BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋
Part 27🍷
ویو جونگکوک:
ـ «برای کسی که سال‌ها فکر می‌کردید مرده...»
صدای محافظ هنوز توی اتاق می‌پیچید.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
_ «اسمش رو بگو.»
مرد لب‌هاش رو روی هم فشار داد.
ـ «نمی‌تونم.»
یک قدم جلو رفتم.
_ «این آخرین فرصته.»
مرد با تردید گفت:
ـ «رئیس... اون شخص هنوز زنده‌ست.»
همون لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین بلند شد.
همه برگشتیم.
محافظ‌ها اسلحه‌هاشون رو آماده کردن و از اتاق بیرون رفتن.
من هم سریع دنبالشون رفتم.
اما قبل از اینکه از راهرو رد بشم، چشمم به ا/ت افتاد.
_ «تو همین‌جا بمون.»
«ولی—»
_ «این بار گوش کن.»
برای اولین بار لحنم جدی‌تر از همیشه بود.
«منم میام.»
چند لحظه نگاهش کردم.
بعد بدون حرف، همراهش حرکت کردم.
ویو ا/ت:
وقتی به طبقه‌ی پایین رسیدیم، یکی از پنجره‌ها شکسته بود.
روی زمین، یک گوشی افتاده بود.
جونگکوک خم شد و گوشی رو برداشت.
صفحه روشن شد.
یک پیام جدید:
«اگر می‌خواهید من را پیدا کنید، دیر شده.»
جونگکوک اخم کرد.
_ «نه...»
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد انگار چیزی فهمیده باشه، سریع برگشت سمت محافظ‌ها.
_ «درهای عمارت رو ببندید.»
ـ «چشم، رئیس.»
_ «هیچ‌کس بیرون نره.»
یکی از محافظ‌ها با عجله گفت:
ـ «ولی رئیس، احتمالاً فرار کرده.»
جونگکوک به گوشی نگاه کرد.
_ «نه.»
«از کجا مطمئنی؟»
نگاهش رو از صفحه گرفت.
_ «چون کسی که فرار کرده، این پیام رو نمی‌فرسته.»
مکث کرد.
_ «اون می‌خواد ما فکر کنیم فرار کرده.»
چند دقیقه بعد، تمام عمارت زیر نظر محافظ‌ها بود.
دوربین‌ها یکی‌یکی بررسی شدن.
تا اینکه...
یکی از محافظ‌ها فریاد زد:
ـ «رئیس! پیداش کردم!»
همه به سمت مانیتور برگشتیم.
تصویر دوربین پارکینگ بود.
یک مرد با لباس تیره، چند لحظه قبل از قطع برق، وارد بخش زیرزمینی عمارت شده بود.
جونگکوک تصویر رو متوقف کرد.
_ «اونجاست.»
«مطمئنی؟»
_ «صددرصد.»
سریع به سمت راهروی زیرزمین رفت.
من هم دنبالش رفتم.
درِ فلزی انتهای راهرو بسته بود.
جونگکوک دستگیره رو پایین کشید.
باز نشد.
یکی از محافظ‌ها جلو اومد و در رو باز کرد.
داخل تاریک بود.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو شنیده شد.
ـ «ایست!»
مردی از گوشه‌ی تاریک راهرو بیرون دوید.
محافظ‌ها دنبالش رفتن.
مرد خودش رو به در خروجی زیرزمین رسوند...
اما در از قبل قفل شده بود.
برگشت.
و درست مقابل جونگکوک ایستاد.
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک با خونسردی گفت:
_ «تموم شد.»
مرد چیزی نگفت.
_ «تو همون کسی هستی که وارد اتاق مخفی شد.»
مرد لبخند کمرنگی زد.
ـ «بالاخره فهمیدی.»
«تو برای کی کار می‌کنی؟»
مرد نگاهش رو به من دوخت.
بعد دوباره به جونگکوک نگاه کرد.
ـ «برای کسی که از اول می‌دونست شما دوتا دوباره همدیگه رو پیدا می‌کنید.»
جونگکوک قدمی جلو رفت.
_ «اسمش.»
مرد سکوت کرد.
_ «اسمش رو بگو.»
مرد بالاخره جواب داد:
ـ «کسی که فکر می‌کردید سال‌ها پیش مرده...»
مکث کرد.
ـ «جئون جانگی.»
همه‌چیز برای چند ثانیه ساکت شد.
چشم‌های جونگکوک ثابت موند.
_ «دروغ می‌گی.»
مرد لبخند زد.
ـ «پس چرا هیچ‌وقت جسدش رو ندیدی؟»
نفس ا/ت بند اومد.
«یعنی... پدر جونگکوک زنده‌ست؟»
مرد چیزی نگفت.
فقط لبخندش عمیق‌تر شد.
بعد یکی از محافظ‌ها گفت:
ـ «رئیس... ما این مرد رو گرفتیم.»
جونگکوک به او خیره شد.
اما انگار دیگر به چیزی که می‌گفت اهمیت نمی‌داد.
چون یک سؤال بزرگ‌تر در ذهنش شکل گرفته بود:
اگر جئون جانگی زنده بود... پس تمام این سال‌ها کجا بود؟
و مهم‌تر از آن...
چرا اجازه داده بود پسرش باور کند که مرده؟
جونگکوک آرام گفت:
_ «این تازه شروعشه.»
ادامه دارد... 🖤🗝️























خداوکیلی تا اینجا اومدی حمایت بکن دیگه🥺💜
دیدگاه ها (۰)

BAD BOY LOVER 💋Part 28🍷ویو جونگکوک:مرد رو به اتاق بازجویی بر...

BAD BOY LOVER 💋Part 29🍷ویو جونگکوک:صدای قفل شدن در هنوز توی ...

بانو فالوشهه💖https://wisgoon.com/xxlefoxx

بانو فالوشههه💜https://wisgoon.com/elizabeth31_jh

رمان جونگکوک

رمان جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط