Protector
P2
اون مرد با دوستش رفت میون جمعیت و از دیدت خارج شد
بریتنی تورو از زیر شونه هات گرفت و بلندت کرد و دستت هم گذاشت دور گردنش و الان تمام وزنت روی بریتنی بود
میتونم به جرئت بگم تنها همدمت توی کل زندگیت بود
از 13 سالگیت تا الان،قهر و آشتی داشتین،ولی تهش خودتون غم های همدیگه رو میخوردید
بعد از مرگ مادرت،توی وضعیت رو به فا.کی بودی و خیلی حالت خراب بود،پدرتم که بعد مرگ مادرت،درگیریهای روانیش افزایش پیدا کرد و تبدیل شد به یه آدم پارانوید که به همه چیز و همه کَس شک داره
دیگه حتی به بریتنی هم شک کرده بود،فکر میکرد از طرف دشمناش اومده تا تو رو هم ازش بگیرن
ولی بریتنی با وجود تمام توهینای پدرت بهش پشتت موند و تنهات نذاشت و شد تنهاترین همدمت
سوار ماشین بریتنی شدی و به سمت خونه حرکت کردین
_ولی دکتره عجب پسری بوداا،اگه پام و کل بدنم درد نمیکرد مطمئن باش بهش شماره میدادم
+تو هیچوقت از پسرا و شماره گرفتن خوشت نمیومد،پس چیشد خانوم سرسخت؟
_اونا واسه قبلا بود،این دکتره اصلا عقل و هوش از سرم برد،ولی دیدی چقدر کیوتتتت بودددد؟دوست داشتم لپاشو بِکَنَم یام یام کنممم گیلیلیلی
+مشتی یارو یه خیابون رو میبنده با قیافش بعد تو میخوای لپاشو یام یام کنی؟افتادی از موتور مخت تاب برداشته
-بریتنی نگووو خیلی کیوت بود
+بعد از دیدن اون مرده شلوار لازمم بعد تو میگی کیوت بود؟هعی خدا شفات بده الهی
ولی....دوستشم کم جذاب نبودااا
موهای بلوند،زاویه فک،تو نشنیدی ولی همین که اومد از کنار من رد شد یه ببخشیدی گفت که هنوز تو ذهنم مونده،از بس صداش دیپ بود
-پس بیا بزنیم تو کارشون،کیوته برا من جذابه برا تو
با خنده بریتنی که به منظور تایید حرفت بود نگاهتو از رو به رو گرفتی و سرتو به شیشه ماشین تکیه دادی،با خودت فکر میکردی اگه بریتنی نبود تو الان دیگه توی این دنیا نبودی که بخوای خوشحال باشی و لبات یه لبخندی روشون باشه
با توقف ماشین حواستو به بریتنی دادی
+خوب،رسیدیم،بزار تا دم در خونتون کمکت کنم
تا دم در خونه بُردت و خواست بره سمت ماشین
-کجا میری؟بمون یه چیزی بخور بعد برو
+نه دیگه میرم،دیر وقته مامانم و داداشم خونه منتظرن،برم بهتره،فعلا،مراقب خودت باش کمکی چیزی هم نیاز داشتی فقط یه زنگ بهم بزن،خودمو میرسونم
باشه ای گفتی و دستی براش تکون دادی که با سرعت رفت،میدونستی چرا نیومد،دلیلش دلتنگی مامان و داداش نبود،دلیلش این بود که مطمئن بود بابات بهش بی احترامی میکنه و نمیخواست با داد باباش تورو
معذب کنه
اون مرد با دوستش رفت میون جمعیت و از دیدت خارج شد
بریتنی تورو از زیر شونه هات گرفت و بلندت کرد و دستت هم گذاشت دور گردنش و الان تمام وزنت روی بریتنی بود
میتونم به جرئت بگم تنها همدمت توی کل زندگیت بود
از 13 سالگیت تا الان،قهر و آشتی داشتین،ولی تهش خودتون غم های همدیگه رو میخوردید
بعد از مرگ مادرت،توی وضعیت رو به فا.کی بودی و خیلی حالت خراب بود،پدرتم که بعد مرگ مادرت،درگیریهای روانیش افزایش پیدا کرد و تبدیل شد به یه آدم پارانوید که به همه چیز و همه کَس شک داره
دیگه حتی به بریتنی هم شک کرده بود،فکر میکرد از طرف دشمناش اومده تا تو رو هم ازش بگیرن
ولی بریتنی با وجود تمام توهینای پدرت بهش پشتت موند و تنهات نذاشت و شد تنهاترین همدمت
سوار ماشین بریتنی شدی و به سمت خونه حرکت کردین
_ولی دکتره عجب پسری بوداا،اگه پام و کل بدنم درد نمیکرد مطمئن باش بهش شماره میدادم
+تو هیچوقت از پسرا و شماره گرفتن خوشت نمیومد،پس چیشد خانوم سرسخت؟
_اونا واسه قبلا بود،این دکتره اصلا عقل و هوش از سرم برد،ولی دیدی چقدر کیوتتتت بودددد؟دوست داشتم لپاشو بِکَنَم یام یام کنممم گیلیلیلی
+مشتی یارو یه خیابون رو میبنده با قیافش بعد تو میخوای لپاشو یام یام کنی؟افتادی از موتور مخت تاب برداشته
-بریتنی نگووو خیلی کیوت بود
+بعد از دیدن اون مرده شلوار لازمم بعد تو میگی کیوت بود؟هعی خدا شفات بده الهی
ولی....دوستشم کم جذاب نبودااا
موهای بلوند،زاویه فک،تو نشنیدی ولی همین که اومد از کنار من رد شد یه ببخشیدی گفت که هنوز تو ذهنم مونده،از بس صداش دیپ بود
-پس بیا بزنیم تو کارشون،کیوته برا من جذابه برا تو
با خنده بریتنی که به منظور تایید حرفت بود نگاهتو از رو به رو گرفتی و سرتو به شیشه ماشین تکیه دادی،با خودت فکر میکردی اگه بریتنی نبود تو الان دیگه توی این دنیا نبودی که بخوای خوشحال باشی و لبات یه لبخندی روشون باشه
با توقف ماشین حواستو به بریتنی دادی
+خوب،رسیدیم،بزار تا دم در خونتون کمکت کنم
تا دم در خونه بُردت و خواست بره سمت ماشین
-کجا میری؟بمون یه چیزی بخور بعد برو
+نه دیگه میرم،دیر وقته مامانم و داداشم خونه منتظرن،برم بهتره،فعلا،مراقب خودت باش کمکی چیزی هم نیاز داشتی فقط یه زنگ بهم بزن،خودمو میرسونم
باشه ای گفتی و دستی براش تکون دادی که با سرعت رفت،میدونستی چرا نیومد،دلیلش دلتنگی مامان و داداش نبود،دلیلش این بود که مطمئن بود بابات بهش بی احترامی میکنه و نمیخواست با داد باباش تورو
معذب کنه
- ۷۲۷
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط