ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۸۹
وقتي آنالی وصف حال دیشبم رو شنید تونست بلند بلند بهم خندید
که تاجايي واسه خودمم خنده دار و در عین حال دردآور بود..
عين بچه کوچولویی که بخوان بهش امپول بزنن آماده زار زدن و پا کوبیدن بودم اخ.. اون طفلكم كم لطفي نکرده بود و خيلي با درك و مهربوني بهم یه فرصت دیگه داده بود و بهم دست نزده بود.. اما همیشه نمیتونستم از زیرش در برم باید این حقیقت رو میپذیرفتم من زنش بودم
باید قبولش میکردم و وظایفم رو انجام میدادم.. هنوز برام ترسناک بود.
مخصوصا اتاقش.. فضاي تاريك و روشن غریبش ترس و وحشت عجيبي بهم ميداد ولي.. مجبور بودم به خاطر مادرم. به خاطر خودم..
هر چقدرم از این بازي بدم بیاد باز واردش شدم..پس باید ادامه بدمش..
نزديك غروب رفتم حمام.. نگاهي به لباسهاي خواهرش کردم و خواستم يکي از اونا رو بپوشم اما نتونستم.. به دلم ننشست..دلم میخواست خودم باشم لباسهاي خودم.. حداقل شب اول رو.. لرزي به تنم افتاد.
يكي از بلوز و شلوارهاي خودم رو پوشيدم. قلبم ترسیده و مضطرب میزد.
اومد.
چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم.. اروم باش الا..هيچي نيست..
مثل شبهاي قبل براي شام صدام زد.. جدي و محکم رفتم بیرون.
سلام کوچیکی بهش کردم و پشت میز نشستم. نگاه دقيقي بهم انداخت..
مطمینم تو نگاهش خيلي بهتر از ديشبي میزد. اما چيزي نميگفت و به روم میاورد و از این بابت ممنونش بودم غذامون رو تو سکوت خوردیم.. حتي يه بارم سر بلند نکردم نگاش کنم. با تموم شدن غذام ظرفم رو توي سينك گذاشتم و سمت اتاقم رفتم که گفت
جیمین :خوبي؟
پشت بهش وایستادم و اروم گفتم
الا : بله.
جیمین : دو ساعت دیگه.. خوبه؟ چشمام رو بستم و اروم سر تکون دادم و رفتم سمت اتاقم. موهاي خیس از حمامم رو که هول بسته بودمشون باز کردم و اتو مو رو به برق زدم و غرق فکر و اشفته صافشون کردم.
فکرم پیش این بود که چطور برخورد میکنه؟ چطور شروع میکنه؟
تو اینجور کارا چجور ادميه؟ عجول و عصبي یا مهربون و ملاحظه کار؟
با این فکرا به هیچ جا نمیرسیدم.. همه چیز باید اتفاق میافتاد
اسمسي برام اومد. لبخند زدم. باید تنها دوستم باشه..
رفتم سمت گوشیم.
خودش بود. آنالی
نوشته بود;الا..زنده اي؟
خندیدم و نوشتم: فعلا
آنالی : ;ميري پيشش
نوشتم : آره
آنالی :فقط اروم باش بذار اون پیش بره اما تو عقب نکش باشه؟
لرزون نوشتم باشه.. مرسي
آنالی :مشكلي داشتي بهم بگو..هر مشکلي..گوشیمو نزدیکم میذارم
با لبخند استیکر قلبي براش فرستادم و نوشتم:;دخترکتو ببوس
و مضطرب به ساعت نگاه کردم. دو ساعت... لرزون بلند شدم.
پارت ۸۹
وقتي آنالی وصف حال دیشبم رو شنید تونست بلند بلند بهم خندید
که تاجايي واسه خودمم خنده دار و در عین حال دردآور بود..
عين بچه کوچولویی که بخوان بهش امپول بزنن آماده زار زدن و پا کوبیدن بودم اخ.. اون طفلكم كم لطفي نکرده بود و خيلي با درك و مهربوني بهم یه فرصت دیگه داده بود و بهم دست نزده بود.. اما همیشه نمیتونستم از زیرش در برم باید این حقیقت رو میپذیرفتم من زنش بودم
باید قبولش میکردم و وظایفم رو انجام میدادم.. هنوز برام ترسناک بود.
مخصوصا اتاقش.. فضاي تاريك و روشن غریبش ترس و وحشت عجيبي بهم ميداد ولي.. مجبور بودم به خاطر مادرم. به خاطر خودم..
هر چقدرم از این بازي بدم بیاد باز واردش شدم..پس باید ادامه بدمش..
نزديك غروب رفتم حمام.. نگاهي به لباسهاي خواهرش کردم و خواستم يکي از اونا رو بپوشم اما نتونستم.. به دلم ننشست..دلم میخواست خودم باشم لباسهاي خودم.. حداقل شب اول رو.. لرزي به تنم افتاد.
يكي از بلوز و شلوارهاي خودم رو پوشيدم. قلبم ترسیده و مضطرب میزد.
اومد.
چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم.. اروم باش الا..هيچي نيست..
مثل شبهاي قبل براي شام صدام زد.. جدي و محکم رفتم بیرون.
سلام کوچیکی بهش کردم و پشت میز نشستم. نگاه دقيقي بهم انداخت..
مطمینم تو نگاهش خيلي بهتر از ديشبي میزد. اما چيزي نميگفت و به روم میاورد و از این بابت ممنونش بودم غذامون رو تو سکوت خوردیم.. حتي يه بارم سر بلند نکردم نگاش کنم. با تموم شدن غذام ظرفم رو توي سينك گذاشتم و سمت اتاقم رفتم که گفت
جیمین :خوبي؟
پشت بهش وایستادم و اروم گفتم
الا : بله.
جیمین : دو ساعت دیگه.. خوبه؟ چشمام رو بستم و اروم سر تکون دادم و رفتم سمت اتاقم. موهاي خیس از حمامم رو که هول بسته بودمشون باز کردم و اتو مو رو به برق زدم و غرق فکر و اشفته صافشون کردم.
فکرم پیش این بود که چطور برخورد میکنه؟ چطور شروع میکنه؟
تو اینجور کارا چجور ادميه؟ عجول و عصبي یا مهربون و ملاحظه کار؟
با این فکرا به هیچ جا نمیرسیدم.. همه چیز باید اتفاق میافتاد
اسمسي برام اومد. لبخند زدم. باید تنها دوستم باشه..
رفتم سمت گوشیم.
خودش بود. آنالی
نوشته بود;الا..زنده اي؟
خندیدم و نوشتم: فعلا
آنالی : ;ميري پيشش
نوشتم : آره
آنالی :فقط اروم باش بذار اون پیش بره اما تو عقب نکش باشه؟
لرزون نوشتم باشه.. مرسي
آنالی :مشكلي داشتي بهم بگو..هر مشکلي..گوشیمو نزدیکم میذارم
با لبخند استیکر قلبي براش فرستادم و نوشتم:;دخترکتو ببوس
و مضطرب به ساعت نگاه کردم. دو ساعت... لرزون بلند شدم.
- ۱۵.۶k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط