♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 121・]ᕗ
حس خیلی بد دردی تو کل وجودم حس میکردم...مخصوصا تو قلبم.
تكون نخوردم که داد زد : مگه با تو نیستن پاشو؟
لرزیدم و اروم از جام بلند شدم پاهام روی زمین کشیده میشد و بی جون راه میرفتم توى شهر رسیدیم بین مردم ذهنم همه جا میگشت..همه
چی شد؟ من چی گفتم؟
همه چیز اونقدر سریع پیش رفته بود که هنوز شوکه بودم. گریس واقعا مرد؟ وای خدای من...گریس
به خاطر من و بی گناه کشته شد. جونگکوک..
به این عوضی گفتم باهاش ازدواج میکنم تا از جونگکوک مواظبت
کنم و اون..اون. اشکام باز بی صدا جاری شدن.
توماس : فکر این نباش که الان یه چیزی گفتی که خودتونو نجات
بدی و بعد بری به داداش جون یا باباجونت بگی..چون نیروهای من
الان دور دور انگلستان و حتي داخل قصر ایستادن و منتظر به
خطر افتادن منن.. ماه هاست دارم این نیروها رو جمع میکنم کافیه
اتفاقی برام بیوفته. زنداني بشم یا بلایی سرم بیاد..اره..سربازهای
پدرت بیشترن. اما یه شبیخون و حمله ناگهانی از پشت کلا انگلستان رو نابود میکنه. به محض دهن باز کردن تو سربازهای آماده آن تا مردم کشور و پدر و برادرت رو به خاک و خون
بکشن... میگی نه؟ نگاه کن این فقط یه چشمه و تعدادی کمیشه
و با دست بین مردم اشاره کرد.
تعداد زیادی سرباز به صورت متفرق بین مردم بودن و همه شون در حالیکه به توماس خیره بودن دستشون روی شمشیرشون بود.
توماس : همه شون منتظر اشاره منن تا این مردم رو تیکه تیکه کنن.
پردرد نفس نفس زدم و چشمم رو بستم
توماس : پس بی هیچ خرابکاری... مثل یه دختر خوب فقط میگی میخوای با من ازدواج کنی تا معشوقه عزیزت راحت و بی خبر زنده باشه.. تا مردم کشورت توی صلح و اسایش باشن..تا پدر ومادرت زنده باشن. اخه میدونی من بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنی
توی قصر هم نفوذی دارم چاره اش فقط یه مرگ موش توی شربته و اونوقت پدر و مادر عزیزت هم میرن پیش گریس
با خشم و تنفر نگاش کردم ازش متنفر بودم متنفر بازوم رو گرفت و کشید.
برگشتیم به قصر. بی حرف و پردرد رفتم توی اتاقم به محض بسته شدن در بلند زدم زیر گریه خیلی بلند... خیلی پردرد
این حقم نبود. حق جونگکوک نبود مگه ما چیکار کرده بودیم؟
ما فقط همدیگه رو دوست داشتیم... عاشق هم بودیم. این گناهه؟
جرمه؟ ضجه زدم برای بلا تکلیفیم برای جونگکوکم. برای تهدیدهایی که شنیده بودم و با دیدن مرگ گریس میدونستم عملی میشه... واای گریس
اسم گریس روی قلبم چنگ انداخت.
ᕙ[・part 121・]ᕗ
حس خیلی بد دردی تو کل وجودم حس میکردم...مخصوصا تو قلبم.
تكون نخوردم که داد زد : مگه با تو نیستن پاشو؟
لرزیدم و اروم از جام بلند شدم پاهام روی زمین کشیده میشد و بی جون راه میرفتم توى شهر رسیدیم بین مردم ذهنم همه جا میگشت..همه
چی شد؟ من چی گفتم؟
همه چیز اونقدر سریع پیش رفته بود که هنوز شوکه بودم. گریس واقعا مرد؟ وای خدای من...گریس
به خاطر من و بی گناه کشته شد. جونگکوک..
به این عوضی گفتم باهاش ازدواج میکنم تا از جونگکوک مواظبت
کنم و اون..اون. اشکام باز بی صدا جاری شدن.
توماس : فکر این نباش که الان یه چیزی گفتی که خودتونو نجات
بدی و بعد بری به داداش جون یا باباجونت بگی..چون نیروهای من
الان دور دور انگلستان و حتي داخل قصر ایستادن و منتظر به
خطر افتادن منن.. ماه هاست دارم این نیروها رو جمع میکنم کافیه
اتفاقی برام بیوفته. زنداني بشم یا بلایی سرم بیاد..اره..سربازهای
پدرت بیشترن. اما یه شبیخون و حمله ناگهانی از پشت کلا انگلستان رو نابود میکنه. به محض دهن باز کردن تو سربازهای آماده آن تا مردم کشور و پدر و برادرت رو به خاک و خون
بکشن... میگی نه؟ نگاه کن این فقط یه چشمه و تعدادی کمیشه
و با دست بین مردم اشاره کرد.
تعداد زیادی سرباز به صورت متفرق بین مردم بودن و همه شون در حالیکه به توماس خیره بودن دستشون روی شمشیرشون بود.
توماس : همه شون منتظر اشاره منن تا این مردم رو تیکه تیکه کنن.
پردرد نفس نفس زدم و چشمم رو بستم
توماس : پس بی هیچ خرابکاری... مثل یه دختر خوب فقط میگی میخوای با من ازدواج کنی تا معشوقه عزیزت راحت و بی خبر زنده باشه.. تا مردم کشورت توی صلح و اسایش باشن..تا پدر ومادرت زنده باشن. اخه میدونی من بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنی
توی قصر هم نفوذی دارم چاره اش فقط یه مرگ موش توی شربته و اونوقت پدر و مادر عزیزت هم میرن پیش گریس
با خشم و تنفر نگاش کردم ازش متنفر بودم متنفر بازوم رو گرفت و کشید.
برگشتیم به قصر. بی حرف و پردرد رفتم توی اتاقم به محض بسته شدن در بلند زدم زیر گریه خیلی بلند... خیلی پردرد
این حقم نبود. حق جونگکوک نبود مگه ما چیکار کرده بودیم؟
ما فقط همدیگه رو دوست داشتیم... عاشق هم بودیم. این گناهه؟
جرمه؟ ضجه زدم برای بلا تکلیفیم برای جونگکوکم. برای تهدیدهایی که شنیده بودم و با دیدن مرگ گریس میدونستم عملی میشه... واای گریس
اسم گریس روی قلبم چنگ انداخت.
- ۳۰۳
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط