شب بود و شمع بود و من بودم و غم

شب بود و شمع بود و من بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

چون شمع نشستم که بسوزم سر راهت
چون اشک چکیدم که ببینم رخ ماهت

#ارس_آرامی
دیدگاه ها (۱)

تو شُل كن روسرى را مو بيفشان فتنه برپا كنجواب مجتهدها، عالما...

فکر دهان تنگ توام داشت در میانتا صبح بی پیاله مِی ناب می‌زدم...

در چنته گر صد غزل ناب به سر باشدبهر یار شیرین سخن دست به عصا...

تیله ‌های بازیت در دست من جا مانده بودآمدم من تیله‌ های رنگی...

مرد تنهای شب @پنج شنبه های تلخ و دلتنگی@ای اجل

از بی وفایی های این دنیا گذشتم از هرچه بود از زشت از زیبا گذ...

وانشات استاد کیم هیچ حرفی رد بدل نشد رسیدیم سر کلاس بودم کلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط