بچه که بودم میرفتم اسفناج میخوردم حس میکردم زورم زیاد شده

بچه که بودم میرفتم اسفناج میخوردم حس میکردم زورم زیاد شده،

بدش میرفتم تو کوچه دعوا،

مثِ خر کتک میخوردم،

برمیگشتم،

تو روحت ملوان زبل :|
دیدگاه ها (۶)

ﺍﺯ ﮔﺮﻭﻩ 5 + 1 ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ ﮔﻔﺘﻦ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻫﺴﺘﻪ ﺍﯼ ...

طرف می ره خواستگاری واسه پسرش. پدر عروس می گه: آقازاده دانشگ...

ﮐﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻟﺒﺎﺳﺘﻮ ﻣﯿﺒﻨﺪﻩ؟ . . . . . . . . . . . . . ﻣﺪﺭﺳﺎﻥ ﺷﺮ...

یه نفر میره جوراب فروشی میگه آقا جوراب میخوام فروشنده میگه:م...

فصل 1 پارت 5بعد اونشب فقط یه بار دیگه امد دنبالم منو و ضحی و...

عاشقانه های شبنم

برده عمارت جئون

سوکوکو (پارت ۳۳)

چند پارتی

پارت 2 رمان✨ عشق مدرسه ای✨که یهو زنگ تفریح خورد که داشتم میر...

برده عمارت جئون

Love you پارت دوم-تو#من-نه کناریت &منو میگی -ارع با خودت ابل...

Little Angelp1*سعی کردن ازدواج اجباری و برده رو جا بدم تو یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط