شب بود و شمع بود و من بودم و غم

شب بود و شمع بود و من بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

چون شمع نشستم که بسوزم سر راهت
چون اشک چکیدم که ببینم رخ ماهت

#ارس_آرامی
دیدگاه ها (۱)

تو شُل كن روسرى را مو بيفشان فتنه برپا كنجواب مجتهدها، عالما...

فکر دهان تنگ توام داشت در میانتا صبح بی پیاله مِی ناب می‌زدم...

در چنته گر صد غزل ناب به سر باشدبهر یار شیرین سخن دست به عصا...

تیله ‌های بازیت در دست من جا مانده بودآمدم من تیله‌ های رنگی...

🥀💘... ای اشک، آهسته بریز که غم زیاد استای شمع ، آهسته بسوز ک...

چه زیبا گفت مولانا....ای اشک اهسته بریز غم زیاد استای شمع اه...

شرلوک هلمز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط