باز این دل سرگشته من

باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ، 
خنده می زد " شیرین" ،
تیشه می زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد .
کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است .
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ،
بی نهایت زیباست :
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی . 
تب و تابی بودت هر نفسی .
به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد!!
فریدون مشیری
دیدگاه ها (۳)

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهشب مانده است و با شب، تار...

صدایت را میبوسم ...و دلتنگی ها به همین سادگی تمام می شوند ای...

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش...ننماند هیچش الا هوس ق...

چه می خواهی تو از جانم، که جز عشقت نمی دانمچنانم کرده ای عاش...

تا همیشه بر مدار مکتب نور🇮🇷رهبر شهیدم؛ 🖤در میانه‌ی هیاهوی جه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط