## **پارت ۳: دیوار شیشهای**
## **پارت ۳: دیوار شیشهای**
...تارا همان لحظه فهمید که این همکاری اجباری، دارد خیلی آرام به چیزی بیشتر از یک پروژه تبدیل میشود.
هیونجین بدون اینکه برگردد، با همان لحن سرد و آرامِ همیشگیاش گفت:
"فردا ساعت ۷ صبح، جلوی درِ اصلی مدرسه. دیر نکنی."
تارا با تعجب ایستاد.
"ساعت ۷؟ کلاس ساعت ۸ شروع میشه!"
هیونجین متوقف شد، سرش را کمی به عقب چرخاند و نور چراغهای حیاط، نیمرخ تیز و جدیاش را برجستهتر کرد.
"برای اینکه قبل از هیاهوی بقیه بتونیم تحلیلِ بندِ دوم رو تموم کنیم. یا شاید ترجیح میدی با سر و صدای بچهها کار کنیم؟"
تارا با بیمیلی گفت:
"باشه، باشه... هفت اونجا میبینمت."
فردا صبح، تارا زودتر از همیشه به مدرسه رسید. وقتی به درِ اصلی رسید، هیونجین را دید که روی پلهها ایستاده بود. برخلاف همیشه، یک کتاب شعرِ چاپ قدیمی دستش بود و با دقت آن را ورق میزد. با دیدن تارا، کتاب را بست و به سمتش آمد.
تارا با خنده گفت:
"واقعاً عجیبی. کی ساعت ۷ صبح میاد مدرسه که شعر بخونه؟"
هیونجین چیزی نگفت، اما درِ ورودی را برایش باز نگه داشت. این حرکت کوچک، مثل یک شوک برای تارا بود. او وارد شد و هیونجین پشت سرش قدم برداشت.
"نظم، تارا. همهچیز به نظم بستگی داره."
آنها به سمت کلاس رفتند، اما راهرو هنوز خلوت بود. وقتی پشت میزشان نشستند، فضای کلاس با همیشه فرق داشت. سکوتِ صبحگاهیِ مدرسه، نوعی صمیمیتِ اجباری بینشان ایجاد کرده بود که تارا هنوز نمیدانست باید با آن چه کار کند.
هیونجین دفتر تارا را برداشت، نگاهی به یادداشتهای او انداخت و با خودکارش کنار یکی از جملهها علامت زد.
"اینجای شعری که انتخاب کردی... خیلی انتزاعیه. باید دقیقتر بنویسیمش."
تارا سرش را نزدیکتر برد تا ببیند هیونجین چه میگوید. عطرِ ملایمِ صابون و چوبِ نویی که همیشه همراه هیونجین بود، فضا را پر کرد. تارا ناخودآگاه لحظهای درنگ کرد و به دستانش خیره شد؛ دستانش کشیده و منظم بود، دقیقاً مثل خودش.
هیونجین وقتی متوجه نگاه تارا شد، دستش را عقب کشید.
"مشکلی هست؟"
تارا سریع سرش را بلند کرد و تپشِ تندِ قلبش را پنهان کرد.
"نه... فقط... چرا اینقدر اصرار داری همه چیز طبق واقعیت پیش بره؟ زندگی همیشه اونقدرها هم منطقی نیست."
هیونجین نگاهش را از دفتر گرفت و به پنجره دوخت.
"منطق، تنها چیزیه که باعث میشه همهچیز از هم نپاشه."
تارا حس کرد درِ کوچکی به دنیای درونی هیونجین باز شده؛ دنیایی که شاید خیلی تنهاتر از آن چیزی بود که بقیه فکر میکردند. او برای اولین بار به جای کنایه زدن، خیلی نرم گفت:
"شاید گاهی اوقات، کمی فرو ریختن بد نباشه."
هیونجین ساکت ماند. چشمانش برای لحظهای لرزید، انگار حرف تارا به جایی از ذهنش برخورد کرده بود که مدتها بود کسی به آن نزدیک نشده بود.
قبل از اینکه هیونجین بتواند جواب بدهد، صدای همهمهی دانشآموزان از راهرو شنیده شد. کلاس داشت شلوغ میشد. هیونجین بلافاصله چهرهاش را به حالت سردِ همیشگی برگرداند و دفتر را صاف کرد.
دیوارِ شیشهای بین آنها، با این گفتگو ترک خورده بود، اما هر دو میدانستند که هنوز راه زیادی تا عبور از آن باقی مانده است.
**پایان پارت ۳**
شرت
لایک ۱۰
کامنت فرقی نداره
بازنشر یکی دو تا
...تارا همان لحظه فهمید که این همکاری اجباری، دارد خیلی آرام به چیزی بیشتر از یک پروژه تبدیل میشود.
هیونجین بدون اینکه برگردد، با همان لحن سرد و آرامِ همیشگیاش گفت:
"فردا ساعت ۷ صبح، جلوی درِ اصلی مدرسه. دیر نکنی."
تارا با تعجب ایستاد.
"ساعت ۷؟ کلاس ساعت ۸ شروع میشه!"
هیونجین متوقف شد، سرش را کمی به عقب چرخاند و نور چراغهای حیاط، نیمرخ تیز و جدیاش را برجستهتر کرد.
"برای اینکه قبل از هیاهوی بقیه بتونیم تحلیلِ بندِ دوم رو تموم کنیم. یا شاید ترجیح میدی با سر و صدای بچهها کار کنیم؟"
تارا با بیمیلی گفت:
"باشه، باشه... هفت اونجا میبینمت."
فردا صبح، تارا زودتر از همیشه به مدرسه رسید. وقتی به درِ اصلی رسید، هیونجین را دید که روی پلهها ایستاده بود. برخلاف همیشه، یک کتاب شعرِ چاپ قدیمی دستش بود و با دقت آن را ورق میزد. با دیدن تارا، کتاب را بست و به سمتش آمد.
تارا با خنده گفت:
"واقعاً عجیبی. کی ساعت ۷ صبح میاد مدرسه که شعر بخونه؟"
هیونجین چیزی نگفت، اما درِ ورودی را برایش باز نگه داشت. این حرکت کوچک، مثل یک شوک برای تارا بود. او وارد شد و هیونجین پشت سرش قدم برداشت.
"نظم، تارا. همهچیز به نظم بستگی داره."
آنها به سمت کلاس رفتند، اما راهرو هنوز خلوت بود. وقتی پشت میزشان نشستند، فضای کلاس با همیشه فرق داشت. سکوتِ صبحگاهیِ مدرسه، نوعی صمیمیتِ اجباری بینشان ایجاد کرده بود که تارا هنوز نمیدانست باید با آن چه کار کند.
هیونجین دفتر تارا را برداشت، نگاهی به یادداشتهای او انداخت و با خودکارش کنار یکی از جملهها علامت زد.
"اینجای شعری که انتخاب کردی... خیلی انتزاعیه. باید دقیقتر بنویسیمش."
تارا سرش را نزدیکتر برد تا ببیند هیونجین چه میگوید. عطرِ ملایمِ صابون و چوبِ نویی که همیشه همراه هیونجین بود، فضا را پر کرد. تارا ناخودآگاه لحظهای درنگ کرد و به دستانش خیره شد؛ دستانش کشیده و منظم بود، دقیقاً مثل خودش.
هیونجین وقتی متوجه نگاه تارا شد، دستش را عقب کشید.
"مشکلی هست؟"
تارا سریع سرش را بلند کرد و تپشِ تندِ قلبش را پنهان کرد.
"نه... فقط... چرا اینقدر اصرار داری همه چیز طبق واقعیت پیش بره؟ زندگی همیشه اونقدرها هم منطقی نیست."
هیونجین نگاهش را از دفتر گرفت و به پنجره دوخت.
"منطق، تنها چیزیه که باعث میشه همهچیز از هم نپاشه."
تارا حس کرد درِ کوچکی به دنیای درونی هیونجین باز شده؛ دنیایی که شاید خیلی تنهاتر از آن چیزی بود که بقیه فکر میکردند. او برای اولین بار به جای کنایه زدن، خیلی نرم گفت:
"شاید گاهی اوقات، کمی فرو ریختن بد نباشه."
هیونجین ساکت ماند. چشمانش برای لحظهای لرزید، انگار حرف تارا به جایی از ذهنش برخورد کرده بود که مدتها بود کسی به آن نزدیک نشده بود.
قبل از اینکه هیونجین بتواند جواب بدهد، صدای همهمهی دانشآموزان از راهرو شنیده شد. کلاس داشت شلوغ میشد. هیونجین بلافاصله چهرهاش را به حالت سردِ همیشگی برگرداند و دفتر را صاف کرد.
دیوارِ شیشهای بین آنها، با این گفتگو ترک خورده بود، اما هر دو میدانستند که هنوز راه زیادی تا عبور از آن باقی مانده است.
**پایان پارت ۳**
شرت
لایک ۱۰
کامنت فرقی نداره
بازنشر یکی دو تا
- ۱۹۷
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط