.

.
.
.
آن یار که عهد دوستاری بشکست
می‌رفت و منش گرفته دامان در دست
می‌گفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
.
. .
دیدگاه ها (۲)

یک نفر, گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست ..! به خیالش که د...

نمیـــــــــــــــــــــدانم,,,,,ﭼﺸﻤــﺎﻧﺖ ﺑﺎ مــــــــــــــ...

شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی ...نمیدانم چه نوشیدم ...

...مترسک ها عاشقانی بودند که انتظار را به شکل فاجعه باری درد...

کتاب عهدرفاقت مجموعه ۲۰۰۰آیه وادعیه وزیارات به سبک جد

کتاب عهدرفاقت مجموعه ۲۰۰۰آیه وادعیه وزیارات به سبک جد

بی تو پَتیاره ی پاییز مرا می شِکند🍁این شب وسوسه انگیز مرا می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط