خدای من
28^
خدای من!
بوی دستمالش شدیدتر به مشام میرسید ، باعث شد بی پروا استشمامش کنم . هنوز هم بویش را حس میکنم ، تنم خورشید مالی شده.
نوک کارد را به تحدید روی پوست نازک گلویم گذاشت و گفت :« پس تو هم با اون آشغال دستت توی یه کاسه عه !»
صدایش میلرزید ، ترس یا خشم ، نمیدانم . خوب میدانستم به چه فکری قدم نهاده که مرا به جانم تحدید میکند .
گفتم که بگذارد سوتفاهمش را برطرف کنم . خودم را از آغوش شیرینش بیرون کشیدم و چرخیدم تا در آن تاریکی مهرهایش را ببینم .
مهرهایش بی اعتماد بود . مهرهایش عصبی بود ، ترسان بود . دستش را گرفتم و سمت پذیرایی هدایتش کردم ، گفت :« تو هم همدست ساسانی !...» نباید میگذاشتم ادامه دهد :« نه من نیستم ! اشتباه فکر میکنی .» روی کاناپه ی پوسیده نشاندمش . پرسید :« پس زیر دست ساسان اومده بود باهات چیکار داشت؟ »
سوالش را با سوال جواب گفتم :« تو خودت ساسان رو از کجا میشناسی ؟» من و من کرد . کلافه شده بود . گفتم :« هیچ خطری از سمت من تحدیدت نمیکنه . بخدا راست میگم ! منم مثل تو ازش دارم فرار میکنم .» شروع کردم به گفتن ، نه همه اش را ؛ فقط آنکه چه نسبتی با او داشتم و از پدرش گفتم که دایی تنی ام میشد .
گفت :« میدونی چرا دنبالمن؟ من کسی بودم که باعث اعدام داییت شد.»
کوتاه ، عمیق ، وحشتناک ، یادآور دوران تلخ پنهانی .
تا قبل از ریختن مامورین بی اِن دی و دستگیری دایی ام ، هیچ چیز از خون مالیده شده به دلار های انبوه و البسه ی شیک و پیکش نمیدانستم .
حالا که به عقب فکر میکنم ، تنها مقطع خوب زندگی ام ؛ حد فاصل پناه بردن از برادر معتادم در آمریکا به دایی مهربانم در آلمان ، تا رو شدن حقایق پشت پرده بود . بعد از آن همه چیز دوباره جهنم شد ، این بار از چاله به چاه افتادم . ساسان ، پسردایی ام که ادعای عاشقی میکرد ؛ اندکی بیمار و روانی مینمود و بعد دستگیری دایی ام به جرم راه اندازی دستگاه قاچاق مخدرات و ارگانهای انسانی ، تازه پرده از رخسار کریهش برداشت . چنان به سیم آخر زد که به هر زحمتی بود با کمک همین مدیسا از باتلاقش گریختم . البته ، هیچ کدام از آنها را به او نگفتم . ولی اینکه معشوقه ی ساسان بودم را ، چرا .
پرسید :« چرا با سیما دوست شدی ؟ نقشه ساسان بوده ؟»
گفتم :« من سیما رو خیلی ساله میشناسم ! فقط ، تا حالا نیومده بودم ایران . باور کن من با اونا همدست نیستم و هیچ کاری باهاشون ندارم . تا قبل اینکه خودت بگی ، حتی روحم هم خبر نداشت تو حتی ساسانو میشناسی .»
گفتم و گفتم و گفتم . اندک اندک نرم شد . به چشمانش نمیخورد اعتمادی کسب کرده باشم ، ولی سرش را با حرفهایم تکان میداد . میان گفتنی هایم کمی گریستم ، گفتم که من هم از دشمنش زخمهای عمیقی خورده ام . بجز سر تکان دادن ، هیچ اقدام دیگری به دلداری دادنم نکرد . میدانستم آب رفته باز ناگردد به جوی . لعنت بر تو مدیسای عوضی که باعث شدی از چشمش بیفتم ! حالا چطور میتوانستم به او نزدیک شوم ؟
گفت :« الان برای اینکه از شر نامزد سابقت راحت بشی منو کت بسته تحویلشون میدی دیگه؟»
گفتم :« نه ! اگه میخواستم از اینکارا بکنم ، همون لحظه میگفتم اینجایی .» پرسید :« چرا ؟ »
چون دوستت دارم مرد آسمانم . چون دیوانه ات هستم مهر شبهایم .
بلند شد برود . رفتم دستمالش را آوردم و پرسیدم چیزی خورده است . گفت باید برود وگرنه سیما سرش را لب باغچه خواهد برید . گفت :« سیما هیچی نمیدونه . لطفا بهش چیزی نگو .»
دستگیره برنجی در شیشه ای را پایین داد ، پرسیدم :« چی از ساسان داری که دنبالشه ؟»
نشنید . شاید هم نمیخواست بشنود . در شیشه ای را بهم زد و به شکل شبه مشبکی در آمد که راهروی بتنی را تا در زنگزده و بعد کوچه ی خلوت نیمه شب میپیمود .
_ مینا ، دوازدهم جولای ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
خدای من!
بوی دستمالش شدیدتر به مشام میرسید ، باعث شد بی پروا استشمامش کنم . هنوز هم بویش را حس میکنم ، تنم خورشید مالی شده.
نوک کارد را به تحدید روی پوست نازک گلویم گذاشت و گفت :« پس تو هم با اون آشغال دستت توی یه کاسه عه !»
صدایش میلرزید ، ترس یا خشم ، نمیدانم . خوب میدانستم به چه فکری قدم نهاده که مرا به جانم تحدید میکند .
گفتم که بگذارد سوتفاهمش را برطرف کنم . خودم را از آغوش شیرینش بیرون کشیدم و چرخیدم تا در آن تاریکی مهرهایش را ببینم .
مهرهایش بی اعتماد بود . مهرهایش عصبی بود ، ترسان بود . دستش را گرفتم و سمت پذیرایی هدایتش کردم ، گفت :« تو هم همدست ساسانی !...» نباید میگذاشتم ادامه دهد :« نه من نیستم ! اشتباه فکر میکنی .» روی کاناپه ی پوسیده نشاندمش . پرسید :« پس زیر دست ساسان اومده بود باهات چیکار داشت؟ »
سوالش را با سوال جواب گفتم :« تو خودت ساسان رو از کجا میشناسی ؟» من و من کرد . کلافه شده بود . گفتم :« هیچ خطری از سمت من تحدیدت نمیکنه . بخدا راست میگم ! منم مثل تو ازش دارم فرار میکنم .» شروع کردم به گفتن ، نه همه اش را ؛ فقط آنکه چه نسبتی با او داشتم و از پدرش گفتم که دایی تنی ام میشد .
گفت :« میدونی چرا دنبالمن؟ من کسی بودم که باعث اعدام داییت شد.»
کوتاه ، عمیق ، وحشتناک ، یادآور دوران تلخ پنهانی .
تا قبل از ریختن مامورین بی اِن دی و دستگیری دایی ام ، هیچ چیز از خون مالیده شده به دلار های انبوه و البسه ی شیک و پیکش نمیدانستم .
حالا که به عقب فکر میکنم ، تنها مقطع خوب زندگی ام ؛ حد فاصل پناه بردن از برادر معتادم در آمریکا به دایی مهربانم در آلمان ، تا رو شدن حقایق پشت پرده بود . بعد از آن همه چیز دوباره جهنم شد ، این بار از چاله به چاه افتادم . ساسان ، پسردایی ام که ادعای عاشقی میکرد ؛ اندکی بیمار و روانی مینمود و بعد دستگیری دایی ام به جرم راه اندازی دستگاه قاچاق مخدرات و ارگانهای انسانی ، تازه پرده از رخسار کریهش برداشت . چنان به سیم آخر زد که به هر زحمتی بود با کمک همین مدیسا از باتلاقش گریختم . البته ، هیچ کدام از آنها را به او نگفتم . ولی اینکه معشوقه ی ساسان بودم را ، چرا .
پرسید :« چرا با سیما دوست شدی ؟ نقشه ساسان بوده ؟»
گفتم :« من سیما رو خیلی ساله میشناسم ! فقط ، تا حالا نیومده بودم ایران . باور کن من با اونا همدست نیستم و هیچ کاری باهاشون ندارم . تا قبل اینکه خودت بگی ، حتی روحم هم خبر نداشت تو حتی ساسانو میشناسی .»
گفتم و گفتم و گفتم . اندک اندک نرم شد . به چشمانش نمیخورد اعتمادی کسب کرده باشم ، ولی سرش را با حرفهایم تکان میداد . میان گفتنی هایم کمی گریستم ، گفتم که من هم از دشمنش زخمهای عمیقی خورده ام . بجز سر تکان دادن ، هیچ اقدام دیگری به دلداری دادنم نکرد . میدانستم آب رفته باز ناگردد به جوی . لعنت بر تو مدیسای عوضی که باعث شدی از چشمش بیفتم ! حالا چطور میتوانستم به او نزدیک شوم ؟
گفت :« الان برای اینکه از شر نامزد سابقت راحت بشی منو کت بسته تحویلشون میدی دیگه؟»
گفتم :« نه ! اگه میخواستم از اینکارا بکنم ، همون لحظه میگفتم اینجایی .» پرسید :« چرا ؟ »
چون دوستت دارم مرد آسمانم . چون دیوانه ات هستم مهر شبهایم .
بلند شد برود . رفتم دستمالش را آوردم و پرسیدم چیزی خورده است . گفت باید برود وگرنه سیما سرش را لب باغچه خواهد برید . گفت :« سیما هیچی نمیدونه . لطفا بهش چیزی نگو .»
دستگیره برنجی در شیشه ای را پایین داد ، پرسیدم :« چی از ساسان داری که دنبالشه ؟»
نشنید . شاید هم نمیخواست بشنود . در شیشه ای را بهم زد و به شکل شبه مشبکی در آمد که راهروی بتنی را تا در زنگزده و بعد کوچه ی خلوت نیمه شب میپیمود .
_ مینا ، دوازدهم جولای ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
- ۷۰۳
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط