again

again
part : ⁶

صبح با صدای پرندگان و نور کم‌رنگ خورشید آغاز شد.
جونگ‌کوک آرام چشم‌هایش را باز کرد و چند لحظه طول کشید تا اتفاقات شب قبل را به یاد بیاورد.
کتاب...
نور سفید...
جنگل...
و بعد، قصر و شاهزاده‌ای با چشمانی آشنا.
با گیجی نشست و به اتاق خیره شد. همه چیز برایش عجیب بود. دیوارهای چوبی، لباس‌هایی که گوشه اتاق گذاشته شده بودند و حتی صدای قدم‌هایی که از بیرون می‌آمد.
دستش را روی صورتش کشید و زیر لب گفت:

_من واقعاً اینجام...

هنوز امیدوار بود وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کند، در اتاق خودش باشد.
اما نبود.
در همین لحظه در اتاق باز شد و پسری جوان وارد شد.

×بالاخره بیدار شدی.

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

_تو کی هستی؟

پسر لبخند کوچکی زد.

×من جی‌هون هستم. از طرف قصر آمدم تا بهت کمک کنم.

جونگ‌کوک کمی محتاط شد.

_کمک؟ چرا باید کسی توی این زمان به یه غریبه کمک کنه؟

جی‌هون خندید.

×چون شاهزاده دستور داده.

با شنیدن اسم شاهزاده، جونگ‌کوک ناخودآگاه ساکت شد.
بکهیون...
نمی‌دانست چرا، اما هر بار اسمش را می‌شنید احساس عجیبی پیدا می‌کرد.

_شاهزاده همیشه اینقدر سرده؟
جی‌هون کمی مکث کرد.

×شاهزاده بکهیون از وقتی که یادم میاد همین بوده. هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن بهش رو نداره.

جونگ‌کوک اخم کرد.

_ولی من فکر نمی‌کنم اون آدم بدی باشه.

جی‌هون با تعجب نگاهش کرد.

×تو تازه دیدیش.

_آره... ولی..
.
جونگ‌کوک خودش هم نمی‌دانست چرا این را می‌گوید.

_فقط حس می‌کنم اون چیزی که بقیه می‌بینن، تمام وجودش نیست.
...
در طرف دیگر قصر، بکهیون کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش به حیاط بود، جایی که جونگ‌کوک با جی‌هون قدم می‌زد.
یکی از خدمتکاران نزدیک شد.

°سرورم، هنوز درباره آن پسر تصمیمی نگرفته‌اید؟

بکهیون بدون اینکه نگاهش را برگرداند گفت:
+نه.

°اما ممکن است خطرناک باشد

چند لحظه سکوت کرد.

+اگر خطرناک بود...

مکث کرد.

+چرا احساس می‌کنم باید مراقبش باشم؟

خدمتکار چیزی نگفت.
حتی خودش هم نمی‌دانست چرا شاهزاده‌ای که همیشه نسبت به همه بی‌تفاوت بود، حالا درباره یک غریبه فکر می‌کرد.
...
همان لحظه جونگ‌کوک سرش را بالا آورد.
برای یک لحظه نگاهش با نگاه بکهیون تلاقی کرد.
زمان انگار متوقف شد.
نه صدای پرندگان شنیده می‌شد، نه صدای رفت‌وآمد افراد قصر.
فقط نگاه آن دو نفر بود.
بکهیون اولین کسی بود که نگاهش را گرفت.
اما برای اولین بار...
احساس کرد شاید این پسر قرار نیست فقط یک مهمان ناخوانده باشد.
شاید...
او بخشی از چیزی بود که سرنوشت مدت‌ها قبل نوشته بود.

~~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

chance againpart : ⁵سکوت سنگینی سالن را پر کرده بود. همه منت...

chance againpart : ⁴نور سفید همه جا رو روشن کرد ، باد با صدا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط