میچا وارد اتاقم شد ک بلند شدم و جلوش ایستادم میچا

.

میچا وارد اتاقم شد ک بلند شدم و جلوش ایستادم: میچا

میچا تعظیم کرد: بله ارباب؟

چشماش ترس خاصی داشت... یاد اون زمانی ک اولین بار اینحا استخدام شد...

اون موقع... فقط ۶ سالش بود... و من ۱٠ سالم بود... از اون موقع.. توی یتیم خونه همدیگه رو میشناختیم.
ولی اون خیلی زود خانواده براش پیدا شد و رفت و بعد از چند سال.. وقتی هجده سالم بود و برای عمارتم خدمتکار میگرفتم... خانواده ش اون رو به عنوان برده به من فروخت!
برده... اون موقع ها من خیلی ظالم و بی رحم بودم... من به راحتی خدمتکارا رو ب خاطر هر اشتباه کوچیکی کتک میزدم! من ب راحتی آدم میکشتم!!
تا اینکه جونگکوک جلوم رو گرفت و منو با ا. ت آشنا کرد...

حالا ک فکر میکنم از اون اول میچا تنها کسی بود ک کنار ا. ت بود! اون حتی لحظه آخر قرار بود برای ا. ت بمیره!

جلوش خم شدم و تعظیم کردم...
یاد اون زمانی افتادم که کتکش میزدم!!

میچا با تعجب گفت: ارباببب!!!؟؟؟

_ازت ممنونم

هینی کشید: ولیـ.. ولی اربابب!!!؟؟؟

لبخند زدم: برای جبران... قول میدم برای تو و مین وو بهترین عروسی رو بگیرم!

میچا اشکاشو پاک کرد و خواست چیزی بگه که گفتم: مخالفت قبول نیست... ما هنوز همون بچه های یتیم خونه ی سئولیم!

بلاخره اونم لبخند زد و با خوشحالی تسکر کرد و رفت...
خیلی عجیبه رفتارام ارع؟ من اصلا اینطوری نبودممم!!!

رفتارم شده مثل ا. ت... این باعث افتخارمه!

یهو در باز شد: باباااااااااا جونممممممم

سربع برگشتم سمت در
سوآ پرید بغلم: بابا جونمم... دلن برات تنگ شده بود...

بوسه ای روی پیشونیش زدم: دل منم برات تنگ شده بود

سوآ دقیقا مثل ا. ت دستشو بلند کرد و موهامو نوازش کرد... اخ ک چقدر لذت بخشع
دیدگاه ها (۷)

"اوه نجاتم بدید..."آهنگی ک هیچوقت قدیمی نمیشه:) ♡

"واقعا فکر میکنی اونی که ضرر کرد من بودم!؟" ꧁Daily Arima꧂

خب ریملش خیلی گرونه👁👄👁😂#بی_تی_اس#جین

.اممم... خب از کجا شروع کنم...؟ ببینید من... واقعا علاقه ای ...

درمانکر عشق. فصل دوم. پارت۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط