♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 109・]ᕗ
دین سرش رو پایین انداخت و گفت : اگه برنده بشه یا نشه امیدوارم خوشبخت بشی.. تو خواهر کوچولوی منی و من دوستت دارم..
مامان : اره..خواهر کوچولویی که از همون بچگی مراقبش بودی..وقتی کریستینا تو تختش میخوابید و کسی بهش نزدیک میشد دست به کمر میزدی و چنان اخمی میکردی که طرف جرئت نمیکرد نزدیک کریستینا بشه..
همه خندیدیم. لبخند شادی رو لبم اومد.
مامان خندید و گفت : یکی این خواستگار عاشق رو خبر کنه..شاید پشیمون شده باشه...همه بلند زدیم زیر خنده...
بابا : الان نه خانومم... فردا صبح که حال کریستینا هم خوب
باشه.....
اروم نگاش کردم و گفتم : ممنونم پدر ممنونم که دارین این
فرصت رو بهش میدین
انگشت اشاره اش رو بالا گرفت و گفت : دیگه هیچ وقت برای اثبات عشق یا هر چیز دیگه اینجوری مریض نشو..
لبامو جمع کرد و سر تکون دادم و لوس گفتم : دست خودم نبود که....
مامان : عه.. بعد الان دست خودت بود با این تب بشینی اینجا و زبون درازی کنی که
با شرم شیطون خندیدم مامان منو کشید تو بغلش و نفس عمیق کشید و گفت : دختر کوچولوی من چه زود بزرگ شد...
لبخند پر ارامشی روی لبم اومد. همه اتاق رو ترک کردن تا بخوابم
شور و شوقی تو دلم جوونه زده بود که داشت از خوشی دیوونه ام میکرد و در کنارش ترسیده و نگران هم بودم اگه جونگکوک میباخت...نه...نه... باید به جنبه خوب قضیه نگاه کنم..باید شاد باشم که بابا تقریبا جونگکوک رو پذیرفته باور نمیکردم پدر بپذیره. اما پذیرفت. پذیرفته که جونگکوک رو آزمایش کنه. به خاطر من به خاطر جونگکوک به خاطر عشق...
خوب میدونم این تصمیم که دخترش رو..پرنسسش رو به یه مرد معمولی بده چقدر دردناکه..واقعا براش دردناکه... اون برام ارزوهای بزرگ کشور داری و اسایش و ثروت و احترام شدید رو داشت و واسه همین این برنامه رو راه انداخته تا هم خودش رو اروم کنه که من از همه اینا گذشتم و هم جونگکوک رو بسنجه. اون میخواست با این آزمایش
مطمین بشه که دخترش خوشبخت میشه.
در کنار این درد و شک و اضطرابی که تو نگاه بابا بود حس کردم بابا هم خوشحاله... برای من که یه فرصت برای رسیدن به خواسته قلبیم بهم داده شده.
وقتی به دین گفتم جونگکوک یه قلب پاک و عاشق و دستهای زحمت کش داره لبخندی رو لبش اومد..انگار پیش خودش گفت دخترم زندگی رو خوب درک کرده ولی این مرد حالا حالاها باید بجنگه تا مردونگیش رو ثابت کنه
مامان مهربونم نگاهش نگران ولی امیدوار بود و یه بار نگاه کردن بهش کافی بود تا بدونم درد و رنج و سختی
جزیی از عشقه و نباید کم بیارم لبخند از رو لبم کنار نمیرفت. ترس زیادی تو وجودم بود اما سعی میکردم با لبخندم به خودمم امید بدم...
ᕙ[・part 109・]ᕗ
دین سرش رو پایین انداخت و گفت : اگه برنده بشه یا نشه امیدوارم خوشبخت بشی.. تو خواهر کوچولوی منی و من دوستت دارم..
مامان : اره..خواهر کوچولویی که از همون بچگی مراقبش بودی..وقتی کریستینا تو تختش میخوابید و کسی بهش نزدیک میشد دست به کمر میزدی و چنان اخمی میکردی که طرف جرئت نمیکرد نزدیک کریستینا بشه..
همه خندیدیم. لبخند شادی رو لبم اومد.
مامان خندید و گفت : یکی این خواستگار عاشق رو خبر کنه..شاید پشیمون شده باشه...همه بلند زدیم زیر خنده...
بابا : الان نه خانومم... فردا صبح که حال کریستینا هم خوب
باشه.....
اروم نگاش کردم و گفتم : ممنونم پدر ممنونم که دارین این
فرصت رو بهش میدین
انگشت اشاره اش رو بالا گرفت و گفت : دیگه هیچ وقت برای اثبات عشق یا هر چیز دیگه اینجوری مریض نشو..
لبامو جمع کرد و سر تکون دادم و لوس گفتم : دست خودم نبود که....
مامان : عه.. بعد الان دست خودت بود با این تب بشینی اینجا و زبون درازی کنی که
با شرم شیطون خندیدم مامان منو کشید تو بغلش و نفس عمیق کشید و گفت : دختر کوچولوی من چه زود بزرگ شد...
لبخند پر ارامشی روی لبم اومد. همه اتاق رو ترک کردن تا بخوابم
شور و شوقی تو دلم جوونه زده بود که داشت از خوشی دیوونه ام میکرد و در کنارش ترسیده و نگران هم بودم اگه جونگکوک میباخت...نه...نه... باید به جنبه خوب قضیه نگاه کنم..باید شاد باشم که بابا تقریبا جونگکوک رو پذیرفته باور نمیکردم پدر بپذیره. اما پذیرفت. پذیرفته که جونگکوک رو آزمایش کنه. به خاطر من به خاطر جونگکوک به خاطر عشق...
خوب میدونم این تصمیم که دخترش رو..پرنسسش رو به یه مرد معمولی بده چقدر دردناکه..واقعا براش دردناکه... اون برام ارزوهای بزرگ کشور داری و اسایش و ثروت و احترام شدید رو داشت و واسه همین این برنامه رو راه انداخته تا هم خودش رو اروم کنه که من از همه اینا گذشتم و هم جونگکوک رو بسنجه. اون میخواست با این آزمایش
مطمین بشه که دخترش خوشبخت میشه.
در کنار این درد و شک و اضطرابی که تو نگاه بابا بود حس کردم بابا هم خوشحاله... برای من که یه فرصت برای رسیدن به خواسته قلبیم بهم داده شده.
وقتی به دین گفتم جونگکوک یه قلب پاک و عاشق و دستهای زحمت کش داره لبخندی رو لبش اومد..انگار پیش خودش گفت دخترم زندگی رو خوب درک کرده ولی این مرد حالا حالاها باید بجنگه تا مردونگیش رو ثابت کنه
مامان مهربونم نگاهش نگران ولی امیدوار بود و یه بار نگاه کردن بهش کافی بود تا بدونم درد و رنج و سختی
جزیی از عشقه و نباید کم بیارم لبخند از رو لبم کنار نمیرفت. ترس زیادی تو وجودم بود اما سعی میکردم با لبخندم به خودمم امید بدم...
- ۴۴۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط