی دلم انداخت.حسی که نه اسمش رو میدونستم...نه دلم میخواست بشناسمش.تنها چیزی که میدونستم این بود...از وقتی صدای خندهش رو شنیده بودم...دیگه سرمای جنگل اونقدر آزارم نمیداد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام عسلیاممم🍯حالتون چطوره🙃
سرما خوردگیم دارههه خوب میشه😭😂
یه چیزی بگم خب...
ببینید ترتیب اینجوریه که بعد فیک کوکی از نامجونیمون میزارم تا تعادل بین اعضا برقرار باشه. و بعد شایددد قول نمیدم بستگی به نظر شما داره که فصل دو my beautiful roommate رو بزارم پس بهتره زودتر شرطارو برسونید تا به تمام شاهکارهایم برسید🤡
شرایط: 🦭
لایک: ۲۶😂
کامنت: ۱۵
بازنشر : ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۲.۳k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط