FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part:4
شب در آپارتمان....
روی مبل نشسته بودم و مدارک رو مرور میکردم. تهیونگ کنارم نشسته بود و نقشه رو بررسی میکرد.
سکوت بینمون سنگین بود. نه سکوت خصمانه، یه سکوت عجیب که هر دو میدونستیم چیزی توشه ولی هیچکدوم حرفش رو نمیزدیم.
تهیونگ ناگهان گفت:
_ "می-سو."
+"چی؟"
_"امروز توی رستوران..."
قلبم تند زد.
+ "توی رستوران چی؟"
مکث کرد. انگار داشت کلمههاش رو میسنجید.
> "هیچی. فقط اینکه خوب بود. نقش رو خوب بازی کردی."
با افتخار گفتم:
+ "معلومه. حرفه ایم."
·_"آره... حرفه ای."
بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. یه لیوان آب برداشت و برگشت.
_"فردا یه کار دیگه داریم."
+· "چی؟"
_ "تمرین بوسه."
قلبم یه دفعه تندتر زد. گفتم:
+ "چی؟!"
_"زن و شوهرها همدیگه رو میبوسن، می-سو. اگه توی مهمونی یه لحظه شک برانگیز باشیم، کل ماموریتمون به خطر میافته."
+ "ولی..."
_"این فقط یه تمرینه."
حرفم رو قطع کرد. -
_"همونطور که تمرین کردیم بغل کردن و راه رفتن، حالا باید بوسه رو هم تمرین کنیم."
این پسرع واقعاً از هر چیزی برای نزدیک شدن استفاده میکنه. ولی خب، اگه قراره نقش رو خوب بازی کنم، باید این کار رو بکنم.
با ناراحتی گفتم:
+ "خب. کی؟ کجا؟"
_"الان. همینجا."
بلند شد و مقابل من ایستاد. دستش رو دراز کرد به سمت من.
_ "بیا."
با تردید بلند شدم. چند قدم فاصله داشتم با اون. تهیونگ یه قدم جلوتر اومد. حالا فقط چند سانتیمتر از هم فاصله داشتیم.
نگاهم کرد. چشمان تیره و عمیقش توی چشمان من خیره شده بود.
_"وقتی میخوای کسی رو ببوسی، اول به چشمهاش نگاه میکنی. بعد آروم آروم به لبهاش نزدیک میشی. اگه اون عقب نکشید، یعنی اجازه داره."
نفسش رو روی صورتم حس میکردم.
· "می-سو، اجازه دارم؟"
کلمه ها توی گلویم گیر کرده بودن. فقط سرم رو تکون دادم. یعنی "باشه."
تهیونگ به سمتم خم شد. آروم. آروم. لبهایش به لبهای من نزدیکتر و نزدیکتر شد.
من چشمانم رو بستم.
و لبهایش روی لبهایم نشست.
نرم. گرم. آروم. بوسهای که بیشتر از هر بوسهای که تا حالا خورده بودم، توی وجودم پیچید. دستش روی کمرم حلقه شد و من رو به سمت خودش کشید.
چند ثانیه بعد، عقب کشید.
چشمام رو باز کردم. تهیونگ بهم نگاه میکرد. نگاهش پر از چیزی بود که نمیتونستم اسمش رو بذارم.
با صدای خشکی گفت:
_ "خوب بود. بازم."
+ "باز هم؟!"
_"باید تمرین کنیم تا برامون عادی بشه. اگه توی مهمونی مکث کنیم یا قرمز بشیم، فاجعهست."
با ناراحتی گفتم:
+ "خب، باشه."
دوباره به سمتم خم شد. این بار بوسه عمیقتر بود. طولانیتر. لبهایش روی لبهایم لغزید و من بیاختیار دستام رو دور گردنش حلقه کردم.
دستش رو پشت گردنم گذاشت و محکمتر به سمت خودش کشید. بوسه عمیقتر شد. گرمای بدنش رو حس میکردم، ضربان قلبش رو که تند تند میزد.
وقتی عقب کشید، هر دومون نفسنفس میزدیم.
چشمام رو باز کردم. تهیونگ به من نگاه میکرد. نگاهش دیگه اون نگاه سرد و خنثی نبود. چیزی توی عمقش بود که تا حالا ندیده بودم.
ولی هیچکدوم حرفی نزدیم.
تهیونگ با صدایی که کمی گرفته بود، گفت:
_ "کافیه برای امروز. فردا ادامه میدیم."
رفت سمت اتاقش و در رو بست.
من موندم وسط هال با قلب تپنده ای که انگار میخواست از قفسه سینه ام بیرون بپره. دستم رو گذاشتم روی لب هام، جایی که هنوز گرمای لب هایش رو حس میکردم.
این مردک عوضی... چه کار کرد با من؟ این فقط تمرین بود، فقط تمرین. ولی چرا اینقدر... چرا اینقدر خوب بود؟ نه، نه، نه. کیم تهیونگ قلب نداره، این فقط بازیه براش. فقط بازی. ولی... ولی چرا قلب من اینقدر تند میزنه؟
________
Part:4
شب در آپارتمان....
روی مبل نشسته بودم و مدارک رو مرور میکردم. تهیونگ کنارم نشسته بود و نقشه رو بررسی میکرد.
سکوت بینمون سنگین بود. نه سکوت خصمانه، یه سکوت عجیب که هر دو میدونستیم چیزی توشه ولی هیچکدوم حرفش رو نمیزدیم.
تهیونگ ناگهان گفت:
_ "می-سو."
+"چی؟"
_"امروز توی رستوران..."
قلبم تند زد.
+ "توی رستوران چی؟"
مکث کرد. انگار داشت کلمههاش رو میسنجید.
> "هیچی. فقط اینکه خوب بود. نقش رو خوب بازی کردی."
با افتخار گفتم:
+ "معلومه. حرفه ایم."
·_"آره... حرفه ای."
بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. یه لیوان آب برداشت و برگشت.
_"فردا یه کار دیگه داریم."
+· "چی؟"
_ "تمرین بوسه."
قلبم یه دفعه تندتر زد. گفتم:
+ "چی؟!"
_"زن و شوهرها همدیگه رو میبوسن، می-سو. اگه توی مهمونی یه لحظه شک برانگیز باشیم، کل ماموریتمون به خطر میافته."
+ "ولی..."
_"این فقط یه تمرینه."
حرفم رو قطع کرد. -
_"همونطور که تمرین کردیم بغل کردن و راه رفتن، حالا باید بوسه رو هم تمرین کنیم."
این پسرع واقعاً از هر چیزی برای نزدیک شدن استفاده میکنه. ولی خب، اگه قراره نقش رو خوب بازی کنم، باید این کار رو بکنم.
با ناراحتی گفتم:
+ "خب. کی؟ کجا؟"
_"الان. همینجا."
بلند شد و مقابل من ایستاد. دستش رو دراز کرد به سمت من.
_ "بیا."
با تردید بلند شدم. چند قدم فاصله داشتم با اون. تهیونگ یه قدم جلوتر اومد. حالا فقط چند سانتیمتر از هم فاصله داشتیم.
نگاهم کرد. چشمان تیره و عمیقش توی چشمان من خیره شده بود.
_"وقتی میخوای کسی رو ببوسی، اول به چشمهاش نگاه میکنی. بعد آروم آروم به لبهاش نزدیک میشی. اگه اون عقب نکشید، یعنی اجازه داره."
نفسش رو روی صورتم حس میکردم.
· "می-سو، اجازه دارم؟"
کلمه ها توی گلویم گیر کرده بودن. فقط سرم رو تکون دادم. یعنی "باشه."
تهیونگ به سمتم خم شد. آروم. آروم. لبهایش به لبهای من نزدیکتر و نزدیکتر شد.
من چشمانم رو بستم.
و لبهایش روی لبهایم نشست.
نرم. گرم. آروم. بوسهای که بیشتر از هر بوسهای که تا حالا خورده بودم، توی وجودم پیچید. دستش روی کمرم حلقه شد و من رو به سمت خودش کشید.
چند ثانیه بعد، عقب کشید.
چشمام رو باز کردم. تهیونگ بهم نگاه میکرد. نگاهش پر از چیزی بود که نمیتونستم اسمش رو بذارم.
با صدای خشکی گفت:
_ "خوب بود. بازم."
+ "باز هم؟!"
_"باید تمرین کنیم تا برامون عادی بشه. اگه توی مهمونی مکث کنیم یا قرمز بشیم، فاجعهست."
با ناراحتی گفتم:
+ "خب، باشه."
دوباره به سمتم خم شد. این بار بوسه عمیقتر بود. طولانیتر. لبهایش روی لبهایم لغزید و من بیاختیار دستام رو دور گردنش حلقه کردم.
دستش رو پشت گردنم گذاشت و محکمتر به سمت خودش کشید. بوسه عمیقتر شد. گرمای بدنش رو حس میکردم، ضربان قلبش رو که تند تند میزد.
وقتی عقب کشید، هر دومون نفسنفس میزدیم.
چشمام رو باز کردم. تهیونگ به من نگاه میکرد. نگاهش دیگه اون نگاه سرد و خنثی نبود. چیزی توی عمقش بود که تا حالا ندیده بودم.
ولی هیچکدوم حرفی نزدیم.
تهیونگ با صدایی که کمی گرفته بود، گفت:
_ "کافیه برای امروز. فردا ادامه میدیم."
رفت سمت اتاقش و در رو بست.
من موندم وسط هال با قلب تپنده ای که انگار میخواست از قفسه سینه ام بیرون بپره. دستم رو گذاشتم روی لب هام، جایی که هنوز گرمای لب هایش رو حس میکردم.
این مردک عوضی... چه کار کرد با من؟ این فقط تمرین بود، فقط تمرین. ولی چرا اینقدر... چرا اینقدر خوب بود؟ نه، نه، نه. کیم تهیونگ قلب نداره، این فقط بازیه براش. فقط بازی. ولی... ولی چرا قلب من اینقدر تند میزنه؟
________
- ۷۵۳
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط