love in the dark⑨⓪
love in the dark⑨⓪
چند روز بعد
هارین: ا/ت عزیزم استراحت برو خونه بخواب
ا/ت: نه مامان جان نمیتونم من باید با یومی حرف بزنم
سوآ: جونگکوک توهم نخوابیدی برین استراحت کنید بهوش اومد خبرتون میکنیم
چانهی: ا/ت
ا/ت: جانم داداش
چانهی: یومی رفت تو کما
ا/ت: چی؟
جونگکوک اومد نزدیکم و دستم رو گرفت
چانهی: حالش اصلا خوب نیست
سریع بلند شدم که برم
چانگمی: ا/ت کجا
جواب کسی رو ندادم
کوک: بذارین تنها باشه
رفتم جایی که میدونستم جونگکوک
هوجو رو گذاشته...
در رو باز کردم و رفتم داخل
ا/ت: عوضییی هنوز زنده ای
هوجو: چیه؟ دخترت مرد
با تمام قدرت زدم تو صورتش
ا/ت: فعلا کاری باهات ندارم اما دعا کن یومی خوب بشه دعا کن
هوجو: اگر میخواستم خوب بشه که کاری باهاش نمیکردم 😂
چشمام رنگ خون شده بود
دستام رو بردم سمت گردنش و محکم فشار دادم و بعد آب گرمی که کنارم بود رو کامل ریختم روش
ا/ت: فکر کردی کشتنت برای من سخته نه نیست فقط میخوام عذاب بکشیی
این رو گفتم و برگشتم بیمارستان
دو ماه بعد
کنار یومی بودم داشتم براش کتاب داستان میخوندم
ا/ت: این هم هفتمی عزیزم این کتاب هم تمام شد اما تو هنوز بهوش نیومدی مامان منتظره عزیزم
تق تق تق
ا/ت: بله
در باز شد
کوک: برای دختر گلم دسته گل جدید خریدم صورتی هست رنگ موردعلاقش امیدوارم خوشت بیاد دخترم
ا/ت: یومی بلند شو از بابا تشکر کن بگو ممنون بابا
کوک: ا/ت مامان گفت امشب بیا و اینکه هوجو هم میبریم تا اینکه همه چیز مشخص بشه
ا/ت: نمیخوام دخترم رو تنها بذارم میترسه از تنهایی
کوک: برای یک ساعت
ا/ت: دوماهه دارم اینجا زندگی میکنم نیم ساعت هم تنها نشده
کوک: گفتم یک ساعت
ا/ت: باشه بریم دختر قشنگم به زودی برمیگردم...
رفتیم خونه ی بابای جونگکوک
(هارین: مادر جونگکوک)
(مینسو: زن بابای جونگکوک)
(جونسو: پدر جونگکوک)
(جیوو: دختر مینسو و جونسو)
(جیهو: پسر مینسو و جونسو)
(یونا: دختر جیهو و سوآ)
معرفی دوباره
سوآ: ا/ت دکتر ها از یومی هیچی نگفتن؟
ا/ت: نه مثل همیشه هست
جیوو: هوجو تو اینجا
هوجو: آره منمم هههه(دیوانه شده)
کوک: براتون سوال بود این کجاست؟ و چه اتفاقی برای یومی افتاده همه ی این ها بخاطر هوجو هست
جیهو: چی؟ دخترخاله
کوک: میخوام بهتون بگم چیکار باید باهاش کنم
جونسو: چه اتفاقی افتاده
کوک: پدر هوجو به من گفت که شما باعث مرگ پدر و مادر ا/ت شدین و من باید باهاش ازدواج کنم به مدت یکسال که به ا/ت چیزی نگه و من هم اینکار رو کردم اما الان نمیخوام چیزی مخفی باشه ا/ت
ا/ت: چی؟ تو بخاطر چی از من جدا شدی؟ عمو جان شما؟
جونسو: پدر ا/ت دوست صمیمی من بودن که تو تصادف مردن حتی ا/ت خودش هم داخل اون تصادف بود خودم ا/ت رو نجات دادم من چرا باید این کار رو کنم
هوجو: خاله دستور تصادف رو داده بوده چند سال پیش خودش گفتتتت ههههههه
مینسو: هوجو چی میگی؟
جونسو: آره مینسو تو بودی؟ یادم میاد میگفتی که به زن آقای کیم حسودی میکنی پس کار تو بود کار تو بود قاتللل عوضیییی لیاقت شما دوتا مرگه
ا/ت: اینجا چه اتفاقی داره میفته جونگکوک قاتل پدر رو مادرم مینسوعه
کوک: بابا یعنی شما؟
جونسو: من خودم ا/ت رو نجات دادم پدر ا/ت مثل برادرم بود زنگ زدم پلیس این دوتا باید کشته بشننن اول طلاق و بعد مرگگ
جیوو: مامان تو اینکارو کردی؟
مینسو سرش رو پایین گرفت
رفتم نزدیکش
ا/ت: چرا خانواده ی شما دست از سر من برنمیداره..... چند سال پیش من و برادرم رو یتیم کردین الان دخترم روی تخت بیمارستانه چرا بجای پدر و مادرم و دخترم من رو نکشتیننن چرا من نمردم چرا باید زنده باشم
صدای آژیر ماشین اومد و پلیس اومد مینسو و هوجو رو برد...
یک ساعت بعد
کنار تخت دخترم بودم در حال گریه کردن
کوک: جانم گریه نکن بخدا که دل منم به درد میاد با اشک های تو
ا/ت: تو میدونستی چیزی نگفتی؟ میدونستی زن بابات با خانواده ی من چیکار کردن
کوک: منم همین چندماه پیش فهمیدم میترسیدم بگم ازم متنفر بشی
ا/ت: جونگکوک حالم خوب نیست هیچ جیزی نمیتونه آرومم کنه دوست دارم همین الان بمیرم
جونگکوک بغلم کرد
یومی: مامان
از جونگکوک جدا شدم نگاهی به یومی کردم
ا/ت: یومی مامان خوبی؟ یومیی
یومی: مامان
کوک: عزیزم یومی بابا
یومی: بابا....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
چند روز بعد
هارین: ا/ت عزیزم استراحت برو خونه بخواب
ا/ت: نه مامان جان نمیتونم من باید با یومی حرف بزنم
سوآ: جونگکوک توهم نخوابیدی برین استراحت کنید بهوش اومد خبرتون میکنیم
چانهی: ا/ت
ا/ت: جانم داداش
چانهی: یومی رفت تو کما
ا/ت: چی؟
جونگکوک اومد نزدیکم و دستم رو گرفت
چانهی: حالش اصلا خوب نیست
سریع بلند شدم که برم
چانگمی: ا/ت کجا
جواب کسی رو ندادم
کوک: بذارین تنها باشه
رفتم جایی که میدونستم جونگکوک
هوجو رو گذاشته...
در رو باز کردم و رفتم داخل
ا/ت: عوضییی هنوز زنده ای
هوجو: چیه؟ دخترت مرد
با تمام قدرت زدم تو صورتش
ا/ت: فعلا کاری باهات ندارم اما دعا کن یومی خوب بشه دعا کن
هوجو: اگر میخواستم خوب بشه که کاری باهاش نمیکردم 😂
چشمام رنگ خون شده بود
دستام رو بردم سمت گردنش و محکم فشار دادم و بعد آب گرمی که کنارم بود رو کامل ریختم روش
ا/ت: فکر کردی کشتنت برای من سخته نه نیست فقط میخوام عذاب بکشیی
این رو گفتم و برگشتم بیمارستان
دو ماه بعد
کنار یومی بودم داشتم براش کتاب داستان میخوندم
ا/ت: این هم هفتمی عزیزم این کتاب هم تمام شد اما تو هنوز بهوش نیومدی مامان منتظره عزیزم
تق تق تق
ا/ت: بله
در باز شد
کوک: برای دختر گلم دسته گل جدید خریدم صورتی هست رنگ موردعلاقش امیدوارم خوشت بیاد دخترم
ا/ت: یومی بلند شو از بابا تشکر کن بگو ممنون بابا
کوک: ا/ت مامان گفت امشب بیا و اینکه هوجو هم میبریم تا اینکه همه چیز مشخص بشه
ا/ت: نمیخوام دخترم رو تنها بذارم میترسه از تنهایی
کوک: برای یک ساعت
ا/ت: دوماهه دارم اینجا زندگی میکنم نیم ساعت هم تنها نشده
کوک: گفتم یک ساعت
ا/ت: باشه بریم دختر قشنگم به زودی برمیگردم...
رفتیم خونه ی بابای جونگکوک
(هارین: مادر جونگکوک)
(مینسو: زن بابای جونگکوک)
(جونسو: پدر جونگکوک)
(جیوو: دختر مینسو و جونسو)
(جیهو: پسر مینسو و جونسو)
(یونا: دختر جیهو و سوآ)
معرفی دوباره
سوآ: ا/ت دکتر ها از یومی هیچی نگفتن؟
ا/ت: نه مثل همیشه هست
جیوو: هوجو تو اینجا
هوجو: آره منمم هههه(دیوانه شده)
کوک: براتون سوال بود این کجاست؟ و چه اتفاقی برای یومی افتاده همه ی این ها بخاطر هوجو هست
جیهو: چی؟ دخترخاله
کوک: میخوام بهتون بگم چیکار باید باهاش کنم
جونسو: چه اتفاقی افتاده
کوک: پدر هوجو به من گفت که شما باعث مرگ پدر و مادر ا/ت شدین و من باید باهاش ازدواج کنم به مدت یکسال که به ا/ت چیزی نگه و من هم اینکار رو کردم اما الان نمیخوام چیزی مخفی باشه ا/ت
ا/ت: چی؟ تو بخاطر چی از من جدا شدی؟ عمو جان شما؟
جونسو: پدر ا/ت دوست صمیمی من بودن که تو تصادف مردن حتی ا/ت خودش هم داخل اون تصادف بود خودم ا/ت رو نجات دادم من چرا باید این کار رو کنم
هوجو: خاله دستور تصادف رو داده بوده چند سال پیش خودش گفتتتت ههههههه
مینسو: هوجو چی میگی؟
جونسو: آره مینسو تو بودی؟ یادم میاد میگفتی که به زن آقای کیم حسودی میکنی پس کار تو بود کار تو بود قاتللل عوضیییی لیاقت شما دوتا مرگه
ا/ت: اینجا چه اتفاقی داره میفته جونگکوک قاتل پدر رو مادرم مینسوعه
کوک: بابا یعنی شما؟
جونسو: من خودم ا/ت رو نجات دادم پدر ا/ت مثل برادرم بود زنگ زدم پلیس این دوتا باید کشته بشننن اول طلاق و بعد مرگگ
جیوو: مامان تو اینکارو کردی؟
مینسو سرش رو پایین گرفت
رفتم نزدیکش
ا/ت: چرا خانواده ی شما دست از سر من برنمیداره..... چند سال پیش من و برادرم رو یتیم کردین الان دخترم روی تخت بیمارستانه چرا بجای پدر و مادرم و دخترم من رو نکشتیننن چرا من نمردم چرا باید زنده باشم
صدای آژیر ماشین اومد و پلیس اومد مینسو و هوجو رو برد...
یک ساعت بعد
کنار تخت دخترم بودم در حال گریه کردن
کوک: جانم گریه نکن بخدا که دل منم به درد میاد با اشک های تو
ا/ت: تو میدونستی چیزی نگفتی؟ میدونستی زن بابات با خانواده ی من چیکار کردن
کوک: منم همین چندماه پیش فهمیدم میترسیدم بگم ازم متنفر بشی
ا/ت: جونگکوک حالم خوب نیست هیچ جیزی نمیتونه آرومم کنه دوست دارم همین الان بمیرم
جونگکوک بغلم کرد
یومی: مامان
از جونگکوک جدا شدم نگاهی به یومی کردم
ا/ت: یومی مامان خوبی؟ یومیی
یومی: مامان
کوک: عزیزم یومی بابا
یومی: بابا....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۱.۴k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط