وقتی خدا مرا با تو آشنا کرد
وقتی خدا مرا با تو آشنا کرد
و به خانه اش رفت
فکر کردم که باید برایش نامه ای بنویسم
کاغذ آن آبی رنگ باشد
آن را در پاکتی آبی بگذارم
و با اشک های آبی رنگ بشویم
نامه را اینگونه شروع کنم:
دوست من
میخواستم از تو تشکر کنم
بخاطر هدیه ای که به من دادی...
_تا آنجا که من میدانم_ خدا
تنها نامه های عاشقانه را میخواند
و آنها را جواب میدهد...
و به خانه اش رفت
فکر کردم که باید برایش نامه ای بنویسم
کاغذ آن آبی رنگ باشد
آن را در پاکتی آبی بگذارم
و با اشک های آبی رنگ بشویم
نامه را اینگونه شروع کنم:
دوست من
میخواستم از تو تشکر کنم
بخاطر هدیه ای که به من دادی...
_تا آنجا که من میدانم_ خدا
تنها نامه های عاشقانه را میخواند
و آنها را جواب میدهد...
- ۱.۶k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط