برادرخواندهیمن پارت46:
ماشینش رو کنار خیابون پارک کرده بود و تلفنی با فردی صخبت میکرد. قطرات بارون بیامان میباریدن و شیشههای ماشین رو خیس میکردن. با پایان دادن به تماس، گوشیشو به جیبش برگردوند و نگاهشو از آینه ماشین به پسرش داد. یونسو با لبخند از پشت پنجره بسته ماشین، بیرون رو تماشا میکرد. یونگی لبخند زد:
_یونسو؟
پسر نگاهشو به پدرش داد:
_بله آپا؟
_داری با این لبخند به چی نگاه میکنی؟
لبخند یونسو دندوننما شد. با ذوق از روی صندلیش بلند شد و با جلو اومدن یه دستشو روی شونه یونگی گذاشت و با دست دیگهش به طرف دیگه خیابون اشاره کرد:
_آپا اونا رو ببین! اون گربه دو تا بچه داره! ببین بچههاش چقدر کوچیکن!
یونگی نگاهی به انگشت اشاره کوچیک پسرش انداخت و با گرفتن رد نگاهش به گربه سیاهی رسید که با بچههاش یه گوشه پناه گرفته تا خیس نشن. به چهره پسرش و چشماش که از ذوق برق میزدن نگاه کرد و لبخند زد:
_آره عزیزم خیلی کوچیکن درست مثل تو
یونسو به پدرش نگاه کرد و با صدای بچگونه و لطیفش خندید:
_حداقل من از اونا بزرگترم!
یونگی با همون لبخندی که به لب داشت سرشو جلو برد و بوسهای روی گونه نرم پسر کوچولوش نشوند:
_درسته آقای مین!
یونسو با دریافت اون بوسه، خوشحالتر از قبل به گربهها نگاه کرد و بعد دوباره نگاهشو به یونگی داد:
_آپا تماست که تموم شده حالا میتونیم بریم؟
یونگی با یادآوری دوباره تماسش، با لبخندی که محو شده بود کاملا به طرف یونسو چرخید:
_یونسو اگه بگم بازم برای آپا کار پیش اومده تو ناراحت نمیشی؟
یونسو که دیگه لبخند نمیزد با نگاهی ناراحت به پدرش زل زد:
_یعنی امشبم نمیتونی پیشم باشی آپا؟
_نه نه نه میتونیم با هم وقت بگذرونیم
مکثی کرد و توضیح داد:
_ولی قبلش باید برم شرکت یه چیزایی بردارم چون باید برای فردا یه سری کار رو آماده کنم ولی فراموشش کرده بودم حالا هم یکی از همکارام بهم یادآوریش کرد
با سکوت یونسو، ادامه داد:
_رفتن به شرکت و برداشتن وسایلم کمتر از نیم ساعت طول میکشه و بقیه شب رو با هم خوش میگذرونیم!
یونسو دوباره لبخند زد:
_پس من ناراحت نمیشم آپا!
یونگی بوسه نرمی روی گونهش کاشت و گفت:
_پس پسر من بشینه و کمربندشو ببنده تا یه سر بریم شرکت و بعدش خوشگذرونی!
یونسو خندید و با جا گرفتن رو صندلیای پشت کمربندشو بست. یونگی با نگاه آخر و چک کردن پسر لبخند زد و ماشینشو به مقصد شرکت به حرکت در آورد.
ماشینش رو کنار خیابون پارک کرده بود و تلفنی با فردی صخبت میکرد. قطرات بارون بیامان میباریدن و شیشههای ماشین رو خیس میکردن. با پایان دادن به تماس، گوشیشو به جیبش برگردوند و نگاهشو از آینه ماشین به پسرش داد. یونسو با لبخند از پشت پنجره بسته ماشین، بیرون رو تماشا میکرد. یونگی لبخند زد:
_یونسو؟
پسر نگاهشو به پدرش داد:
_بله آپا؟
_داری با این لبخند به چی نگاه میکنی؟
لبخند یونسو دندوننما شد. با ذوق از روی صندلیش بلند شد و با جلو اومدن یه دستشو روی شونه یونگی گذاشت و با دست دیگهش به طرف دیگه خیابون اشاره کرد:
_آپا اونا رو ببین! اون گربه دو تا بچه داره! ببین بچههاش چقدر کوچیکن!
یونگی نگاهی به انگشت اشاره کوچیک پسرش انداخت و با گرفتن رد نگاهش به گربه سیاهی رسید که با بچههاش یه گوشه پناه گرفته تا خیس نشن. به چهره پسرش و چشماش که از ذوق برق میزدن نگاه کرد و لبخند زد:
_آره عزیزم خیلی کوچیکن درست مثل تو
یونسو به پدرش نگاه کرد و با صدای بچگونه و لطیفش خندید:
_حداقل من از اونا بزرگترم!
یونگی با همون لبخندی که به لب داشت سرشو جلو برد و بوسهای روی گونه نرم پسر کوچولوش نشوند:
_درسته آقای مین!
یونسو با دریافت اون بوسه، خوشحالتر از قبل به گربهها نگاه کرد و بعد دوباره نگاهشو به یونگی داد:
_آپا تماست که تموم شده حالا میتونیم بریم؟
یونگی با یادآوری دوباره تماسش، با لبخندی که محو شده بود کاملا به طرف یونسو چرخید:
_یونسو اگه بگم بازم برای آپا کار پیش اومده تو ناراحت نمیشی؟
یونسو که دیگه لبخند نمیزد با نگاهی ناراحت به پدرش زل زد:
_یعنی امشبم نمیتونی پیشم باشی آپا؟
_نه نه نه میتونیم با هم وقت بگذرونیم
مکثی کرد و توضیح داد:
_ولی قبلش باید برم شرکت یه چیزایی بردارم چون باید برای فردا یه سری کار رو آماده کنم ولی فراموشش کرده بودم حالا هم یکی از همکارام بهم یادآوریش کرد
با سکوت یونسو، ادامه داد:
_رفتن به شرکت و برداشتن وسایلم کمتر از نیم ساعت طول میکشه و بقیه شب رو با هم خوش میگذرونیم!
یونسو دوباره لبخند زد:
_پس من ناراحت نمیشم آپا!
یونگی بوسه نرمی روی گونهش کاشت و گفت:
_پس پسر من بشینه و کمربندشو ببنده تا یه سر بریم شرکت و بعدش خوشگذرونی!
یونسو خندید و با جا گرفتن رو صندلیای پشت کمربندشو بست. یونگی با نگاه آخر و چک کردن پسر لبخند زد و ماشینشو به مقصد شرکت به حرکت در آورد.
- ۲.۰k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط