سکوت🖤🥀
سکوت🖤🥀
𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀
اسما ماتش برده بود.
«دلیل زنده موندنش بود...»
این جمله مدام در ذهنش تکرار میشد.
ـ «منظورت چیه؟»
مرد جواب نداد.
نامجون جلو آمد.
ـ «بسه. از اینجا برو.»
مرد لبخند تلخی زد.
ـ «هنوز هم همون کاری رو میکنی، نامجون. حقیقت رو پنهان میکنی تا فکر کنی داری ازش محافظت میکنی.»
اسما بین آن دو ایستاده بود.
ـ «نامجون... بذار حرف بزنه.»
نامجون نگاهش کرد.
ـ «اسما، بهش اعتماد نکن.»
ـ «پس به کی اعتماد کنم؟ به تو؟»
نامجون ساکت شد.
مرد آرام گفت:
ـ «سؤال خوبیه.»
اسما به سمتش برگشت.
ـ «اون شب دقیقاً چی شد؟»
مرد نفس عمیقی کشید.
ـ «یون فهمیده بود چه کسی پشت همهی این اتفاقاته.»
ـ «کی؟»
ـ «کسی که سالهاست از سایهها همهچیز رو کنترل میکنه.»
اسما اخم کرد.
ـ «اسمش رو بگو.»
مرد سرش را تکان داد.
ـ «هنوز نه.»
ـ «چرا؟»
ـ «چون اگه اسمش رو بدونی، قبل از اینکه حقیقت رو بفهمی، خودت رو در خطر میندازی.»
نامجون ناگهان گفت:
ـ «اون اسم رو میدونه.»
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «تو هم میدونی؟»
ـ «آره.»
ـ «پس چرا نمیگی؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «چون اون آدم... خیلی به ما نزدیکه.»
سکوت.
صدای باران دوباره بلند شده بود.
مرد به ساعت جیبی در دست اسما نگاه کرد.
ـ «اون ساعت رو باز کن.»
اسما درِ ساعت را باز کرد.
داخلش یک عکس کوچک قرار داشت.
اسما به عکس خیره شد.
تصویر خودش و یون بود.
اما پشت عکس...
یک جمله نوشته شده بود:
«اگر این ساعت به دست اسما رسید، یعنی دیگر نمیتوانم از او محافظت کنم.»
اسما نفسش را حبس کرد.
پایین جمله، نام یون نوشته شده بود.
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «اون میدونست...»
مرد آرام گفت:
ـ «یون میدونست ممکنه زنده نمونه.»
اسما پرسید:
ـ «پس چرا من رو نجات داد؟»
مرد جواب داد:
ـ «چون قبل از هر چیزی، ازت یه قول گرفته بود.»
ـ «چه قولی؟»
مرد نگاهش را به نامجون انداخت.
ـ «قول داده بود هر اتفاقی افتاد، نامجون رو تنها نذاری.»
اسما با تعجب به نامجون نگاه کرد.
نامجون چیزی نگفت.
مرد قدمی عقب رفت.
ـ «حالا میدونی چرا یون تو رو وارد این ماجرا کرد.»
اسما آرام گفت:
ـ «ولی هنوز نمیدونم چرا من هیچکدوم از اینا رو یادم نیست.»
مرد لبخند محوی زد.
ـ «چون کسی خاطراتت رو پاک نکرد.»
مکث کرد.
ـ «خودت ازشون فرار کردی.»
اسما سرش را پایین انداخت.
ناگهان صدای زنگ تلفن از داخل عمارت بلند شد.
همه ساکت شدند.
نامجون گفت:
ـ «هیچ تلفنی اینجا نیست.»
زنگ دوباره به صدا درآمد.
این بار از طبقهی بالا.
مرد آرام گفت:
ـ «اون منتظرتونه.»
اسما پرسید:
ـ «کی؟»
مرد فقط جواب داد:
ـ «کسی که همهی این سالها فکر میکردی مرده.»
اسما با ترس به سمت پلهها نگاه کرد.
و از طبقهی بالا...
صدای یک مرد آمد:
ـ «اسما...»
اسما خشکش زد.
چون آن صدا را میشناخت.
صدایی که سالها در خوابهای مبهمش شنیده بود.
صدای یون. 🖤🥀
𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀
اسما ماتش برده بود.
«دلیل زنده موندنش بود...»
این جمله مدام در ذهنش تکرار میشد.
ـ «منظورت چیه؟»
مرد جواب نداد.
نامجون جلو آمد.
ـ «بسه. از اینجا برو.»
مرد لبخند تلخی زد.
ـ «هنوز هم همون کاری رو میکنی، نامجون. حقیقت رو پنهان میکنی تا فکر کنی داری ازش محافظت میکنی.»
اسما بین آن دو ایستاده بود.
ـ «نامجون... بذار حرف بزنه.»
نامجون نگاهش کرد.
ـ «اسما، بهش اعتماد نکن.»
ـ «پس به کی اعتماد کنم؟ به تو؟»
نامجون ساکت شد.
مرد آرام گفت:
ـ «سؤال خوبیه.»
اسما به سمتش برگشت.
ـ «اون شب دقیقاً چی شد؟»
مرد نفس عمیقی کشید.
ـ «یون فهمیده بود چه کسی پشت همهی این اتفاقاته.»
ـ «کی؟»
ـ «کسی که سالهاست از سایهها همهچیز رو کنترل میکنه.»
اسما اخم کرد.
ـ «اسمش رو بگو.»
مرد سرش را تکان داد.
ـ «هنوز نه.»
ـ «چرا؟»
ـ «چون اگه اسمش رو بدونی، قبل از اینکه حقیقت رو بفهمی، خودت رو در خطر میندازی.»
نامجون ناگهان گفت:
ـ «اون اسم رو میدونه.»
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «تو هم میدونی؟»
ـ «آره.»
ـ «پس چرا نمیگی؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «چون اون آدم... خیلی به ما نزدیکه.»
سکوت.
صدای باران دوباره بلند شده بود.
مرد به ساعت جیبی در دست اسما نگاه کرد.
ـ «اون ساعت رو باز کن.»
اسما درِ ساعت را باز کرد.
داخلش یک عکس کوچک قرار داشت.
اسما به عکس خیره شد.
تصویر خودش و یون بود.
اما پشت عکس...
یک جمله نوشته شده بود:
«اگر این ساعت به دست اسما رسید، یعنی دیگر نمیتوانم از او محافظت کنم.»
اسما نفسش را حبس کرد.
پایین جمله، نام یون نوشته شده بود.
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «اون میدونست...»
مرد آرام گفت:
ـ «یون میدونست ممکنه زنده نمونه.»
اسما پرسید:
ـ «پس چرا من رو نجات داد؟»
مرد جواب داد:
ـ «چون قبل از هر چیزی، ازت یه قول گرفته بود.»
ـ «چه قولی؟»
مرد نگاهش را به نامجون انداخت.
ـ «قول داده بود هر اتفاقی افتاد، نامجون رو تنها نذاری.»
اسما با تعجب به نامجون نگاه کرد.
نامجون چیزی نگفت.
مرد قدمی عقب رفت.
ـ «حالا میدونی چرا یون تو رو وارد این ماجرا کرد.»
اسما آرام گفت:
ـ «ولی هنوز نمیدونم چرا من هیچکدوم از اینا رو یادم نیست.»
مرد لبخند محوی زد.
ـ «چون کسی خاطراتت رو پاک نکرد.»
مکث کرد.
ـ «خودت ازشون فرار کردی.»
اسما سرش را پایین انداخت.
ناگهان صدای زنگ تلفن از داخل عمارت بلند شد.
همه ساکت شدند.
نامجون گفت:
ـ «هیچ تلفنی اینجا نیست.»
زنگ دوباره به صدا درآمد.
این بار از طبقهی بالا.
مرد آرام گفت:
ـ «اون منتظرتونه.»
اسما پرسید:
ـ «کی؟»
مرد فقط جواب داد:
ـ «کسی که همهی این سالها فکر میکردی مرده.»
اسما با ترس به سمت پلهها نگاه کرد.
و از طبقهی بالا...
صدای یک مرد آمد:
ـ «اسما...»
اسما خشکش زد.
چون آن صدا را میشناخت.
صدایی که سالها در خوابهای مبهمش شنیده بود.
صدای یون. 🖤🥀
- ۱۰۲
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط