Hidden Melody in Midnight Seoul
Hidden Melody in Midnight Seoul
p.16
(از زبون نویسنده: شک ا.ت داره بیشتر میشه)
صبح روز بعد، ا.ت هنوز جواب پیام جونگکوک رو نداده بود. جونگکوک نگران شد و دوباره پیام داد.
(نگران)
- بارون، مشکلی هست؟
ا.ت بالاخره جواب داد، ولی کوتاه.
(سردرگم)
+ نه، فقط خستهام. بعدا حرف میزنیم.
جونگکوک حس کرد چیزی اشتباهه، ولی نتونست بفهمه چی.
ا.ت کل روز تو خونه بود و مدام ویدیوها و عکسهای جونگکوک رو نگاه میکرد. هر چی بیشتر نگاه میکرد، بیشتر شک میکرد.
(گیج و ناراحت)
«حرکات دستش، خندهش، حتی صدای آروم وقتی حرف میزنه... همه چی شبیه تهیِ.»
عصر جونگکوک بهش زنگ زد. ا.ت اول جواب نداد، ولی بالاخره جواب داد.
(محتاط)
+ سلام.
- سلام بارون. صدای خوبی نمیاد. چی شده؟
ا.ت یه لحظه مکث کرد. دلش میخواست مستقیم بپرسه، ولی ترسید.
(شک)
+ هیچی... فقط دیروز تلویزیون یه گروه دیدم. یکی از اعضا خیلی شبیه تو بود. اسمشم جونگکوک بود.
جونگکوک تو اون طرف خط یه لحظه ساکت شد. قلبش تند زد.
(مردد)
- آره... گاهی مردم میگن شبیه هم هستیم.
ا.ت حس کرد جونگکوک داره چیزی رو مخفی میکنه.
(ناراحت)
+ فقط شبیه؟ تهی... اگه چیزی هست بهم بگو. من از دروغ بدم میاد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید. هنوز آماده نبود همه چیز رو بگه.
(نگران)
- ا.ت... اعتماد کن بهم. من همون تهیام که میشناسی. فقط... بعضی چیزها رو نمیتونم الان بگم.
ا.ت ساکت موند. دلش به هم ریخته بود.
(غمگین)
+ باشه. فقط... بهم وقت بده فکر کنم.
جونگکوک حس کرد داره چیزی رو از دست میده.
(عذاب)
- ا.ت لطفاً...
ولی ا.ت تماس رو قطع کرد و گوشی رو گذاشت کنار. چشماش پر از اشک شده بود.
(سردرگم و آسیبپذیر)
اون شب هیچکدومشون راحت نبودن.............
ادامه دارد............
گزارش شده بود
p.16
(از زبون نویسنده: شک ا.ت داره بیشتر میشه)
صبح روز بعد، ا.ت هنوز جواب پیام جونگکوک رو نداده بود. جونگکوک نگران شد و دوباره پیام داد.
(نگران)
- بارون، مشکلی هست؟
ا.ت بالاخره جواب داد، ولی کوتاه.
(سردرگم)
+ نه، فقط خستهام. بعدا حرف میزنیم.
جونگکوک حس کرد چیزی اشتباهه، ولی نتونست بفهمه چی.
ا.ت کل روز تو خونه بود و مدام ویدیوها و عکسهای جونگکوک رو نگاه میکرد. هر چی بیشتر نگاه میکرد، بیشتر شک میکرد.
(گیج و ناراحت)
«حرکات دستش، خندهش، حتی صدای آروم وقتی حرف میزنه... همه چی شبیه تهیِ.»
عصر جونگکوک بهش زنگ زد. ا.ت اول جواب نداد، ولی بالاخره جواب داد.
(محتاط)
+ سلام.
- سلام بارون. صدای خوبی نمیاد. چی شده؟
ا.ت یه لحظه مکث کرد. دلش میخواست مستقیم بپرسه، ولی ترسید.
(شک)
+ هیچی... فقط دیروز تلویزیون یه گروه دیدم. یکی از اعضا خیلی شبیه تو بود. اسمشم جونگکوک بود.
جونگکوک تو اون طرف خط یه لحظه ساکت شد. قلبش تند زد.
(مردد)
- آره... گاهی مردم میگن شبیه هم هستیم.
ا.ت حس کرد جونگکوک داره چیزی رو مخفی میکنه.
(ناراحت)
+ فقط شبیه؟ تهی... اگه چیزی هست بهم بگو. من از دروغ بدم میاد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید. هنوز آماده نبود همه چیز رو بگه.
(نگران)
- ا.ت... اعتماد کن بهم. من همون تهیام که میشناسی. فقط... بعضی چیزها رو نمیتونم الان بگم.
ا.ت ساکت موند. دلش به هم ریخته بود.
(غمگین)
+ باشه. فقط... بهم وقت بده فکر کنم.
جونگکوک حس کرد داره چیزی رو از دست میده.
(عذاب)
- ا.ت لطفاً...
ولی ا.ت تماس رو قطع کرد و گوشی رو گذاشت کنار. چشماش پر از اشک شده بود.
(سردرگم و آسیبپذیر)
اون شب هیچکدومشون راحت نبودن.............
ادامه دارد............
گزارش شده بود
- ۶.۷k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط