ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۷۰۹ پارت پایانی
سه تايي از پسش برمیایم.
و من تو اوج دردسرها هم خيلي خوشبختم.. چون خانواده شیرین و دوست داشتنيمو دارم و کلي
خواهر و برادر دیگه...
نیکول،فرد،آنالی،دنیل،جوزف،جنت کیت..
شاید.. فين..
چشمامو بستم.
هنوز سنگینه برام اما...
جیمین شقیقه مو بوسید.
لبخند رو لبم نشست و نگاش کردم. با عشق گفت:آماده اي؟
براي چي؟
جیمین : براي اينکه... بریم تو دل قصه ها..
نرم خندیدم و با ذوق سر تکون دادم و گفتم: آماده ام...
با محبت موهامو نوازش کرد و با چشماي آبي که عاشقشون بودم عمیق نگام کرد و گفت:الا ترینر.. قسم که تا آخر عمر عاشقم باشي؟
ميخوري
اشک تو چشمام جمع شد و با ذوق و خيلي عميق گفتم:تا
آخر عمر..
شیرین نگام کرد و گفت: خيلي عاشقتم الاي
مهربونم..خيلي..
نفس عميقي كشید و گفت همه چیزم رو از تو دارم..ممنونم
که هیچ وقت دستاي خسته و درمونده مو رها نکرد
با لبخند گفتم تا ابد؟
شاد و مهربون گفت تا ابد.
و سر پسرکم رو بوسید و با محبت گفت: بابايي.. بيا
ببینمت...
و با عشق بي مثال پدرونه اش پسرکم رو در اغوش کشید و کمرش رو نوازش کرد و عمیق بوسیدش و زمزمه کرد: اخ... جانم... جانم...
و من خيلي خوب میدونستم بهترین پدر دنیا میشه.. با لذت به دوتا مرد زندگیم نگاه کردم که تمام دنیام توي
اغوششون خلاصه میشد.
خدایا... خيلي خيلي شكرت...
و اینم پایان یک فیک ۷۰۰ پارته
من نویسنده کای این داستان رو از ته قلبم نوشتم با وجود مریضی ها با وجود تمام درگیری های ذهنی این رو نوشتم و از شما انتظار زیادی ندارم اونایی که از اول خواندن ممنون ازتون ممنون بخاطر این همه روحیه ای که شما بهم دادین این همه پارت نوشتم درست مثل بی تی اس که با وجود آرمی ها بالا و بالا تر رفتن منم همین طور با وجود شما بالا رفتم و از ته قلبم اینو ازتون میخواهم که حمایت کنید یعنی این رو نه بعنوان یک نویسنده میگم بلکه به عنوان یک عاشق اینو ازتون میخواهم چون من عاشقم عاشق پارک جیمین یه مرد ای که زیر همین آسمان زندگی میکنه آسمانی که منم زیرش هستم به هرحال دیگه تموم شد ❤️🩹💔
( فصل سوم ) پارت ۷۰۹ پارت پایانی
سه تايي از پسش برمیایم.
و من تو اوج دردسرها هم خيلي خوشبختم.. چون خانواده شیرین و دوست داشتنيمو دارم و کلي
خواهر و برادر دیگه...
نیکول،فرد،آنالی،دنیل،جوزف،جنت کیت..
شاید.. فين..
چشمامو بستم.
هنوز سنگینه برام اما...
جیمین شقیقه مو بوسید.
لبخند رو لبم نشست و نگاش کردم. با عشق گفت:آماده اي؟
براي چي؟
جیمین : براي اينکه... بریم تو دل قصه ها..
نرم خندیدم و با ذوق سر تکون دادم و گفتم: آماده ام...
با محبت موهامو نوازش کرد و با چشماي آبي که عاشقشون بودم عمیق نگام کرد و گفت:الا ترینر.. قسم که تا آخر عمر عاشقم باشي؟
ميخوري
اشک تو چشمام جمع شد و با ذوق و خيلي عميق گفتم:تا
آخر عمر..
شیرین نگام کرد و گفت: خيلي عاشقتم الاي
مهربونم..خيلي..
نفس عميقي كشید و گفت همه چیزم رو از تو دارم..ممنونم
که هیچ وقت دستاي خسته و درمونده مو رها نکرد
با لبخند گفتم تا ابد؟
شاد و مهربون گفت تا ابد.
و سر پسرکم رو بوسید و با محبت گفت: بابايي.. بيا
ببینمت...
و با عشق بي مثال پدرونه اش پسرکم رو در اغوش کشید و کمرش رو نوازش کرد و عمیق بوسیدش و زمزمه کرد: اخ... جانم... جانم...
و من خيلي خوب میدونستم بهترین پدر دنیا میشه.. با لذت به دوتا مرد زندگیم نگاه کردم که تمام دنیام توي
اغوششون خلاصه میشد.
خدایا... خيلي خيلي شكرت...
و اینم پایان یک فیک ۷۰۰ پارته
من نویسنده کای این داستان رو از ته قلبم نوشتم با وجود مریضی ها با وجود تمام درگیری های ذهنی این رو نوشتم و از شما انتظار زیادی ندارم اونایی که از اول خواندن ممنون ازتون ممنون بخاطر این همه روحیه ای که شما بهم دادین این همه پارت نوشتم درست مثل بی تی اس که با وجود آرمی ها بالا و بالا تر رفتن منم همین طور با وجود شما بالا رفتم و از ته قلبم اینو ازتون میخواهم که حمایت کنید یعنی این رو نه بعنوان یک نویسنده میگم بلکه به عنوان یک عاشق اینو ازتون میخواهم چون من عاشقم عاشق پارک جیمین یه مرد ای که زیر همین آسمان زندگی میکنه آسمانی که منم زیرش هستم به هرحال دیگه تموم شد ❤️🩹💔
- ۱.۴k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط