✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟛

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟛
در سمت چپ ِ سینه‌ام ؛
سرزمینی‌ست کوچک
که تو برای آن خورشیدِ صبحی . .
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
مراسم آشنایی تمام شده.توضیحات تکمیلی هم در همان مراسم گفته شد.الکسا گفت همه چیز را برایم تعریف می‌کند اما مکس خیلی سریعتر از این حرف ها اطلاعات را با سوروس مبادله کرده بود.مثل پیرزن ها تا به هم می‌رسند همه چیز را برای هم تعریف می‌کنند.البته سوروس بیشتر شنونده است اما برادرم گاهی باعث می‌شود او هم به خاله‌زنکی کشیده شود.لئو و تام معمولاً زیر مجموعه این دوتا بودند.با اینکه سوروس دو سال از همه‌شان کوچکتر است اما همیشه مغز متفکرشان بوده و حالا به سرعت دارد هم‌قدشان می‌شود.نه اینکه مکس، تام یا لئو خنگ باشند؛این عوضی ها نورچشمی های اسلیتیرین هستند.ولی سوروس چیز دیگری ست‌.استراتژی ها و نقشه هایش،مخصوصاً اگر برای کار خلافی باشند؛به طرز عجیبی فوق العاده اند.به طور کلی،معمولا مکس ایده می‌دهد سوروس نقشه می‌کشد.بعد این دوتا نقشه را برای تام و لئو شرح می‌دهند و چهارتایی اجرایش می کنند.هرچند نمی‌دانم به این رابطه می‌شود رفاقت گفت یا نه.بیشتر شریک جرم اند.سوروس خیلی اهل رفاقت نیست.ولی فکر کنم هرچهار نفرشان نوعی وابستگی به هم دارند.نمی‌دانم.تنها فرد این گروه که کمی پرحرف تر و اجتماعی تر است مکس است و الباقی خیلی صحبت نمی‌کنند.مخصوصاً لئو و سوروس. چون تام هم این اواخر اجتماعی تر شده.طبق اطلاعاتی که سوروس آورده.چهار نوع کلاس برایمان برگذار می‌کنند.کلاس های هنری،آمادگی بدنی،تخصصی و کلاس های زبان.هرکدام از این گروه ها زیرگروه های زیادی دارند.تعداد زیادی درس که باید همه شان را یاد بگیریم.و قرار است باغ وود به یکی از املاک پرنس نقل‌مکان کنیم.وود با ما نمی‌آید.او فقط تیم‌مان را جمع کرده و دانش آموزان با استعدادی را پیدا کرده که والدینشان با جنبش همسو باشند.والدین همه‌مان سالهاست عضو جنبش اند.حتی والدین مرده من که از اولین هم‌پیمان های جنبش بودند.وود بر ما نظارت خواهد داشت و کنترلمان می‌کند.و ما تنها افراد جنبش نیستیم.گسترده هستیم و در تمام جهان پخش شده ایم.اساتید همین امشب به آنجا تلپورت کردند ولی چون ما قانوناً اجازه تلپورت نداریم_هرچند که به این تذکر گوش نمی‌کنیم_شام امشب را اینجا خواهیم بود و فردا صبح به ملک پرنس می‌رویم.بچه ها پخش اند.سوروس و لئو نزدیکم هستند.نمی‌دانم قرار است چه بشود؛ولی می‌دانم دلم به طرز عجیبی گرفته.ریون این را متوجه می‌شود.چون برایم یک موش شکار کرده.کوچولوی با درک و شعورم.موش را تبدیل به یک گوله کاموا می‌کنم و ریون به جانش میوفتد.حداقل سرگرم می‌شود.می‌خندم و دست به سرش می‌کشم.با دست هایم بازی می‌کند.بعد از مدتی که ورجه وورجه کرد دیگر به توپ کاموایی‌ش اهمیت نمی‌دهد.می‌آید کنار شلوارم لم می‌دهد سرش را روی دستم می‌گذارد.نوازشش می‌کنم و زیر گردنش را حسابی ماساژ می دهم.خرخری از سر رضایت می‌کند.خودش را لوس می‌کند و باعث می‌شود باز هم با خنده نوازشش کنم.صدای بمی از کنارم می‌گوید"داره حسودیم میشه پرنسس"
سوروس.صحبتش با لئو تمام شده.الکسا را نمی‌بینم.کمی که حرف زدیم گفت می‌رود توی خانه تا بخوابد.حالش خیلی خوش نیست.هر سال نزدیک پاییز اینجوری می‌شود.سوروس کنارم می‌نشیند.ریون از زیر دستم در می‌رود و توی باغ گم و گور می‌شود."حسودی کردنتو دوست دارم"
لبخند پدرسوخته طوری می‌زند"واقعا؟"
مشتی به شانه اش می‌زنم.می‌فهمد حوصله ندارم.دستش را روی دستم می‌گذارد و نوازشم می‌کند"بریم یه دوری بزنیم؟شب آخریه که اینجاییم"
"راستش فعلاً حال ندارم"
"ماشین دارم ها!آیلین برامون آوردتش"
با لبخند نگاهش می‌کنم"تو چرا انقد با من خوبی؟"
نزدیک تر می‌شود.آنقدری که می‌توانم بوی خوش ادکلن تلخش را به ریه هایم بکشم."دلیلشو صدبار بهت گفتم.هزاربار دیگه هم بهت می‌گم.ترجیح می‌دم دنیا رو آتیش بزنم تا اینکه ببینم یه گوشه کز کردی و آروم شدی.به تو فقط خنده میاد. خوشحالی... شوروشوق.ذوقی که چشماتو روشن کنه.من دلشو ندارم جور دیگه ای ببینمت"
"یعنی اگه مردد باشم دوسم نداری؟!"
"هیچی باعث نمی‌شه که من دوست نداشته باشم.هیچی.من فقط می‌خوام خوشحال باشی"
با لبخند نگاهش می‌کنم.به چشمهای درشت مشکی رنگش و صورت خوش‌تراشش نگاه می‌کنم‌.چهره ای که فقط عشق محض و وفاداری بی‌پایان و نگرانی آشکار از آن پیداست"من لباس عوض کنم؟یا اینکه همینجوری بریم؟"
دستی که گرفته بود را باز نوازش می‌کند"این شد یه چیزی!همینجوری خوشگلی.بدو بریم"
دیدگاه ها (۷)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❼قاعده‌ای وجود ندارد كه به درد همه بخورد، هر كس ب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑤_بخش دوم_سلام می‌کنیم.پشت سر وو...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁷من آزادم و برای همین است که گمگشته‌امفرانتس ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط