‌حالا ‌که رفته ام...

‌حالا ‌که رفته ام...
هرروز
پشت پنجره می ایستی؛
فکر میکنی
که شاید دوباره برگردم
و‌ نمی دانی
هیچکس به اشتباه
دوبار به کوچه ی بن بست نمیرود!
دیدگاه ها (۱)

دیگر هیچ حرفیآرامش نمی کرد..!از میان رویاهایشاو راانتخاب کرد...

بگذار فکر کنمدوستم داری...از تو که چیزی کم نمی شود...

"نبودنت"صدای آسمان را هم دراورده است...

همین که جسمَت کنارِ دیگریست وفکرت در آغوش منیعنی؛آه ام گریبا...

گاهی فکر می‌کنم آن کافه، نه روی زمین، که در دل یک ابر شناور ...

صدایِ جیغِ هانا، مثل یک صاعقه، سکوتِ صبح رو درید: «مامان! ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط