تومال منی پارت
تومال منی پارت۱۹
ویو جشن تولد مری
مری:اعضا لباسم چطوره؟
اوا:بغول مادر بزرگ خودت اَسما گیری شد🤣
ترنم:بنظرم زیادی بازه من تهیونگ رو میشناسم خیلی حسوده هاااا(جدی اما خنده)
سدنا:ببین قشنگی اما شب طولانی ای در پیش داری
الینا:نه بابا مری به حرفاشون اهمیت نده با این لباس چشمای هانا رو درمیاری(خنده های شیطانی)
مایسا:حق با الیناعه خیلی زیبایی مری(خنده های مرموزانه)
الین:اصلا همه ببیننت غش میکنن(خنده)
مری:خب بنظرم حق با الینا و مایساو الین هست خب بریم دیگه
اوا:هوففف این دختر عوض نمیشه موهای فرش رو باز کرده تهیونگ عصبی میشه(جدی)
همه اعضا:راست میگییی
ویو تهیونگ
داشتم با آیدل ها حرف میزدیم که مری اعضا اومده بودن...وایسا ببینم یعنی چی داره اینکارو با من میکنه که این لباسو جلو توما پوشیده بدجور حسودی کردم چون توما هم بود.
مری:سلام به همگی
همه:سلامممم مرییی
ویو مری
رفتم پیش تهیونگ نشستم و تهیونگ اومد نزدیک تو گوشم گفت
ته:دلیل این کارت چیه؟ (عصبی و خمار)
مری:دقیقا چه کاری کردم باز تهیونگ؟
ته: لباست خیلی بازه مری وای موهات هم که باز گذاشتی
دیدم دستش رو قلقلک وار داره کمرم رو لمس میکنه
مری:تهیونگ(چشماش رو بست)
داشت ادامه میداد که الا شروع به حرف زدن کرد
الا:خب سلام به همگی امروز بهترین روز من و فن های مری و خودش هست میخوام چیزی رو بگم و سوپرایزش کنم التبه که نمیدونه اما میخوام بگم من خواهر نداشتم اما اون برای من جایگاه یه خواهر کوچولو رو داشت دوست دارم خودش بیاد و چیز هایی از ته دلش بگه
مری:داره گریه میکنه
ته:گریه نکن زندگیم امروز بهترین روز منه
مری:لبخندی به تهیونگ زد و رفت میکروفون رو گرفت
الا مری رو بغل کرد و گریه میکنه
مری:خب میخوام بگم ممنونم از الا خواهر بزرگ روانشناسم که تو هر شرایط کنارم بود و از اعضا که همیشه از بچگی تا الان کنارم بودن و تنها عشقم و دلیل زندگیم که من وقتی حالم خوب نبود کنارم بودی دوستون ندارم عاشقتونم(گریه شدیدو خنده)
داشتم حرف میزدم که الکس رو دیدم پسرعمم برادر الا همونی که اون روز بهش زنگ زدم و تهیونگ گفت مگه چقدر صمیمی هستیم
الکس:مرییی(دادوگریه)
مری:الکسسس(دادوگریه)
هردومون به طرف هم دوییدیم و همو محکم بغل کردیم آیدل ها با تعجب نگاهمون میکردنو تهیونگ حسودی کرده بود
الکس:بی معرفت چرا رفتی میدونی تو این سال چی کشیدم (گریه شدید)
مری:ببخشید ببخشید من نمیخواستم برم (گریه شدید)
الکس:میدونی وقتی رفتی کسی دیگه نیومد دنبالم باهم بریم مدرسه هان(گریه)
مری:من دلم برات تنگ شد تو چرا به دیدنم نیومدی نگفتی خواهرت دلش تنگ میشه
الکس:نتونستم مری نمیخواستم دلم برای خواهرم بیشتر تنگ شه
و از هم جدا شدیم و به همه معرفی کردم
الکس: سلام پس شوهر خواهرم تویی
ته:سلام بله پس شما هم پسر عمه مری هستید
الکس:بله
ویو مری
ادامه دارد....
نکته:الا و الکس خواهر برادر و بچه های عمه ماریا هستن الا۳۳ سالشه و الکس هم مثل مری ۲۶ ساله هست چون الان تولد مری بود دیگه شد ۲۶ سالش
ویو جشن تولد مری
مری:اعضا لباسم چطوره؟
اوا:بغول مادر بزرگ خودت اَسما گیری شد🤣
ترنم:بنظرم زیادی بازه من تهیونگ رو میشناسم خیلی حسوده هاااا(جدی اما خنده)
سدنا:ببین قشنگی اما شب طولانی ای در پیش داری
الینا:نه بابا مری به حرفاشون اهمیت نده با این لباس چشمای هانا رو درمیاری(خنده های شیطانی)
مایسا:حق با الیناعه خیلی زیبایی مری(خنده های مرموزانه)
الین:اصلا همه ببیننت غش میکنن(خنده)
مری:خب بنظرم حق با الینا و مایساو الین هست خب بریم دیگه
اوا:هوففف این دختر عوض نمیشه موهای فرش رو باز کرده تهیونگ عصبی میشه(جدی)
همه اعضا:راست میگییی
ویو تهیونگ
داشتم با آیدل ها حرف میزدیم که مری اعضا اومده بودن...وایسا ببینم یعنی چی داره اینکارو با من میکنه که این لباسو جلو توما پوشیده بدجور حسودی کردم چون توما هم بود.
مری:سلام به همگی
همه:سلامممم مرییی
ویو مری
رفتم پیش تهیونگ نشستم و تهیونگ اومد نزدیک تو گوشم گفت
ته:دلیل این کارت چیه؟ (عصبی و خمار)
مری:دقیقا چه کاری کردم باز تهیونگ؟
ته: لباست خیلی بازه مری وای موهات هم که باز گذاشتی
دیدم دستش رو قلقلک وار داره کمرم رو لمس میکنه
مری:تهیونگ(چشماش رو بست)
داشت ادامه میداد که الا شروع به حرف زدن کرد
الا:خب سلام به همگی امروز بهترین روز من و فن های مری و خودش هست میخوام چیزی رو بگم و سوپرایزش کنم التبه که نمیدونه اما میخوام بگم من خواهر نداشتم اما اون برای من جایگاه یه خواهر کوچولو رو داشت دوست دارم خودش بیاد و چیز هایی از ته دلش بگه
مری:داره گریه میکنه
ته:گریه نکن زندگیم امروز بهترین روز منه
مری:لبخندی به تهیونگ زد و رفت میکروفون رو گرفت
الا مری رو بغل کرد و گریه میکنه
مری:خب میخوام بگم ممنونم از الا خواهر بزرگ روانشناسم که تو هر شرایط کنارم بود و از اعضا که همیشه از بچگی تا الان کنارم بودن و تنها عشقم و دلیل زندگیم که من وقتی حالم خوب نبود کنارم بودی دوستون ندارم عاشقتونم(گریه شدیدو خنده)
داشتم حرف میزدم که الکس رو دیدم پسرعمم برادر الا همونی که اون روز بهش زنگ زدم و تهیونگ گفت مگه چقدر صمیمی هستیم
الکس:مرییی(دادوگریه)
مری:الکسسس(دادوگریه)
هردومون به طرف هم دوییدیم و همو محکم بغل کردیم آیدل ها با تعجب نگاهمون میکردنو تهیونگ حسودی کرده بود
الکس:بی معرفت چرا رفتی میدونی تو این سال چی کشیدم (گریه شدید)
مری:ببخشید ببخشید من نمیخواستم برم (گریه شدید)
الکس:میدونی وقتی رفتی کسی دیگه نیومد دنبالم باهم بریم مدرسه هان(گریه)
مری:من دلم برات تنگ شد تو چرا به دیدنم نیومدی نگفتی خواهرت دلش تنگ میشه
الکس:نتونستم مری نمیخواستم دلم برای خواهرم بیشتر تنگ شه
و از هم جدا شدیم و به همه معرفی کردم
الکس: سلام پس شوهر خواهرم تویی
ته:سلام بله پس شما هم پسر عمه مری هستید
الکس:بله
ویو مری
ادامه دارد....
نکته:الا و الکس خواهر برادر و بچه های عمه ماریا هستن الا۳۳ سالشه و الکس هم مثل مری ۲۶ ساله هست چون الان تولد مری بود دیگه شد ۲۶ سالش
- ۴.۴k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط