اسم فیک: بیحد و مرز
اسم فیک: بیحد و مرز
[پارت ۴]
آرمان: (با عجله ماشین را جلوی اورژانس نگه داشت) کمک! یکی کمک کن!
چند پرستار با برانکارد به سمت ماشین دویدند.
پرستار: چی شده؟
آرمان: توی ماشین بهش حمله شده، لطفاً سریع!
پرستارها بدون معطلی مگان را روی برانکارد گذاشتند و به داخل اورژانس بردند.
مگان: (با صدای خیلی ضعیف) ...مامانم...
آرمان: گوشیت کجاست؟
مگان: ...توی... کیفم...
آرمان کیف را برداشت، گوشی را پیدا کرد. چون صفحه قفل نبود، وارد مخاطبین شد و شمارهای که با اسم "Mom ❤️" ذخیره شده بود را گرفت.
رزیتا: الو مگان؟
آرمان: سلام، ببخشید من آرمان هستم. دخترتون الان بیمارستانه. بهش حمله شده، ولی به موقع رسوندیمش. لطفاً خودتون رو سریع برسونید.
چند ثانیه سکوت...
رزیتا: چی؟! کدوم بیمارستان؟!
آرمان آدرس را گفت.
رزیتا: دارم میام!
تماس قطع شد.
آرمان روی صندلی راهرو نشست. دستهایش از استرس میلرزید. تا چند ساعت پیش فقط قصد داشت برود خانه مادربزرگش. حالا وسط یک ماجرای عجیب گیر افتاده بود. زندگی گاهی بدون اجازه آدم، فیلمنامهاش را عوض میکند.
چند دقیقه بعد، درِ اورژانس باز شد و پزشک بیرون آمد.
پزشک: همراه بیمار؟
آرمان: من... کسی بودم که ایشون رو آوردم.
پزشک: فعلاً حالش پایدار شده، اما باید چند ساعت تحت نظر بمونه.
آرمان نفس راحتی کشید و برای اولین بار از وقتی مگان را دیده بود، کمی آرام شد.
ادامه دارد...
خوشگلا چجور بود؟😝🤌
خب شرایط پارت بعد 👇
لایک:۸تا(۷ تا هم شد اوکیه)🎀
کامنت:۲۰ تا 🌷
بازنشر:۵تا✨️
[پارت ۴]
آرمان: (با عجله ماشین را جلوی اورژانس نگه داشت) کمک! یکی کمک کن!
چند پرستار با برانکارد به سمت ماشین دویدند.
پرستار: چی شده؟
آرمان: توی ماشین بهش حمله شده، لطفاً سریع!
پرستارها بدون معطلی مگان را روی برانکارد گذاشتند و به داخل اورژانس بردند.
مگان: (با صدای خیلی ضعیف) ...مامانم...
آرمان: گوشیت کجاست؟
مگان: ...توی... کیفم...
آرمان کیف را برداشت، گوشی را پیدا کرد. چون صفحه قفل نبود، وارد مخاطبین شد و شمارهای که با اسم "Mom ❤️" ذخیره شده بود را گرفت.
رزیتا: الو مگان؟
آرمان: سلام، ببخشید من آرمان هستم. دخترتون الان بیمارستانه. بهش حمله شده، ولی به موقع رسوندیمش. لطفاً خودتون رو سریع برسونید.
چند ثانیه سکوت...
رزیتا: چی؟! کدوم بیمارستان؟!
آرمان آدرس را گفت.
رزیتا: دارم میام!
تماس قطع شد.
آرمان روی صندلی راهرو نشست. دستهایش از استرس میلرزید. تا چند ساعت پیش فقط قصد داشت برود خانه مادربزرگش. حالا وسط یک ماجرای عجیب گیر افتاده بود. زندگی گاهی بدون اجازه آدم، فیلمنامهاش را عوض میکند.
چند دقیقه بعد، درِ اورژانس باز شد و پزشک بیرون آمد.
پزشک: همراه بیمار؟
آرمان: من... کسی بودم که ایشون رو آوردم.
پزشک: فعلاً حالش پایدار شده، اما باید چند ساعت تحت نظر بمونه.
آرمان نفس راحتی کشید و برای اولین بار از وقتی مگان را دیده بود، کمی آرام شد.
ادامه دارد...
خوشگلا چجور بود؟😝🤌
خب شرایط پارت بعد 👇
لایک:۸تا(۷ تا هم شد اوکیه)🎀
کامنت:۲۰ تا 🌷
بازنشر:۵تا✨️
- ۹۰
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط