✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۰۴ (⁠♡)


جیمین نفس عمیق کشید وسر به نه تکون داد. فرد خوب دیگه.. فقط تو رو داره..
چشمامو بستم.
اره..
من الان.. فقط جیمز رو داشتم..
سكوتي بينشون شکل گرفت و بعد فرد جدي
گفت: جیمین .. واقعا نميدوني کار کیه؟
این سوال منم بود..
جیمین سرفه زد و کلافه گفت چرا باور نميکني؟نمیدونم فرد..تو منو نمیشناسي؟ من اصلا اخلاق دشمن تراشي دارم؟
به کي بد کردم اخه؟
جیمین : -اخه کي؟ابروي إلا بره به مثلا دشمن من چي ميرسه؟ بعدشم از کجا میدونستن الا تو خونه منه و با من نسبت
داره که..
جمله شو نصفه رها کرد و ادامه نداد.
فرد جدي نگاش کرد و گفت گمانم خودت جواب خودتو
دادي.. جیمین گنگ و خیره به این خیره شد..
فرد-كي ميدونست الا زنته؟
جیمین گنگ گفت: جز تو و دنیل و آنالی و وکیلم..هیچ کس فرد خوب پس اگه يکي تو رو با الا ببينه فك ميكنه دوست دخترته..بهترین راه براي دك كردن یه دوست دختر تازه وارد چیه؟ تظاهر و برنامه ريزي به اثبات خیانت کار بودن اون دختر دقيقاً..
دستاشو به هم کوبید و گفت پرونده مختومه شد.. جیمین عصبي گفت:مزخرف نگو..
و سرفه خيلي شديدي زد و اشفته دستش رو مشت کرد و
متفکر خیره موند. عذاب کشیدنش رو به وضوح حس میکردم.
به ذهن اونم خطور کرده؟ سلنا يعني کاش درد نمیکشید.
دیگه تحمل نداشتم. نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو و گفتم صبح هر دو سریع سر بلند کردن و نگام کردن
فرد پرانرژي گفت: صبح تو هم بخیر..بشین یه قهوه بریزم
برات.. و رفت سمت قهوه جوش.
جیمین لبخند باريکي زد و صندلي کنارش رو بیرون کشید و
اروم گفت: صبح بخیر..
رو صندلی کناریش نشستم.
اگه حرفاشونو نشنیده بودم حس میکردم این لبخند از روي
بیخیالیه اما... این لبخند به وسیله بود براي ابراز اميدواري در عين
و نگرانی و همین خیلی ارزشمند و دلرباش میکرد..
ناراحت
جیمین : -خوبي؟ سر تکون دادم.
فرد قهوه رو جلوم گذاشت و گفت: من باید برم از يکي از دوستام یه چیزی بگیرم.دیگه خونه خودتونه..خجالت
نکشین.. راحت باشین.. و رفت سمت اتاقش و خبیث :گفت خونه در اختیار شما دوتا.. روی اپن وسایل صبحانه چیده شده بود ولي در عين گرسنگي ميل چنداني نداشتم.
جیمین نون تستي برداشت.. به قهوه ام خیره شدم.
تست خامه صبحانه مالي شده و کنار لیوانم گذاشت. حس ترحم اولین چیزی بود : که دست داد. بهم حس من نیاز به تکیه گاه بود.
حس اون چي؟ دلسوزی؟ ترحم؟ تلخ گفتم نکن.
جیمین : -چي؟
عصبي گفتم بهم ترحم
دندونامو به هم فشردم و گفتم حالم بهم میخوره از این ترحم مسخره اي كه داري شروعش ميكني..من حالم خوبه.
و رو برگردوندم که سریع چونه مو گرفت و با خشم گفت: دوست داری با دست راست بکوبم تو صورتت یا دست

دیگه زیاد پارت میزارم که وقت نکنید بخونید 😂
دیدگاه ها (۵۴)

( 3 تفنگدار )پارت ۱۸۹به ذوق نگاهش کرد سپس لبخندی که نمی‌تونی...

3 تفنگدار )پارت ۱۹۰ هنوز هم عروسک جنون در آغوشش بود و با ذوق...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۳ (⁠♡)سریع از جام بلند شدم و ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۲ (⁠♡)تشویش همه وجودمو پر کرد...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 50・⁠]⁠ᕗ  صدای پا وایستاد. حض...

★خونه‌ی جدید... P¹(End)از وقتی وارد خونه‌ی جدید شده بودیم، ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط