هانا نه تنها نرفت بلکه دستش را دور بازوی جونگکوک حلقه کر
هانا نه تنها نرفت، بلکه دستش را دور بازوی جونگکوک حلقه کرد و با لحن کیوتی گفت: «یک... دو... چهار! دیدی؟ بلد نیستم بشمرم، پس مجبورم بمونم!»
جونگکوک چشمهایش را روی هم فشار داد. این دختر چطور میتوانست در عین حال هم روی اعصابترین موجود زمین باشد و هم تنها کسی که جرئت میکرد به دنیای خاکستری او رنگ بپاشد؟
همان لحظه، منشی جونگکوک دوید سمتشان: «قربان! مهمونهای آلمانی رسیدن و توی سالن اجتماعات منتظرن.»
جونگکوک خواست حرکت کند که متوجه شد هانا هنوز به بازویش چسبیده. «ول کن هانا.»
هانا سرش را تکان داد: «نه! منم میام. شاید اونا هم ساندویچ توتفرنگی بخوان!»
جونگکوک با نگاهی که انگار داشت از خدا طلب صبر میکرد، به سمت سالن راه افتاد، در حالی که یک دختر کیوت و پرانرژی عملاً به بازویش آویزان بود و داشت دربارهی اینکه چرا پانداها لباس نمیپوشند برایش سخنرانی میکرد...
جونگکوک چشمهایش را روی هم فشار داد. این دختر چطور میتوانست در عین حال هم روی اعصابترین موجود زمین باشد و هم تنها کسی که جرئت میکرد به دنیای خاکستری او رنگ بپاشد؟
همان لحظه، منشی جونگکوک دوید سمتشان: «قربان! مهمونهای آلمانی رسیدن و توی سالن اجتماعات منتظرن.»
جونگکوک خواست حرکت کند که متوجه شد هانا هنوز به بازویش چسبیده. «ول کن هانا.»
هانا سرش را تکان داد: «نه! منم میام. شاید اونا هم ساندویچ توتفرنگی بخوان!»
جونگکوک با نگاهی که انگار داشت از خدا طلب صبر میکرد، به سمت سالن راه افتاد، در حالی که یک دختر کیوت و پرانرژی عملاً به بازویش آویزان بود و داشت دربارهی اینکه چرا پانداها لباس نمیپوشند برایش سخنرانی میکرد...
- ۹۵۶
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط