★ازدواج اجباری...p⁵
★ازدواج اجباری...p⁵
بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بودم دورم تو تراس نشسته بودم و داشتم فکر میکردم تهیو چقدر عوضی بوده!
پاکت سیگار پدرم رو دیدم که جا گذاشته بود...
یک نخ ازش برداشتم...
میخواستم روشنش کنم که یونگی پیداش شد! سیگار رو انداختش و گفت:"هانا... چیکار داری میکنی اخه؟"
گفتم:"نمیدونم چجوری خودمو آروم کنم!"
یونگی گفت:"خودتو آروم میکنی اما نه اینطوری! هانا تو فقط به زمان نیاز داری... با گذر زمان حالت بهتر میشه!"
_"کنارم بشین یونگی"
اومد و کنارم نشست...
سرم رو گذاشتم روی شونش!
آروم گفتم:"اینکه عشق اولم یک عوضی بوده اذیتم میکنه!"
جواب داد:"اگه دوباره عاشق بشی فراموش میکنی..."
یونگی:
صبح خیلی زود بلند شدم و یکم صبحونه حاضر کردم...
دیشب هانا ازم درخواست که کنارش باشم!
راستش این روزا دیگه هانا یک دختر عادی برام نیست!
حسم تغییر کرده...
وقتی کنارم احساس خیلی خوبی دارم...
هانا از خواب بیدار شد و در کنارم یکم صبحونه خورد.
گفت:"برای دیشب ممنونم... وقتی کنارم بودی حالم بهتر شد!"
_"خوشحالم که بودنم حالتو بهتر کرده"
لبخند شیرینی زد...
وقتی به خودم اومدم متوجه شدم من هم لبخند زدم!
بعد از سکوت بلندی؛ هانا گفت:"امشب بریم سوجو بخوریم؟"
یکم مکث کردم و بعد گفتم:"باشه... شب میریم"
بازم لبخند زد!
با لبخند خیلی زیبا میشد!!
گفتم:"امروز باید برم شرکت پدرم... و ممکنه کارم طول بکشه!بعدش میام دنبالت؛ باشه؟؟"
سرش رو به نشونهی تایید تکون داد...
(*هفت ساعت بعد*)
خیلی خسته بودم اما با هانا تماس گرفتم و گفتم حاضر بشه!
داخل شرکت خیلی سرم شلوغ بود...
اما بالاخره تموم شد!
وقتی رسیدم جلوی در خونه، هانا رو دیدم...
خیلی قشنگ شده بود...
_"سلام سلام یونگی!"
_"سلام..."
راه افتادیم...
تمام راه داشتم به این فکر میکردم که تهیو چجوری تو این سالهای دوستی عاشق هانا نشده!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"رسیدیم"
پیاده شدیم و رفتیم داخل اون مغازه...
هانا:
اون مکان بهم حس خوبی میداد...
با لبخند همه جا رو تماشا کردم...
در حین سوجو خوردن گفتم:"امروز خیلی کار داشتی؟؟"
جواب داد:"آره؛ تموم کردن اون همه کار خیلی خستم کرد"
_"یونگی تو که انقدر خستهای بهم میگفتی... یه روز دیگه میومدیم سوجو بخوریم خب!"
لبخند محوی زد و گفت:"مشکلی نیست"
یک پیام برام اومد...
یک شمارهی ناشناس بود!
نوشته بود:*سلام هانا... حالت چطوره؟؟ ما رسیدیم کانادا...*
تهیو...
اون تهیو بود...
براش نوشتم:*من با عوضیها کاری ندارم*
و بلاکش کردم...
چشمام پر اشک شد!
یونگی گفت:"هانا؟؟ چیشده؟؟؟"
گفتم:"چیزی نیست... خوبم!"
(*یک ساعت بعد*)
یونگی:
سومین بطری سوجو رو تموم کرده بودیم!!
من خیلی نخوردم، اما هانا...
سرش رو گذاشته بود روی میز...
رفتم کنارش و گفتم:"هانا، پاشو... پاشو بریم!"
سرش رو آورد بالا و گفت:"میشه یه لحظه کنارم بشینی؟؟"
نشستم...
شروع به بوسیدنم کرد!!!
نمیدونم چرا اما...
ادامه دادم!
_"یونگی... تو گفتی اگه دوباره عاشق شم تهیو رو فراموش میکنم! اجازه میدی عاشق تو باشم؟؟"
این پارت چطور بود؟؟ بعدی پارت آخره...
_ آگاتا★
بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بودم دورم تو تراس نشسته بودم و داشتم فکر میکردم تهیو چقدر عوضی بوده!
پاکت سیگار پدرم رو دیدم که جا گذاشته بود...
یک نخ ازش برداشتم...
میخواستم روشنش کنم که یونگی پیداش شد! سیگار رو انداختش و گفت:"هانا... چیکار داری میکنی اخه؟"
گفتم:"نمیدونم چجوری خودمو آروم کنم!"
یونگی گفت:"خودتو آروم میکنی اما نه اینطوری! هانا تو فقط به زمان نیاز داری... با گذر زمان حالت بهتر میشه!"
_"کنارم بشین یونگی"
اومد و کنارم نشست...
سرم رو گذاشتم روی شونش!
آروم گفتم:"اینکه عشق اولم یک عوضی بوده اذیتم میکنه!"
جواب داد:"اگه دوباره عاشق بشی فراموش میکنی..."
یونگی:
صبح خیلی زود بلند شدم و یکم صبحونه حاضر کردم...
دیشب هانا ازم درخواست که کنارش باشم!
راستش این روزا دیگه هانا یک دختر عادی برام نیست!
حسم تغییر کرده...
وقتی کنارم احساس خیلی خوبی دارم...
هانا از خواب بیدار شد و در کنارم یکم صبحونه خورد.
گفت:"برای دیشب ممنونم... وقتی کنارم بودی حالم بهتر شد!"
_"خوشحالم که بودنم حالتو بهتر کرده"
لبخند شیرینی زد...
وقتی به خودم اومدم متوجه شدم من هم لبخند زدم!
بعد از سکوت بلندی؛ هانا گفت:"امشب بریم سوجو بخوریم؟"
یکم مکث کردم و بعد گفتم:"باشه... شب میریم"
بازم لبخند زد!
با لبخند خیلی زیبا میشد!!
گفتم:"امروز باید برم شرکت پدرم... و ممکنه کارم طول بکشه!بعدش میام دنبالت؛ باشه؟؟"
سرش رو به نشونهی تایید تکون داد...
(*هفت ساعت بعد*)
خیلی خسته بودم اما با هانا تماس گرفتم و گفتم حاضر بشه!
داخل شرکت خیلی سرم شلوغ بود...
اما بالاخره تموم شد!
وقتی رسیدم جلوی در خونه، هانا رو دیدم...
خیلی قشنگ شده بود...
_"سلام سلام یونگی!"
_"سلام..."
راه افتادیم...
تمام راه داشتم به این فکر میکردم که تهیو چجوری تو این سالهای دوستی عاشق هانا نشده!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"رسیدیم"
پیاده شدیم و رفتیم داخل اون مغازه...
هانا:
اون مکان بهم حس خوبی میداد...
با لبخند همه جا رو تماشا کردم...
در حین سوجو خوردن گفتم:"امروز خیلی کار داشتی؟؟"
جواب داد:"آره؛ تموم کردن اون همه کار خیلی خستم کرد"
_"یونگی تو که انقدر خستهای بهم میگفتی... یه روز دیگه میومدیم سوجو بخوریم خب!"
لبخند محوی زد و گفت:"مشکلی نیست"
یک پیام برام اومد...
یک شمارهی ناشناس بود!
نوشته بود:*سلام هانا... حالت چطوره؟؟ ما رسیدیم کانادا...*
تهیو...
اون تهیو بود...
براش نوشتم:*من با عوضیها کاری ندارم*
و بلاکش کردم...
چشمام پر اشک شد!
یونگی گفت:"هانا؟؟ چیشده؟؟؟"
گفتم:"چیزی نیست... خوبم!"
(*یک ساعت بعد*)
یونگی:
سومین بطری سوجو رو تموم کرده بودیم!!
من خیلی نخوردم، اما هانا...
سرش رو گذاشته بود روی میز...
رفتم کنارش و گفتم:"هانا، پاشو... پاشو بریم!"
سرش رو آورد بالا و گفت:"میشه یه لحظه کنارم بشینی؟؟"
نشستم...
شروع به بوسیدنم کرد!!!
نمیدونم چرا اما...
ادامه دادم!
_"یونگی... تو گفتی اگه دوباره عاشق شم تهیو رو فراموش میکنم! اجازه میدی عاشق تو باشم؟؟"
این پارت چطور بود؟؟ بعدی پارت آخره...
_ آگاتا★
- ۵۰۲
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط