رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۵
-او، خانم محترمی مثل شما که نباید توهین کنه.
محدثه: این کیه؟
نیما بهش نگاه کرد.
متفکر گفت: کدومتون محدثهاید؟
تا خواستم حرفی بزنم محدثه با اخم گفت: منم،چطور؟
ابروهاش بالا پریدند.
_حدسشو میزدم.
موهاي محدثه رو کنار زد که با عصبانیت دستشو
پس زد.
-دستتو بکش بچه پررو.
خندید.
-ازت خوشم میاد.
با نگاه عجیبی به من نگاه کرد.
-همینطور از تو.
صورتم با انزجار جمع شد.
-لازم نکرده تو ازم خوشت بیاد.
مچ عطیه و محدثه رو گرفتم و درحالی که محدثه با
اخم سر تا پاي نیما رو برانداز میکرد چرخوندمشون
و به جلو کشوندمشون.
گوشهاي وایسادیم.
عطیه: حالا کی بود؟
از بین جمعیت به نیما نگاه کردم.
لبخند کجی زد و چرخید و رفت.
_رئیس شرکت رقیب مهرداد، همون طرح دزد.
محدثه: ولی به دور از بیشعوریش لعنتی عجب
جذاب بودا، مخصوصا اون چشمهاي آبیش.
عطیه: اصلا بهش نمیخوره بدجنس باشه، هر کسی
چهرهشو ببینه فکر میکنه از اون پسراي مهربون و خوش قلبه.
پوزخندي زدم.
-هیچ وقت رو ظاهر آدما قضاوت نکن.
گوشیمو از کیفم بیرون آوردم.
_به مهرداد زنگ بزنم بیاد دنبالمون.
محدثه سریع گوشیو از دستم چنگ زد که اخمی
کردم.
-برو بابا این همه پول دادیم! ما به اون چیکار
داریم؟
نفسمو به بیرون فوت کردم.
-پس بریم پیش ایمان.
عطیه خندون گفت: همش ایمان! ایمان
تیز بهش نگاه کردم.
-دقیقا منظورت چیه؟
دستهاشو بالا گرفت.
_بخدا هیچی، نزن منو.
چشم غرهاي بهش رفتم و بعد از گرفتن گوشیم از
محدثه به سمت ایمان که داشت بازي میکرد رفتم،
اون دوتا هم پشت سرم اومدند.
نیما رو دیدم که با چند تا دختر و پسر وایساده و
حرف میزنه و میخنده.
عطیه راست میگه... چهرهش واقعا آدمو گول میزنه.
ایمان تا خواست یه توپ برداره دستمو روش
گذاشتم.
_سلام.
با ابرو های بالا نگام کرد اما با دیدنم با خنده
گفت: سلام دختر، تو هم اینجایی؟
خندیدم.
_نه پس خونمونم.
باز خندید و رو به محدثه و عطیه سلامی کرد که
جوابشو دادند.
به یه پسر نگاه کرد.
-مهدي من دیگه بازي نمیکنم، مهمون دارم.
خندیدم.
-وا ایمان! من مهمونم؟
سري تکون داد.
-من و مهدي شریکی اینجا رو زدیم، پس من
میزبانم.
با تعجب بهش نگاه کردیم.
-واقعا؟!
-آره گوگولی.
به یه سمت اشاره کرد.
-بریم اون طرف.
به اون سمت رفتیم.
محدثه آروم آرنجشو بهم زد و گفت: خیلی پسره
پولدارهها.
عطیه آرومتر گفت: دوست داشتنیه واقعا!
من و محدثه با چشمهام گرد شده بهش نگاه کردیم.
-این اولین باره که میبینم درمورد یه پسر همچین
نظري داري!
چپ چپ بهمون نگاه کرد.
_مگه بد میگم؟
متعجب به محدثه نگاه کردم که چشمکی زد و آروم
گفت: چشمشو گرفته.
خندیدم و عطیه عصبی گفت: اگه دیدي این چهارتا
استخون اومد توي دهنت نگی چرا، من کی تا حالا
پسري چشممو گرفته که این جوجه پولدار چشممو
بگیره؟
دیدگاه ها (۴)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۶خندیدیم و با وایسادن ایمان دیگه ح...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۷_اسمش محمد بود، یه بار بهم گفت او...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۳دستی به سرش کشیدم . _ تو دختر کوچولوی...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۲یه روز به خودم اومدم دیدم شدم بزرگ یه...

اگه یادتون باشه تو ویدیوی "یه روز روی ویلچر" نیما گفت که من ...

۶-از بچگی دوستت داشتم🪼🩵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط