《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 147 (๑˙❥˙๑)
با پاهایی که انگار وزنه بهشون وصل بود لرزون و بیجون وارد اتاق شد صدای منظم دستگاهها تنها چیزی بود
که سکوت اتاق رو میشکست دیدن جونگکوک که سرش رو با باندهای سفید بسته بودن و بیحرکت رو به پنجره دراز کشیده بود
نفس دختر رو بند آورد..اما خوشحال بود
چون میدونست که سالمه و دوباره میتونه اون اخم های مردانه و شیطنت های گاه بی گاه و جدیتش رو ببینه
آروم لبهی تخت نشست جوری که انگار میترسه با تکون خوردنش این لحظه بشکنه و دست لرزونش رو گذاشت روی دست گرم جونگکوک
اما جونگکوک... حتی یه میلیمتر هم تکون نخورد اون از همون لحظهای که در اتاق باز شده بود بوی عطر عشقش رو حس کرده بود ولی خشم و تردید مثل خوره افتاده بود به جونش فکر اینکه
اون بچهی دو و نیم ساله مال کیه ...داشت مغزش رو منفجر میکرد.... یعنی توی اون سه سال لعنتی ویوا با یکی دیگه بوده و حالا داشته گولش میزده؟ یا نه... اگه اون بچه مال خودشه و ویوا این همه مدت پنهانش کرده بود
این گناهش از دروغ هم بدتر بود بدون اینکه سرش رو برگردونه یا حتی به دست ویوا واکنشی نشون بده با همون صدای خشدار و جدی که از خشم پنهان میلرزید گفت : اون دختربچه... دقیقاً چند سالشه؟
اتاق یهو سردتر شد ویوا حس کرد نفسش توی سینه حبس شده حالا وقت حقیقت بود حقیقتی که حق جونگکوک بود که بدونه..دختر نفس حبس شده ای رو عمیقی بیرون داد و بدونه مقدمه گفت : دوسال شیش ماه
نگاه شوکه عصبی جونگکوک برگشت سمتش سه سال از جدایی شون میگذشت و اون دختر بچه دوسال شیش ماه بود
وقتی نگاهش به چشمای های قرمز اشکی دختر افتاده در لحظه تمام خشم نگاهش فروکش کرد
و اینبار با لحن آرومی که گویی میخواهد از چیزی که حدس میزد مطمئن شه گفت : پدر اون دختر بچه کیه ویوا ؟
ویوا : جئون جونگکوک...
دختر اینبار بیمقدمه تر از قبل گفت و باعث نگاه ناباوری جونگکوک شد
و دستش رو بیاختیار از زیر دست دختر بیرون کشید : چرا بهم نگفتی که
(๑˙❥˙๑) پارت 147 (๑˙❥˙๑)
با پاهایی که انگار وزنه بهشون وصل بود لرزون و بیجون وارد اتاق شد صدای منظم دستگاهها تنها چیزی بود
که سکوت اتاق رو میشکست دیدن جونگکوک که سرش رو با باندهای سفید بسته بودن و بیحرکت رو به پنجره دراز کشیده بود
نفس دختر رو بند آورد..اما خوشحال بود
چون میدونست که سالمه و دوباره میتونه اون اخم های مردانه و شیطنت های گاه بی گاه و جدیتش رو ببینه
آروم لبهی تخت نشست جوری که انگار میترسه با تکون خوردنش این لحظه بشکنه و دست لرزونش رو گذاشت روی دست گرم جونگکوک
اما جونگکوک... حتی یه میلیمتر هم تکون نخورد اون از همون لحظهای که در اتاق باز شده بود بوی عطر عشقش رو حس کرده بود ولی خشم و تردید مثل خوره افتاده بود به جونش فکر اینکه
اون بچهی دو و نیم ساله مال کیه ...داشت مغزش رو منفجر میکرد.... یعنی توی اون سه سال لعنتی ویوا با یکی دیگه بوده و حالا داشته گولش میزده؟ یا نه... اگه اون بچه مال خودشه و ویوا این همه مدت پنهانش کرده بود
این گناهش از دروغ هم بدتر بود بدون اینکه سرش رو برگردونه یا حتی به دست ویوا واکنشی نشون بده با همون صدای خشدار و جدی که از خشم پنهان میلرزید گفت : اون دختربچه... دقیقاً چند سالشه؟
اتاق یهو سردتر شد ویوا حس کرد نفسش توی سینه حبس شده حالا وقت حقیقت بود حقیقتی که حق جونگکوک بود که بدونه..دختر نفس حبس شده ای رو عمیقی بیرون داد و بدونه مقدمه گفت : دوسال شیش ماه
نگاه شوکه عصبی جونگکوک برگشت سمتش سه سال از جدایی شون میگذشت و اون دختر بچه دوسال شیش ماه بود
وقتی نگاهش به چشمای های قرمز اشکی دختر افتاده در لحظه تمام خشم نگاهش فروکش کرد
و اینبار با لحن آرومی که گویی میخواهد از چیزی که حدس میزد مطمئن شه گفت : پدر اون دختر بچه کیه ویوا ؟
ویوا : جئون جونگکوک...
دختر اینبار بیمقدمه تر از قبل گفت و باعث نگاه ناباوری جونگکوک شد
و دستش رو بیاختیار از زیر دست دختر بیرون کشید : چرا بهم نگفتی که
- ۱.۱k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط