سرنوشت

#سرنوشت
#Part۲۴







یکم دیگه جلو رفتم اروم دستمو رو دستش گذاشتم چرا انقد داغ بود میخاستم به پیشونیش دست بزنم که تکون خورد سرشو اورد بالا خیلی بیحال بود با صدای ضعیفی گف: چیکار میکنی؟

یکم دست پاچه شدم سریع خودمو جمع کردمو گفتم: هیچ فقط میخاستم بدونم رفتین خونه یانه ببخشید ولی فک کنم تب دارین باید برین بیمارستان ممکنه حالتون بدتر بشه درجواب گفت: نه حالم خوبه چیزیم نیس میرم خونه چون خستم اینجوری شده بانگرانی لب زدم: ولی..
که نذاشت حرفم کامل بشه گفت: تو خودتو نگران نکن من حالم خوبه میتونی بری خونه منم دیگه میرم با بی میلی باشه ای گفتم منتطر شدم از اتاق بره ببرون واقعا حالش بدبود ولی بروی خودش نمیاورد میخاست سوار ماشینش بشه درو باز کرد وگف: بیا برسونمت
تند تند سرموبه علامت نه تکون دادم وگفتم: ممنون خودم میرم شما برین خونه و استراحت کنین چندتا قرصم بخورین تا تبتون بیاد پایین لبخند مهربونی زدوگف: نکنه دکتری من خبر ندارم
منم لبخندی زدمو گفتم: خیر دکتر نیستم اینارو بچه 5سالم بلده
دستاشو به علامت تسلیم بالا اوردو گفت: باشه باشه تسلیم خانوم دکتر بعدم سوار شدو رف منم امشب هوس کرده بودم پیاده برم تا خونه پیاده رفتم وقتی رسیدم یا لباس راحتی پوشیدم اونشب میل نداشتم غذا بخورم یجورایی گشادیم میومد خسته بودم رفتم اتاقم خودمو پرت کردم روتختم داشتم به اینکه تهیونگ حالش خوبه یانه فک میکردم دلم بدجور شور میزد برا همین گوشیمو برداشتم دودل بودم بهش زنگ بزنم یانه باید چیکار میکردم کلافه گوشیو گذاشتم سعی کردم بخابم یکم تو جام غلط زدم که خابم برد.......
دیدگاه ها (۱۰)

#سرنوشت#Part۲۵صبح طبق معمول بیدار شدم سریع اماده شدمو بطرف خ...

#سرنوشت#Part۲۶با هزار جور فکر شیطانی بسمت اشپزخونه رفتم در ی...

#سرنوشت#Part۲۳زندگیمو ببینم مامانی نمیخای یبارم شده بیای تو....

#سرنوشت#Part۲۲ات من واقعا معذرت میخام نمیخاستم اینهمه اذیتت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط