Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 24
ایزابلا با دیدن خون که دور گردنش آویزون بود جیغ نسبتا بلندی کشید و از آینه دور شد و حین عقب رفتن پاش به تخت گیر کرد و از پشت خورد زمین و سرش به میز کنار تخت خورد
ایزابلا سرش رو گرفت و ناله آرومی از درد کرد و بعدش آروم بلند شد و رفت سمت در اتاق، با احتیاط و تردید دستگیره در رو گرفت و سمت پایین فشار داد.....قفل بود
میشد حدس زد، کلافه به سمت تخت برگشت ولی قبلش خواست گردنبندی که داخلش خون بود رو در بیاره که صدای مرد سایه توی گوشش پیچید که قبل از بیهوشیش گفت:«هیچ وقت اینو حتی توی حموم و خواب در نیار».....«تو دیگه متعلق به منی آنجل»
با یاد آوری اون حرف ها ایزابلا تقریبا از مجلاتی که نمیدونست از کدوم گوری امده گونه اش قرمز شد...
ایزابلا سعی کرد ذهنشو پاک کنه ولی نتونست و صدای مرد سایه همش تو گوشش بود ایزابلا ناخوداگاه با خودش زمزمه کرد:«صداش جذابه..... »
خودش با حرفی که زد تا مرز منفجر شدن از خجالت رفت و محکم زد تو سر خودش که دردش گرفت:«آیییی... »
آروم با کلافگی روی تخت ولو شد و سعی کرد ذهنشو به یه چیز دیگه گرم کنه که آخرش نتونست
دقیقا تو همین حینی که ایزابلا درگیری ذهنی داشت در اتاق یهو باز شد و مایکل، منشی مرد سایه گفت:«رئیس دستور داد ببرمت دفترش کارت داره، پاشو»
ایزابلا با تردید بلند شد و دنبال مایکل به سمت دفتر مرد سایه رفت، یعنی قراره اونو ببینه یا دوباره خودشو پشت یه آینه یه طرفه یا میله ای چیزی مخفی میکنه؟
همین جور که ذهنش درگیر بود دید رسیدن، چقد زود
به هر حال مایکل در زد و وقتی اجازه ورد رو گرفت جفتشون وارد شدن
دفتر مرد سایه تاریک بود تقریبا یا حداقل نورش اونقدر کم بود که تشخیص چهره رو سخت میکرد،وسط دفتر یه مرز محوی بود معلوم بود که از اون جلو تر کسی اجازه رفتن نداشت، پست اون خط با فاصله ای تقریبا زیاد، یه مبل چرم مشکی و شیک بود درست جلوی پنجره کنارش یه میز با شیشه ودکا و ویسکی و سیگار و فندک وپرونده و مدارک و جا سیگاری و تفنگ مرد سایه، روی خود مبل چرمی، خود مرد سایه نشسته بود با اقتدار، ولی سایه روی صورتش نمیزاشت چهره اش معلوم باشه
مرد سایه:«مایکل، برو بیرون، میخوام با عروسم تنها حرف بزنم»
صداش بم و هات بود که باعث سرخ شدن گونه های ایزابلا شد و ایزابلا خدارو شکر کرد که اونجا نیمه تاریک بود و کسی متوجه سرخی گونه اش نمیشد
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 24
ایزابلا با دیدن خون که دور گردنش آویزون بود جیغ نسبتا بلندی کشید و از آینه دور شد و حین عقب رفتن پاش به تخت گیر کرد و از پشت خورد زمین و سرش به میز کنار تخت خورد
ایزابلا سرش رو گرفت و ناله آرومی از درد کرد و بعدش آروم بلند شد و رفت سمت در اتاق، با احتیاط و تردید دستگیره در رو گرفت و سمت پایین فشار داد.....قفل بود
میشد حدس زد، کلافه به سمت تخت برگشت ولی قبلش خواست گردنبندی که داخلش خون بود رو در بیاره که صدای مرد سایه توی گوشش پیچید که قبل از بیهوشیش گفت:«هیچ وقت اینو حتی توی حموم و خواب در نیار».....«تو دیگه متعلق به منی آنجل»
با یاد آوری اون حرف ها ایزابلا تقریبا از مجلاتی که نمیدونست از کدوم گوری امده گونه اش قرمز شد...
ایزابلا سعی کرد ذهنشو پاک کنه ولی نتونست و صدای مرد سایه همش تو گوشش بود ایزابلا ناخوداگاه با خودش زمزمه کرد:«صداش جذابه..... »
خودش با حرفی که زد تا مرز منفجر شدن از خجالت رفت و محکم زد تو سر خودش که دردش گرفت:«آیییی... »
آروم با کلافگی روی تخت ولو شد و سعی کرد ذهنشو به یه چیز دیگه گرم کنه که آخرش نتونست
دقیقا تو همین حینی که ایزابلا درگیری ذهنی داشت در اتاق یهو باز شد و مایکل، منشی مرد سایه گفت:«رئیس دستور داد ببرمت دفترش کارت داره، پاشو»
ایزابلا با تردید بلند شد و دنبال مایکل به سمت دفتر مرد سایه رفت، یعنی قراره اونو ببینه یا دوباره خودشو پشت یه آینه یه طرفه یا میله ای چیزی مخفی میکنه؟
همین جور که ذهنش درگیر بود دید رسیدن، چقد زود
به هر حال مایکل در زد و وقتی اجازه ورد رو گرفت جفتشون وارد شدن
دفتر مرد سایه تاریک بود تقریبا یا حداقل نورش اونقدر کم بود که تشخیص چهره رو سخت میکرد،وسط دفتر یه مرز محوی بود معلوم بود که از اون جلو تر کسی اجازه رفتن نداشت، پست اون خط با فاصله ای تقریبا زیاد، یه مبل چرم مشکی و شیک بود درست جلوی پنجره کنارش یه میز با شیشه ودکا و ویسکی و سیگار و فندک وپرونده و مدارک و جا سیگاری و تفنگ مرد سایه، روی خود مبل چرمی، خود مرد سایه نشسته بود با اقتدار، ولی سایه روی صورتش نمیزاشت چهره اش معلوم باشه
مرد سایه:«مایکل، برو بیرون، میخوام با عروسم تنها حرف بزنم»
صداش بم و هات بود که باعث سرخ شدن گونه های ایزابلا شد و ایزابلا خدارو شکر کرد که اونجا نیمه تاریک بود و کسی متوجه سرخی گونه اش نمیشد
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲.۵k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط