دوراهی عشق و نفرت
دوراهی عشق و نفرت
p⁴
جونگکوک:کارم برای پیدا کردن ا/ت آسون تر شده بود چون خودش به راننده لوکیشن داده بود که بره دنبالش قبلا بهش گفته بودم بدون راننده جایی نرو، خطرناکه!
ا/ت:خیلی ترسیده بودم داشتم نفس نفس میزدم دوستمم دست کمی از من نداشت
با آدمای خیلی خطرناکی در افتاده بودیم
به راننده ی شخصیم لوکیشن دادم بیاد دنبالم دوس داشتم هرچه زودتر این خبرو به رئیس بدم و جلو چشمم اون پسره ی از خودراضی برای همیشه از باند میرفت! ماشین کنار پام وایساد اما انگار یکی دیگم داخل ماشین بود. عقب نشسته بود
به شیشه های ماشین نزدیکتر شدم که یهو شیشه پایین رفت
ا/ت:با دوتا چشم مشکی مواجه شدم از ترس پریدم
رئیس؟رئیس اینجا چیکار میکرد؟
فقط با تعجب داشتم نگاه اون دوتا چشم میکردم
جونگکوک:بیا سوارشو دیگه. وقت واسه نگاه کردن به من زیاده
ا/ت:خودمو جمع و جور کردم و رفتم صندلی شاگرد که جونگکوک به عقب اشاره کرد یعنی بیا پیش خودم بشین دوستمم رفت صندلی جلو نشست!
نمیدونم چرا حس خوبی به این موضوع نداشتم..
ا/ت:رسیده بودیم عمارت، فضا بدجوری سنگین بود
جونگکوک هیچ حرف نمیزد فقط میدونستم داشت مارو میبرد سمت اتاقش، جیمینو دیدم که داشت تمرین میکرد مشخص بود خیلی عصبیه، نکنه خبرو شنیدن؟ میدونن که چیکار کردم؟
شاید رئیس میخاد بهم ترفیع، کادویی چیزی بده برای همین جیمین عصبیه
با این فکرا یه پوزخند نشست گوشه ی لبم و خیلی با غرور داشتم از کنارش رد میشدم، نگام کرد چشماش نفرت اشون میبارید
نگاش به پوزخند کنار لبم افتاد یه خنده ی عصبی کرد و خیلی اروم گفت:
جیمین:میخواستی منو زمین بزنی؟ فقط گور خودتو کندی کوچولو. فکر نکنم دیگه هیچ کس بتونه اینبارو نجاتت بده
ا/ت:با شنیدن حرفاش یکم ترسیدم
دید یکم ترسیدم لبخند زد و گفت:مرسی که اینقدر احمقی
جونگکوک:ا/ت نمیای؟
ا/ت:آب دهنمو قورت دادمو راه افتادم پشت
رئیس حرفای جیمین داشت مغزمو میخورد یعنی چیشده؟
شاید فقط برای ترسوندن من این حرفا رو زده...
ا/ت:تموم ماجرا رو براش تعریف کردم من موفق شده بودم بزرگترین مافیای کشورو بکشم، کار بزرگی کرده بودم
یهو رئیس زد زیر خنده با تعجب داشتم نگاش میکردم شبیه خنده های عصبی بود بیشتر، برای همین یکم استرس گرفتم چند دقیقه که خنده هاش تموم شد با یه اخم وحشتناک اومد سمتم از ترس جیغ زدمو چسبیدم به گوشه ی دیوار
ا/ت:با وحشت داشتم نگاش میکردم از عصبانیت چشماش به قرمزی میزد، دستش رفت پشت سرم و موهامو گرفت تو دستش کشید سمت خودش از درد جیغ کوتاهی زدم دستمو گذاشتم رو دستش تو چشمام اشک جمع شده بود!
جونگکوک:چطور جرعت کردی بدون اجازه ی من دست به همچین اشتباه بزرگی بزنی هاااا؟؟
ا/ت:(با بغض)من فقط..
اینبار محکم تر موهامو کشیدحس کردم موهام از ریشه کنده شد
جیغم تو گلوم خفه شد سرم بدجور درد میکرد
جونگکوک:خفههه شوووو
با دادش پنجره های اتاق لرزیدن با دستام گوشامو گرفتم
جونگکوک:میفهمی چیکار کردی احمق هم منو بیچاره کردی هم خودتو
امشب بهت میگم گند زدن تو نقشه های من چه عواقبی میتونه داشته باشه!
ا/ت:از موهام گرفتمو پرتم کرد وسط اتاق من فقط داشتم با ترس نگاش میکردم که داشت نزدیکو نزدیکتر میشد...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
p⁴
جونگکوک:کارم برای پیدا کردن ا/ت آسون تر شده بود چون خودش به راننده لوکیشن داده بود که بره دنبالش قبلا بهش گفته بودم بدون راننده جایی نرو، خطرناکه!
ا/ت:خیلی ترسیده بودم داشتم نفس نفس میزدم دوستمم دست کمی از من نداشت
با آدمای خیلی خطرناکی در افتاده بودیم
به راننده ی شخصیم لوکیشن دادم بیاد دنبالم دوس داشتم هرچه زودتر این خبرو به رئیس بدم و جلو چشمم اون پسره ی از خودراضی برای همیشه از باند میرفت! ماشین کنار پام وایساد اما انگار یکی دیگم داخل ماشین بود. عقب نشسته بود
به شیشه های ماشین نزدیکتر شدم که یهو شیشه پایین رفت
ا/ت:با دوتا چشم مشکی مواجه شدم از ترس پریدم
رئیس؟رئیس اینجا چیکار میکرد؟
فقط با تعجب داشتم نگاه اون دوتا چشم میکردم
جونگکوک:بیا سوارشو دیگه. وقت واسه نگاه کردن به من زیاده
ا/ت:خودمو جمع و جور کردم و رفتم صندلی شاگرد که جونگکوک به عقب اشاره کرد یعنی بیا پیش خودم بشین دوستمم رفت صندلی جلو نشست!
نمیدونم چرا حس خوبی به این موضوع نداشتم..
ا/ت:رسیده بودیم عمارت، فضا بدجوری سنگین بود
جونگکوک هیچ حرف نمیزد فقط میدونستم داشت مارو میبرد سمت اتاقش، جیمینو دیدم که داشت تمرین میکرد مشخص بود خیلی عصبیه، نکنه خبرو شنیدن؟ میدونن که چیکار کردم؟
شاید رئیس میخاد بهم ترفیع، کادویی چیزی بده برای همین جیمین عصبیه
با این فکرا یه پوزخند نشست گوشه ی لبم و خیلی با غرور داشتم از کنارش رد میشدم، نگام کرد چشماش نفرت اشون میبارید
نگاش به پوزخند کنار لبم افتاد یه خنده ی عصبی کرد و خیلی اروم گفت:
جیمین:میخواستی منو زمین بزنی؟ فقط گور خودتو کندی کوچولو. فکر نکنم دیگه هیچ کس بتونه اینبارو نجاتت بده
ا/ت:با شنیدن حرفاش یکم ترسیدم
دید یکم ترسیدم لبخند زد و گفت:مرسی که اینقدر احمقی
جونگکوک:ا/ت نمیای؟
ا/ت:آب دهنمو قورت دادمو راه افتادم پشت
رئیس حرفای جیمین داشت مغزمو میخورد یعنی چیشده؟
شاید فقط برای ترسوندن من این حرفا رو زده...
ا/ت:تموم ماجرا رو براش تعریف کردم من موفق شده بودم بزرگترین مافیای کشورو بکشم، کار بزرگی کرده بودم
یهو رئیس زد زیر خنده با تعجب داشتم نگاش میکردم شبیه خنده های عصبی بود بیشتر، برای همین یکم استرس گرفتم چند دقیقه که خنده هاش تموم شد با یه اخم وحشتناک اومد سمتم از ترس جیغ زدمو چسبیدم به گوشه ی دیوار
ا/ت:با وحشت داشتم نگاش میکردم از عصبانیت چشماش به قرمزی میزد، دستش رفت پشت سرم و موهامو گرفت تو دستش کشید سمت خودش از درد جیغ کوتاهی زدم دستمو گذاشتم رو دستش تو چشمام اشک جمع شده بود!
جونگکوک:چطور جرعت کردی بدون اجازه ی من دست به همچین اشتباه بزرگی بزنی هاااا؟؟
ا/ت:(با بغض)من فقط..
اینبار محکم تر موهامو کشیدحس کردم موهام از ریشه کنده شد
جیغم تو گلوم خفه شد سرم بدجور درد میکرد
جونگکوک:خفههه شوووو
با دادش پنجره های اتاق لرزیدن با دستام گوشامو گرفتم
جونگکوک:میفهمی چیکار کردی احمق هم منو بیچاره کردی هم خودتو
امشب بهت میگم گند زدن تو نقشه های من چه عواقبی میتونه داشته باشه!
ا/ت:از موهام گرفتمو پرتم کرد وسط اتاق من فقط داشتم با ترس نگاش میکردم که داشت نزدیکو نزدیکتر میشد...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
- ۹۰
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط