my monthپارت
³my monthپارت⁵
⁰⁹:³⁰
از خواب بیدار شد و دید که یونگی داره جلو آینه کرواتشو درست میکنه، کش و قوصی به کمرش داد و بلند شد و سمت یونگی رفت...دستاشو دور کمرش حلقه کرد و سرشو تو گردنش برد
جیمین: بوی خیلی خوبی میدی
یونگی: برو پایین صبحونه بخور
بعد صبحونه(گشادی با خلاصه کردن فرق میکنه)
جیمین لباساشو پوشید و سوار ماشین شدن و راه افتادن
¹¹:⁰⁰
یونگی دست جیمینو محکم گرفته بود و زنگ آیفونو زد
یه خانم زیبا در رو باز کرد و به داخل راهنماییشون کرد و رو به روشون نشست
م ی: یونگی پدرت سرکاره، فکر کنم چند ساعت دیگه بیاد
یونگی: ما زیاد نمیمونیم فقط اوم...
حرفش با دیدن بچه کوچولویی که داشت میومد سمتشون نصفه موند، دختر کوچولو رفت سمت جیمین و جیمین بقلش کرد
م ی: اینم خواهر کوچولوت هایجین، به معنی گرانبها و کمیاب
فکر کنم از جیمین شی خوشش اومده
جیمین: تو خیلی نازی کوچولو
م ی: هایجین، اوپا رو ببین
هایجین به یونگی نگاه کرد و دستاشو سمتش دراز کرد
یونگی با وجود اینکه از بچه ها خوشش نمیومد بقلش کرد
م ی: جیمین شی، واقعا بابت کارای پدر یونگی ازت معذرت میخام
بار اولی که همو دیدیم نتونستم درست باهاتون آشناشم
نتونستم بگم زوج زیبایی هستین
جیمین: اشکال نداره خانم مین
م ی: میشه بخاطر هایجینم که شده بیشتر بیاین؟ میخام واقعا برات مادری کنم یونگی، قول میدم هرموقع که خواستین بیاین یه جوری باباتو بپیچونم
یونگی: میایم، از این به بعد بهتون سر میزنیم مامان
م ی: م...مامان؟
قطره اشکی از چشمش سقوط کرد
یونگی: منم بابت خیلی چیزا معذرت میخام
م ی: اشکالی نداره پسرم، بهت حق میدم...بابت هر چیزی که اون روز گفتی
یونگی زد زیر گریه و هایجین که بقلش بود با تعجب بهش نگاه میکرد، هایجین از بقلش اومد بیرون و جیمین یونگی و بقل کرد و کمرشو نوازش میکرد که آروم تر بشه ولی خودشم نتونست گریشو کنترل کنه و زد زیر گریه حالا سه تایی گریه میکردن.
⁰⁹:³⁰
از خواب بیدار شد و دید که یونگی داره جلو آینه کرواتشو درست میکنه، کش و قوصی به کمرش داد و بلند شد و سمت یونگی رفت...دستاشو دور کمرش حلقه کرد و سرشو تو گردنش برد
جیمین: بوی خیلی خوبی میدی
یونگی: برو پایین صبحونه بخور
بعد صبحونه(گشادی با خلاصه کردن فرق میکنه)
جیمین لباساشو پوشید و سوار ماشین شدن و راه افتادن
¹¹:⁰⁰
یونگی دست جیمینو محکم گرفته بود و زنگ آیفونو زد
یه خانم زیبا در رو باز کرد و به داخل راهنماییشون کرد و رو به روشون نشست
م ی: یونگی پدرت سرکاره، فکر کنم چند ساعت دیگه بیاد
یونگی: ما زیاد نمیمونیم فقط اوم...
حرفش با دیدن بچه کوچولویی که داشت میومد سمتشون نصفه موند، دختر کوچولو رفت سمت جیمین و جیمین بقلش کرد
م ی: اینم خواهر کوچولوت هایجین، به معنی گرانبها و کمیاب
فکر کنم از جیمین شی خوشش اومده
جیمین: تو خیلی نازی کوچولو
م ی: هایجین، اوپا رو ببین
هایجین به یونگی نگاه کرد و دستاشو سمتش دراز کرد
یونگی با وجود اینکه از بچه ها خوشش نمیومد بقلش کرد
م ی: جیمین شی، واقعا بابت کارای پدر یونگی ازت معذرت میخام
بار اولی که همو دیدیم نتونستم درست باهاتون آشناشم
نتونستم بگم زوج زیبایی هستین
جیمین: اشکال نداره خانم مین
م ی: میشه بخاطر هایجینم که شده بیشتر بیاین؟ میخام واقعا برات مادری کنم یونگی، قول میدم هرموقع که خواستین بیاین یه جوری باباتو بپیچونم
یونگی: میایم، از این به بعد بهتون سر میزنیم مامان
م ی: م...مامان؟
قطره اشکی از چشمش سقوط کرد
یونگی: منم بابت خیلی چیزا معذرت میخام
م ی: اشکالی نداره پسرم، بهت حق میدم...بابت هر چیزی که اون روز گفتی
یونگی زد زیر گریه و هایجین که بقلش بود با تعجب بهش نگاه میکرد، هایجین از بقلش اومد بیرون و جیمین یونگی و بقل کرد و کمرشو نوازش میکرد که آروم تر بشه ولی خودشم نتونست گریشو کنترل کنه و زد زیر گریه حالا سه تایی گریه میکردن.
- ۱۶۲
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط