تا آمدم از پله به دیدار تو بر بام

تا آمدم از پله به دیدار تو بر بام
دیدم که تو رفتی و بخشکید قدمهام

گفتم : که کجا میروی آهوی رمیده
گفتی : که برو هیچ نخواهم بشوم رام

آرام نشستم سر خود را که گرفتم
زانوی غمی هم بغلم کرد سرانجام

یعنی به سرم هر چه به دنیاست خرابست
سهمم شده در بین همه تلخی بادام

رفتی و گذشت و نشدی از نظرم دور
بد جور گرفته است برایت دل تنهام

عید آمد و رفت و خبر از من نگرفتی
تقویم من امسال ندارد دل آرام
دیدگاه ها (۱)

تا آمدم از پله به دیدار تو بر بامدیدم که تو رفتی و بخشکید قد...

بی تومهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنب...

کوچه  بی تو مهتاب شبی باز از‌ آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خی...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به د...

بی تو مهتاب باز شبی از آن کوچه گذشتم -همه تن چشم شدم خیره به...

بی تو؛ مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم؛ خیره به...

بی تو مهتاب، شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره به...

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به د...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره بدنب...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط