──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب³¹
آروم دستم رو به سمتش دراز کردم.
+دوست داری یه کم قدم بزنیم؟
چند ثانیه به دستم خیره موند.
بعد انگشتای کوچیکشو توی دستم گذاشت.
دستش گرم و نرم بود.
همینطور آروم توی باغ قدم میزدیم و دیگه خبری از گریه نبود.
بعد از چند دقیقه،خیلی آروم پرسیدم:چرا انقدر دلت برای بابات تنگ شده؟
سرش رو پایین انداخت و گفت:چون فقط بابا بغلم میکنه..
لحظه ای سکوت کردم و بعد گفتم:مامان بغلت نمیکنه؟
لبهاش رو جمع کرد و با ناراحتی گفت:نه..
قلبم یه ذره فشرده شد.
درکش میکردم.
منم هیچوقت نتونستم مادرمو توی آغوش بگیرم..
بچهای به این سن..بیشتر از هر چیزی،به حضور مادرش نیاز داشت..
با لحنی آروم پرسیدم:اسم مامانت چیه؟
دوهیون با تعجب نگاهم کرد.
انگار سؤال خیلی عجیبی پرسیده باشم.
سرشو کج کرد و گفت:اسم مامانم؟
کمی فکر کرد و بعد گفت:نمیدونم..
بعد خیلی ساده ادامه داد:بابا همیشه میگه «مامان»
چیزی نگفتم و فقط آروم خندیدم.
یهو با صدایی که اومد قدم های هر دو مون متوقف شد.
_دوهیون
هر دو چرخیدیم.
تهیونگ با یه لبخند ملیح روی لب هاش آغوشش رو برای دوهیون باز کرده بود.
دو هیون دستهای منو رها کرد و به سمت تهیونگ دوید و پرید توی بغلش.
_بــابــا..دلم برات تنگ شده بود
تهیونگ آروم موهای دوهیونو نوازش کرد و گفت:منم همینطور
دوهیون صورتش رو توی گردن پدرش پنهون کرد و با صدای گرفته گفت:دیگه نرو
تهیونگ چشمهاشو برای لحظهای بست.
دستش آروم روی کمر پسرش حرکت کرد.
انگار تمام دنیای اون بچه،خلاصه میشد توی آغوش پدرش.
بیاختیار لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
شاید تهیونگ قاتل بود..شاید یکی از خطرناکترین آدمهای این عمارت.
اما برای این بچه..فقط «بابا» بود.
تهیونگ خیلی آروم دوهیون رو از بغلش پایین گذاشت.
نگاهش روی من افتاد..
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همون لحن آرومش گفت:ممنون
با همون لبخند روی لبم آروم سرمو تکون دادم.
_رُزا..
پایین رو نگاه کردم.
دوهیون گوشه لباسمو گرفته بود و با چشمهای درشتش نگاهم میکرد.
_فردا هم میای باهم قدم بزنیم؟
برای لحظهای مکث کردم.
بعد لبخند زدم و گفتم:اگه بابات اجازه بده..چرا که نه؟
دوهیون سریع سرش رو به سمت تهیونگ برگردوند و گفت:بابا..میشه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب³¹
آروم دستم رو به سمتش دراز کردم.
+دوست داری یه کم قدم بزنیم؟
چند ثانیه به دستم خیره موند.
بعد انگشتای کوچیکشو توی دستم گذاشت.
دستش گرم و نرم بود.
همینطور آروم توی باغ قدم میزدیم و دیگه خبری از گریه نبود.
بعد از چند دقیقه،خیلی آروم پرسیدم:چرا انقدر دلت برای بابات تنگ شده؟
سرش رو پایین انداخت و گفت:چون فقط بابا بغلم میکنه..
لحظه ای سکوت کردم و بعد گفتم:مامان بغلت نمیکنه؟
لبهاش رو جمع کرد و با ناراحتی گفت:نه..
قلبم یه ذره فشرده شد.
درکش میکردم.
منم هیچوقت نتونستم مادرمو توی آغوش بگیرم..
بچهای به این سن..بیشتر از هر چیزی،به حضور مادرش نیاز داشت..
با لحنی آروم پرسیدم:اسم مامانت چیه؟
دوهیون با تعجب نگاهم کرد.
انگار سؤال خیلی عجیبی پرسیده باشم.
سرشو کج کرد و گفت:اسم مامانم؟
کمی فکر کرد و بعد گفت:نمیدونم..
بعد خیلی ساده ادامه داد:بابا همیشه میگه «مامان»
چیزی نگفتم و فقط آروم خندیدم.
یهو با صدایی که اومد قدم های هر دو مون متوقف شد.
_دوهیون
هر دو چرخیدیم.
تهیونگ با یه لبخند ملیح روی لب هاش آغوشش رو برای دوهیون باز کرده بود.
دو هیون دستهای منو رها کرد و به سمت تهیونگ دوید و پرید توی بغلش.
_بــابــا..دلم برات تنگ شده بود
تهیونگ آروم موهای دوهیونو نوازش کرد و گفت:منم همینطور
دوهیون صورتش رو توی گردن پدرش پنهون کرد و با صدای گرفته گفت:دیگه نرو
تهیونگ چشمهاشو برای لحظهای بست.
دستش آروم روی کمر پسرش حرکت کرد.
انگار تمام دنیای اون بچه،خلاصه میشد توی آغوش پدرش.
بیاختیار لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
شاید تهیونگ قاتل بود..شاید یکی از خطرناکترین آدمهای این عمارت.
اما برای این بچه..فقط «بابا» بود.
تهیونگ خیلی آروم دوهیون رو از بغلش پایین گذاشت.
نگاهش روی من افتاد..
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همون لحن آرومش گفت:ممنون
با همون لبخند روی لبم آروم سرمو تکون دادم.
_رُزا..
پایین رو نگاه کردم.
دوهیون گوشه لباسمو گرفته بود و با چشمهای درشتش نگاهم میکرد.
_فردا هم میای باهم قدم بزنیم؟
برای لحظهای مکث کردم.
بعد لبخند زدم و گفتم:اگه بابات اجازه بده..چرا که نه؟
دوهیون سریع سرش رو به سمت تهیونگ برگردوند و گفت:بابا..میشه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲.۳k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط