مـیان تاریـکی

مـیان تاریـکی

تو را صــدا کردم

سکــوت بود و نسیــم

که پرده را مــی برد
دیدگاه ها (۱)

مـیان تاریـکیتو را صــدا کردمسکــوت بود و نسیــمکه پرده را م...

یادمـــان باشد که کوچکـــترین امـــید دادن به کــسیشــــاید ...

عاشـــــقیرسم قشنــــگ صبح اســــتڪہ سر صبـــــح برایتچای ول...

هیچ فڪرش را نمی ڪردمڪه بعد از رفتنـتبگذرند ایــن لحظه هاآنــ...

ددی آرتای سئول پارت 5

╭┄┈┄┈••✦🕊✦••┈┄┈┄╮ گفت‌وگوی بندهٔ حیران با خدای مهربان ╰┄┈┄...

(پارت دوازده)منو بغل کرد و برد تو اتاقم گذاشت دراز کشیدم .. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط