رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_14

فصل هفتم | عکس

چند دقیقه بعد، صدای دیگری شنیده شد.
تق...
این بار آرام‌تر.
مثل ورق خوردن کاغذ.
فلیکس به راه‌پله نگاه کرد.
— صدا از راهرو میاد.
هیونجین گفت:
— فلیکس...
فلیکس به او نگاه کرد.
— چیه؟
— اون عکس رو بده من.
فلیکس عکس را به او داد.
هیونجین چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد ابروهایش کمی درهم رفت.
— این آدم...
فلیکس پرسید:
— چی؟
هیونجین عکس را نزدیک‌تر آورد.
— من یه حسی دارم... انگار قبلاً دیدمش.
هان فوراً گفت:
— باز هم «حس»؟
هیونجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
— آره.
هان گفت:
— این خونه همه‌مونو شاعر کرده.
سونگمین خندید.
اما هیونجین هنوز به عکس خیره بود.
فلیکس پرسید:
— چی شده؟
هیونجین انگشتش را روی گوشه‌ی عکس گذاشت.
— یه نفر دیگه هم تو این عکسه
چان عکس را از او گرفت.
— کجا؟
هیونجین به پس‌زمینه اشاره کرد.
در انعکاس شیشه‌ی پنجره...
یک سایه‌ی خیلی کم‌رنگ دیده می‌شد.
کسی پشت شخص روی تخت ایستاده بود.
اما صورتش مشخص نبود.
فلیکس گفت:
— اون همون آدمه.
چانگبین گفت:
— همون که توی عکس قبلی بود؟
فلیکس سر تکان داد.
— آره.
لی‌نو عکس را از دست چان گرفت.
چند ثانیه نگاه کرد.
بعد گفت:
— نه.
همه منتظر ماندند.
— اون آدم داخل عکس قبلی پشت در بود.
— خب؟
لی‌نو عکس را برگرداند.
— اینجا پشت پنجره‌ست.
سکوت.
سونگمین آرام گفت:
— یعنی جای خودش رو عوض می‌کنه؟
لی‌نو جواب داد:
— یا...
مکث کرد.
— عکس داره زمان رو نشون می‌ده.
همان لحظه، صدای هان بلند شد:
— بچه‌ها!
همه برگشتند.
هان به دیوار کنار آشپزخانه خیره شده بود.
— این عکس...
روی دیوار، یک قاب قدیمی آویزان بود.
فلیکس نزدیک رفت.
همان عکس.
اما بزرگ‌تر.
و در آن...
همه‌ی هشت نفر دیده می‌شدند.
در همان خانه.
در همان راهرو.
اما این عکس با تمام عکس‌های قبلی فرق داشت.
چون در تصویر...
فلیکس و هیونجین کنار هم ایستاده بودند.
چان، چانگبین، لی‌نو، هان، سونگمین و آی.ان هم پشت سرشان بودند.
لباس‌هایشان همان لباس‌هایی بود که امروز پوشیده بودند.
فلیکس آرام گفت:
— این عکس...
چان نزدیک شد.
— غیرممکنه.
هان به عکس خیره شده بود.
— ما امروز این لباس‌ها رو پوشیدیم.
سونگمین گفت:
— دقیقاً.
چانگبین یقه‌ی لباسش را نگاه کرد.
آی.ان گفت:
— ولی عکس قدیمیه.
چان آهسته گفت:
— نه.
همه برگشتند.
— قدیمی نیست.
روی پایین قاب، یک تاریخ نوشته شده بود.
هفدهم نوامبر
و درست زیر آن...
عدد دیگری:
شش سال قبل
فلیکس خشکش زد.
شش سال...
هیچ‌کس حرف نزد.
هیونجین به عکس نگاه کرد.
چهره‌اش برای اولین بار کاملاً جدی شده بود.
فلیکس آرام پرسید:
— یعنی این عکس...
هان جمله را نصفه رها کرد:
— شش سال پیش گرفته شده؟
لی‌نو گفت:
— محاله.
چون تصویرشان...
دقیقاً شبیه امروز بود.
نه نسخه‌ی قدیمی‌ترشان.
بلکه خودشان.
امروز.
در همان لحظه...
از پشت قاب عکس صدای آرامی داد.
تق.
یک گوشه‌اش از دیوار جدا شد.
چان جلو رفت و قاب را برداشت.
پشت عکس، چیزی نوشته شده بود.
یک جمله‌ی کوتاه:
«دفعه‌ی اول، هیچ‌کس باور نکرد.»
فلیکس به جمله خیره شد.
و درست پایین آن، با خطی متفاوت...
فقط یک اسم نوشته شده بود:
فلیکس.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
هیونجین آرام گفت:
— چرا اسم تو؟
فلیکس جواب نداد.
چون در همان لحظه...
از داخل یکی از اتاق‌های طبقه‌ی بالا...
صدای باز شدن در آمد.
قیژ...
بعد صدای قدم.
یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.
همه سرشان را بالا گرفتند.
و درست قبل از اینکه کسی چیزی بگوید...
صدای همان فردی که از سقف شنیده بودند، دوباره در خانه پیچید:
— فلیکس...
فلیکس به پله‌ها نگاه کرد.
اما این بار...
صدای دوم نیامد.
فقط یک جمله‌ی آرام:
— بالاخره یادت اومد.
دیدگاه ها (۰)

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط