𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟬
راشل: گو وون! بلند شو. مربی لی اجازه داده چند ساعت بریم مرکز خریدِ نزدیک هتل تا برای مهمونی لباس بگیریم..کل دنسرهای پاریس امشب اونجاان. باید امشب بدرخشیم.
با خنده از جا بلند شدم و لباس پوشیدم..
چند دقیقه بعد از هتل بیرون زدیم.
هوای پاریس سرد بود.
درختها با چراغهای کریسمس تزئین شده بودن.
ویترین مغازهها پر از رنگ و نور بود.
بعضی جاها بابانوئلهای بزرگ کنار در ایستاده بودن.
و صدای موسیقی کریسمس تقریبا از هر خیابونی شنیده میشد.
با بچهها به یه مغازهی فرانسوی خیلی شیک و دنج رفتیم. عطر چوب و لباسهای نو فضا رو پر کرده بود.
بعد از کلی پرو کردن بالاخره یه لباس دکلتهی بلند به رنگ سرمهای تیره انتخاب کردم که بالاتنهاش نگین کارشده بود و دامن حریرش روی زمین مینشست.
_ _ _
ساعت نزدیک هفت عصر بود و اتاق ما رسما تبدیل شده بود به یه سالن زیبایی شلوغ.
لباس های روی تخت، لوازم ارایشی روی میز،صدای سشوار، بوی تافت مو و صدای حرف زدن های بی وقفه..
راشل روی صندلی نشست و من پشت سرش ایستادم و موهاش رو فر میکردم.
موهای خودم رو به صورت یه شینیون نیمهباز پشت سرم جمع کردم و چند تار مو رو دور صورتم رها کردم.
سومین جلو اومد...
سومین : گو وون حالا نوبت توئه؛ بشین تا آرایشت کنم. با اون لباس سرمهای، یه سایهی شاین و ملایم چشمات رو قشنگ میکنه.
_ _ _
سومین: تکون نخور.
ا.ت: دارم سعی میکنم.
سومین: سعی نکن. انجامش بده.
میرا: وای خدای من، دقیقا شبیه خانم لی حرف میزنه.
همه خندیدن.
وقتی آرایشم تموم شد ، به خودم تو آینه نگاه کردم...باورم نمیشد که این منم..خیلی تغییر کرده بودم.
_ _ _
به محل مهمونی رسیدیم؛ یه سالن مجلل و آینهکاری شده.. لوسترهای کریستال بزرگ، موسیقی ملایم و صدها نفر از شرکتکنندهها، مربیها، داورها و مهمونها داخل سالن بودن.
به محض ورودمون به سالن، بعضی از نگاهها به سمتمون چرخید. من آروم قدم برمیداشتم تا به پام فشار نیاد.
همینطور که به اطراف نگاه میکردم، دیدم لیام با یه کت و شلوار مشکیِ خوشدوخت و پیراهن سفید، همراه دنیل ایستاده. لیام با دیدن ما، نگاهش روی من قفل شد.
جام نوشیدنیش رو گذاشت روی میز و با قدمهای شمرده اومد سمتمون. چشمهای روشنش تو نور سالن برق میزدن.
جلوم ایستاد. چند ثانیه با تعجب و شیفتگی سر تا پام رو برانداز کرد. لبخند کجی روی لبش نشست و سرش رو کمی نزدیک آورد.
لیام: گو وون... امشب..چقدر... چقدر خوشگل شدی... لباست خیلی بهت میاد.
گونههام از تعریفش ناخودآگاه داغ شد و سرم رو کمی پایین انداختم..
ا.ت: ممنون لیام. تو هم خیلی شیک شدی. کت و شلوار خیلی بهت میاد.
لیام خواست چیزی بگه که یهو یه صدای پرابهت و زنانه از پشت سرمون باعث شد هردومون بچرخیم.
_شبتون بخیر...
با دیدن اون زن، نفسم بند اومد. اون خانم ساندرین انو بود! یکی از سه داور مسابقه..
با این لباس سیاهش ابهت خاصی داشت. من و لیام فوری و با احترام تعظیم کردیم...
خانم انو: راحت باشید...
لیام با صدای دنیل، لبخندی به من و خانم انو زد و ما رو تنها گذاشت..
خانم انو با لبخند مهربونی به من نگاه کرد...
خانم انو: دخترم، تو هوانگ ا.ت هستی، درست میگم؟ رقصندهی اصلی گروه مقام دوم مسابقات؟
با دستپاچگی جواب دادم..
ا.ت: بله خانم... خودم هستم. باعث افتخاره که منو به یاد دارید.
دستش رو آروم گذاشت روی شونهام..
خانم انو: چطور میتونه یادم بره؟ من از اجرات خیلی خوشم اومد. تو یه جادوی خاص روی استیج داری؛ احساساتت کاملا واقعی و عمیق و کنترل صحنهات عالی بود.
برای چند لحظه نمیدونستم چی بگم.
ا.ت: خیلی ممنون..
خانم انو: راستش یه پیشنهاد دارم.
من با دقت گوش دادم.
خانم انو: اگه تصمیم بگیری توی پاریس بمونی و باله رو اینجا ادامه بدی...حتما موفق میشی.
چشمهام از شدت شوق و تعجب گرد شد.
خانم انو ادامه داد..
خانم انو: اگه موافق باشی که اینجا بمونی، من میتونم ترتیبی بدم تا توی پاریس و زیر نظر بهترین مربیهای بینالمللی ما آموزش ببینی و مطمئنم به جایگاه خیلی ویژه و بالایی در باله میرسی.
قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. این بزرگترین رویای هر دنسری در دنیا بود! پیشنهاد مستقیم از یه داور بینالمللی در پاریس!
خانم انو: فکرات رو بکن...استعدادت قابل چشمپوشی نیست و آینده خیلی خوبی میتونه در انتظارت باشه.
شرط: ۱۵۰ کامنت
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟬
راشل: گو وون! بلند شو. مربی لی اجازه داده چند ساعت بریم مرکز خریدِ نزدیک هتل تا برای مهمونی لباس بگیریم..کل دنسرهای پاریس امشب اونجاان. باید امشب بدرخشیم.
با خنده از جا بلند شدم و لباس پوشیدم..
چند دقیقه بعد از هتل بیرون زدیم.
هوای پاریس سرد بود.
درختها با چراغهای کریسمس تزئین شده بودن.
ویترین مغازهها پر از رنگ و نور بود.
بعضی جاها بابانوئلهای بزرگ کنار در ایستاده بودن.
و صدای موسیقی کریسمس تقریبا از هر خیابونی شنیده میشد.
با بچهها به یه مغازهی فرانسوی خیلی شیک و دنج رفتیم. عطر چوب و لباسهای نو فضا رو پر کرده بود.
بعد از کلی پرو کردن بالاخره یه لباس دکلتهی بلند به رنگ سرمهای تیره انتخاب کردم که بالاتنهاش نگین کارشده بود و دامن حریرش روی زمین مینشست.
_ _ _
ساعت نزدیک هفت عصر بود و اتاق ما رسما تبدیل شده بود به یه سالن زیبایی شلوغ.
لباس های روی تخت، لوازم ارایشی روی میز،صدای سشوار، بوی تافت مو و صدای حرف زدن های بی وقفه..
راشل روی صندلی نشست و من پشت سرش ایستادم و موهاش رو فر میکردم.
موهای خودم رو به صورت یه شینیون نیمهباز پشت سرم جمع کردم و چند تار مو رو دور صورتم رها کردم.
سومین جلو اومد...
سومین : گو وون حالا نوبت توئه؛ بشین تا آرایشت کنم. با اون لباس سرمهای، یه سایهی شاین و ملایم چشمات رو قشنگ میکنه.
_ _ _
سومین: تکون نخور.
ا.ت: دارم سعی میکنم.
سومین: سعی نکن. انجامش بده.
میرا: وای خدای من، دقیقا شبیه خانم لی حرف میزنه.
همه خندیدن.
وقتی آرایشم تموم شد ، به خودم تو آینه نگاه کردم...باورم نمیشد که این منم..خیلی تغییر کرده بودم.
_ _ _
به محل مهمونی رسیدیم؛ یه سالن مجلل و آینهکاری شده.. لوسترهای کریستال بزرگ، موسیقی ملایم و صدها نفر از شرکتکنندهها، مربیها، داورها و مهمونها داخل سالن بودن.
به محض ورودمون به سالن، بعضی از نگاهها به سمتمون چرخید. من آروم قدم برمیداشتم تا به پام فشار نیاد.
همینطور که به اطراف نگاه میکردم، دیدم لیام با یه کت و شلوار مشکیِ خوشدوخت و پیراهن سفید، همراه دنیل ایستاده. لیام با دیدن ما، نگاهش روی من قفل شد.
جام نوشیدنیش رو گذاشت روی میز و با قدمهای شمرده اومد سمتمون. چشمهای روشنش تو نور سالن برق میزدن.
جلوم ایستاد. چند ثانیه با تعجب و شیفتگی سر تا پام رو برانداز کرد. لبخند کجی روی لبش نشست و سرش رو کمی نزدیک آورد.
لیام: گو وون... امشب..چقدر... چقدر خوشگل شدی... لباست خیلی بهت میاد.
گونههام از تعریفش ناخودآگاه داغ شد و سرم رو کمی پایین انداختم..
ا.ت: ممنون لیام. تو هم خیلی شیک شدی. کت و شلوار خیلی بهت میاد.
لیام خواست چیزی بگه که یهو یه صدای پرابهت و زنانه از پشت سرمون باعث شد هردومون بچرخیم.
_شبتون بخیر...
با دیدن اون زن، نفسم بند اومد. اون خانم ساندرین انو بود! یکی از سه داور مسابقه..
با این لباس سیاهش ابهت خاصی داشت. من و لیام فوری و با احترام تعظیم کردیم...
خانم انو: راحت باشید...
لیام با صدای دنیل، لبخندی به من و خانم انو زد و ما رو تنها گذاشت..
خانم انو با لبخند مهربونی به من نگاه کرد...
خانم انو: دخترم، تو هوانگ ا.ت هستی، درست میگم؟ رقصندهی اصلی گروه مقام دوم مسابقات؟
با دستپاچگی جواب دادم..
ا.ت: بله خانم... خودم هستم. باعث افتخاره که منو به یاد دارید.
دستش رو آروم گذاشت روی شونهام..
خانم انو: چطور میتونه یادم بره؟ من از اجرات خیلی خوشم اومد. تو یه جادوی خاص روی استیج داری؛ احساساتت کاملا واقعی و عمیق و کنترل صحنهات عالی بود.
برای چند لحظه نمیدونستم چی بگم.
ا.ت: خیلی ممنون..
خانم انو: راستش یه پیشنهاد دارم.
من با دقت گوش دادم.
خانم انو: اگه تصمیم بگیری توی پاریس بمونی و باله رو اینجا ادامه بدی...حتما موفق میشی.
چشمهام از شدت شوق و تعجب گرد شد.
خانم انو ادامه داد..
خانم انو: اگه موافق باشی که اینجا بمونی، من میتونم ترتیبی بدم تا توی پاریس و زیر نظر بهترین مربیهای بینالمللی ما آموزش ببینی و مطمئنم به جایگاه خیلی ویژه و بالایی در باله میرسی.
قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. این بزرگترین رویای هر دنسری در دنیا بود! پیشنهاد مستقیم از یه داور بینالمللی در پاریس!
خانم انو: فکرات رو بکن...استعدادت قابل چشمپوشی نیست و آینده خیلی خوبی میتونه در انتظارت باشه.
شرط: ۱۵۰ کامنت
- ۱.۴k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط