「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 9
✦.................................
دستهای کوچکش را دور گردن نیکی حلقه کرد و محکم بغلش کرد.
جیهو: نرو... خواهش میکنم نرو...
نیکی چشم هایش را بست؛ تمام بدنش میلرزید دستش آرام روی موهای پسرک حرکت کرد اشکهای خودش هم بیصدا پایین میآمدند.
+ ببخش...
نابی با بیحوصلگی از خانه بیرون آمد.
نابی: بسه دیگه وقت نداریم.
جیهو با اخم محکمتر نیکی را بغل کرد.
جیهو: نمیذارم ببرنش!
نابی بازوی نیکی را گرفت
نابی: ماشین منتظره.
جیهو با گریه دست نیکی را کشید
جیهو: نونا... نرو...
نیکی آخرین بار گونهی خیس پسرک را بوسید بعد با هزار زحمت، انگشت های کوچکش را از دور دستش باز کرد هر انگشت که جدا میشد.. انگار تکهای از قلبش جا میماند.
بیآنکه جرئت کند دوباره پشت سرش را نگاه کند، به سمت خودرو رفت.
محافظ، درِ ماشین را برایش باز کرد، نیکی نفس عمیقی کشید و سوار شد در، آرام بسته شد چند ثانیه بعد...
کاروان خودروهای مشکی، آرام از کوچه خارج شدند؛ آخرین تصویری که نیکی از پنجره دید.. جیهو بود که وسط کوچه ایستاده بود، اشک میریخت و با تمام توان اسمش را صدا میزد:
جیهو: نوناااا...!
نیکی پیشانیاش را به شیشه تکیه داد چشمهایش را بست و اجازه داد اشک هایش، بیصدا روی گونه هایش جاری شوند.
حدود چهل دقیقه بعد...
دروازههای عظیم عمارت جئون، آرام باز شدند، خودروها یکی پس از دیگری وارد محوطه شدند، نیکی بیاختیار از پنجره بیرون را نگاه کرد.
چندین ساختمان باشکوه با معماری مدرن در میان باغی وسیع قرار داشتند. فواره های سنگی، درختان هرسشده، مسیرهای سنگفرش و دهها نیروی امنیتی که در نقاط مختلف عمارت ایستاده بودند
بیشتر شبیه یک مجموعهی حفاظتشده بود تا یک خانه.
ماشین مقابل ورودی اصلی توقف کرد، یکی از محافظها در را باز کرد محض اینکه نیکی پا روی سنگفرش سفید گذاشت، برای لحظهای نفسش بند آمد.
عمارت از نزدیک... چند برابر باشکوهتر از چیزی بود که تصور میکرد صدای قدم هایی از سمت پلههای ورودی آمد
درِ بزرگ عمارت پشت سر نیکی آرام بسته شد صدای بسته شدنش، بیشتر شبیه قفل شدن یک سرنوشت بود تا یک در.
چند ثانیه همانجا ایستاد. چمدان کوچکش کنار پایش بود و نگاهش میان سقف بلند، لوستر کریستالی عظیم و راهپلههای مرمری که تا طبقهی دوم امتداد داشت، سرگردان میچرخید.
همهچیز بیش از حد باشکوه بود...
اما هیچ گرمایی نداشت.
انگار تمام این خانه فقط برای نشان دادن قدرت ساخته شده بود، نه زندگی.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهروی سمت راست آمد؛ کسی بیحوصله، یک دستش را داخل جیب شلوارش گذاشته بود و با دست دیگر گوشی موبایلش را نگاه میکرد.
موهای مشکی آشفته، پیراهن سفید نیمهباز و نگاه همیشگیِ مغرورش...
دوهیون چند قدم بیشتر برنداشته بود که چشمش به نیکی افتاد، همان لحظه خشکش زد آرام سرش را بالا آورد و چند ثانیه فقط خیره ماند.
دوهیون: ...
نیکی هم با دیدنش اخم کرد
+ تو...؟
دوهیون با ناباوری خندید
دوهیون: نه... یعنی هرجا میرم آخرش باز باید تو رو ببینم؟
نیکی دست به سینه ایستاد
+ باور کن منم همین حسو دارم.
دوهیون گوشی را داخل جیبش انداخت و چند قدم جلو آمد، نگاهش بین صورت نیکی و چمدان کنارش جابهجا شد کمکم لبخند از صورتش محو شد.
دوهیون: وایستا... تو... همون دختهای هستی که بابام گفت امروز میاد؟
نیکی چیزی نگفت همین سکوت کافی بود، دوهیون زیر لب ناسزایی گفت و موهایش را کلافه به عقب داد
دوهیون: لعنت... زن جونگکوکی...؟
+ ظاهراً.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد خیلی آرام خندید؛ خندهای که هیچ اثری از شادی نداشت.
دوهیون: میدونی چه بدشانسیای آوردی؟
نیکی بیحوصله پرسید:
+ نه. بگو.
دوهیون شانهای بالا انداخت.
دوهیون: چون برادرم بدترین انتخاب دنیاست، نه عاشق میشه نه دل میبنده نه حتی وقت داره به زنش نگاه کنه...تمام زندگیش خلاصه شده تو کار، جلسه، اسلحه و آدمایی که ازش میترسن... یه روز میبینی سه روز خونه نمیاد یه روزم میاد... انگار اصلاً کسی اینجا زندگی نمیکنه.
نیکی نگاهش را از او گرفت
+ تموم شد؟
دوهیون مکث کرد.
+ چون راستش... هیچ اهمیتی برام نداره، ازدواجی که از اولش اجباری باشه، آخرش هم فرقی نداره شوهرش کی باشه.
برای اولین بار... دوهیون نتوانست چیزی بگوید فقط نگاهش روی صورت خستهی نیکی ماند؛ دختری که همیشه جلویش می ایستاد، جوابش را میداد، اعصابش را خرد میکرد...
حالا انگار تمام جنگیدن هایش را پشت در آن عمارت جا گذاشته بود، در همین لحظه صدای سوها سکوت را شکست:
سوها: نیکی؟
هر دو همزمان برگشتند
سوها با لبخند آرامی نزدیک شد.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 9
✦.................................
دستهای کوچکش را دور گردن نیکی حلقه کرد و محکم بغلش کرد.
جیهو: نرو... خواهش میکنم نرو...
نیکی چشم هایش را بست؛ تمام بدنش میلرزید دستش آرام روی موهای پسرک حرکت کرد اشکهای خودش هم بیصدا پایین میآمدند.
+ ببخش...
نابی با بیحوصلگی از خانه بیرون آمد.
نابی: بسه دیگه وقت نداریم.
جیهو با اخم محکمتر نیکی را بغل کرد.
جیهو: نمیذارم ببرنش!
نابی بازوی نیکی را گرفت
نابی: ماشین منتظره.
جیهو با گریه دست نیکی را کشید
جیهو: نونا... نرو...
نیکی آخرین بار گونهی خیس پسرک را بوسید بعد با هزار زحمت، انگشت های کوچکش را از دور دستش باز کرد هر انگشت که جدا میشد.. انگار تکهای از قلبش جا میماند.
بیآنکه جرئت کند دوباره پشت سرش را نگاه کند، به سمت خودرو رفت.
محافظ، درِ ماشین را برایش باز کرد، نیکی نفس عمیقی کشید و سوار شد در، آرام بسته شد چند ثانیه بعد...
کاروان خودروهای مشکی، آرام از کوچه خارج شدند؛ آخرین تصویری که نیکی از پنجره دید.. جیهو بود که وسط کوچه ایستاده بود، اشک میریخت و با تمام توان اسمش را صدا میزد:
جیهو: نوناااا...!
نیکی پیشانیاش را به شیشه تکیه داد چشمهایش را بست و اجازه داد اشک هایش، بیصدا روی گونه هایش جاری شوند.
حدود چهل دقیقه بعد...
دروازههای عظیم عمارت جئون، آرام باز شدند، خودروها یکی پس از دیگری وارد محوطه شدند، نیکی بیاختیار از پنجره بیرون را نگاه کرد.
چندین ساختمان باشکوه با معماری مدرن در میان باغی وسیع قرار داشتند. فواره های سنگی، درختان هرسشده، مسیرهای سنگفرش و دهها نیروی امنیتی که در نقاط مختلف عمارت ایستاده بودند
بیشتر شبیه یک مجموعهی حفاظتشده بود تا یک خانه.
ماشین مقابل ورودی اصلی توقف کرد، یکی از محافظها در را باز کرد محض اینکه نیکی پا روی سنگفرش سفید گذاشت، برای لحظهای نفسش بند آمد.
عمارت از نزدیک... چند برابر باشکوهتر از چیزی بود که تصور میکرد صدای قدم هایی از سمت پلههای ورودی آمد
درِ بزرگ عمارت پشت سر نیکی آرام بسته شد صدای بسته شدنش، بیشتر شبیه قفل شدن یک سرنوشت بود تا یک در.
چند ثانیه همانجا ایستاد. چمدان کوچکش کنار پایش بود و نگاهش میان سقف بلند، لوستر کریستالی عظیم و راهپلههای مرمری که تا طبقهی دوم امتداد داشت، سرگردان میچرخید.
همهچیز بیش از حد باشکوه بود...
اما هیچ گرمایی نداشت.
انگار تمام این خانه فقط برای نشان دادن قدرت ساخته شده بود، نه زندگی.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهروی سمت راست آمد؛ کسی بیحوصله، یک دستش را داخل جیب شلوارش گذاشته بود و با دست دیگر گوشی موبایلش را نگاه میکرد.
موهای مشکی آشفته، پیراهن سفید نیمهباز و نگاه همیشگیِ مغرورش...
دوهیون چند قدم بیشتر برنداشته بود که چشمش به نیکی افتاد، همان لحظه خشکش زد آرام سرش را بالا آورد و چند ثانیه فقط خیره ماند.
دوهیون: ...
نیکی هم با دیدنش اخم کرد
+ تو...؟
دوهیون با ناباوری خندید
دوهیون: نه... یعنی هرجا میرم آخرش باز باید تو رو ببینم؟
نیکی دست به سینه ایستاد
+ باور کن منم همین حسو دارم.
دوهیون گوشی را داخل جیبش انداخت و چند قدم جلو آمد، نگاهش بین صورت نیکی و چمدان کنارش جابهجا شد کمکم لبخند از صورتش محو شد.
دوهیون: وایستا... تو... همون دختهای هستی که بابام گفت امروز میاد؟
نیکی چیزی نگفت همین سکوت کافی بود، دوهیون زیر لب ناسزایی گفت و موهایش را کلافه به عقب داد
دوهیون: لعنت... زن جونگکوکی...؟
+ ظاهراً.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد خیلی آرام خندید؛ خندهای که هیچ اثری از شادی نداشت.
دوهیون: میدونی چه بدشانسیای آوردی؟
نیکی بیحوصله پرسید:
+ نه. بگو.
دوهیون شانهای بالا انداخت.
دوهیون: چون برادرم بدترین انتخاب دنیاست، نه عاشق میشه نه دل میبنده نه حتی وقت داره به زنش نگاه کنه...تمام زندگیش خلاصه شده تو کار، جلسه، اسلحه و آدمایی که ازش میترسن... یه روز میبینی سه روز خونه نمیاد یه روزم میاد... انگار اصلاً کسی اینجا زندگی نمیکنه.
نیکی نگاهش را از او گرفت
+ تموم شد؟
دوهیون مکث کرد.
+ چون راستش... هیچ اهمیتی برام نداره، ازدواجی که از اولش اجباری باشه، آخرش هم فرقی نداره شوهرش کی باشه.
برای اولین بار... دوهیون نتوانست چیزی بگوید فقط نگاهش روی صورت خستهی نیکی ماند؛ دختری که همیشه جلویش می ایستاد، جوابش را میداد، اعصابش را خرد میکرد...
حالا انگار تمام جنگیدن هایش را پشت در آن عمارت جا گذاشته بود، در همین لحظه صدای سوها سکوت را شکست:
سوها: نیکی؟
هر دو همزمان برگشتند
سوها با لبخند آرامی نزدیک شد.
- ۸۴۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط