part 1.
part 1.
اسم من لوناست. من 23 سالمه و هیچ خانوادهای ندارم.
تنها زندگی کردم، تنها نفس کشیدم، و تنها چیزی که همیشه باعث میشد حس کنم هنوز به این دنیا وصل هستم، پارتنرمه؛ اسم اون ارتینه.
بعد از مدتها، بعد از همهی سختیها، خستگیها، بیپولیها، و روزهایی که انگار هیچچیز قرار نبود درست بشه، بالاخره داشتیم خونه میخریدیم.
برای من این فقط خریدن یک خونه نبود.
این یعنی یه شروع تازه.
یعنی یه جای امن.
یعنی جایی که شاید بشه توش برای اولین بار واقعاً «آرام» زندگی کرد.
من کنار ارتین توی ماشین نشسته بودم و هی بیقرار به بیرون نگاه میکردم. انگار هر خیابون، هر چراغ، هر ساختمون داشت منو به لحظهای نزدیکتر میکرد که منتظرش بودم. هر چند دقیقه یکبار با هیجان میپرسیدم:
«رسیدیم؟»
و ارتین هم با اون لحن آروم و مطمئنی که همیشه داشت، فقط جواب میداد:
«نه، هنوز نه.»
نمیدونم چرا این «هنوز نه»ها انقدر شیرین بود.
شاید چون تهش یه چیز بزرگتر از انتظارم پنهان شده بود.
وقتی بالاخره ماشین ایستاد و ارتین گفت رسیدیم، اولش فقط خیره موندم.
جلوی چشمم یه خونهی قشنگ و شیک بود؛ از اون خونههایی که هم باکلاسن، هم یه جور خاصی دل آدمو میبرن. ظاهرش تمیز، مرتب و جذاب بود. نور روی دیوارها افتاده بود و پنجرههای بزرگش حس عجیبی به من میدادند؛ انگار این خونه فقط یک ساختمان نبود، انگار قرار بود یک زندگی تازه رو توی خودش نگه دارد.
من هنوز داشتم نگاهش میکردم که یه دفعه از ذوق خودمو انداختم بغل ارتین. محکم بغلش کردم، جوری که انگار میخواستم از خوشحالی توی آغوشش گم بشم. بعد هم از شوق چند بار بوسیدمش و گفتم:
«واقعاً مال خودمونه؟»
ارتین خندید، موهامو نوازش کرد و گفت:
«آره، مال خودمونه. مخصوصاً برای تو.»
همین جمله کافى بود که قلبم یهجور عجیب تندتر بزنه.
وقتی وارد خونه شدیم، بوی تمیزی و تازگی همهجا پیچیده بود. کفپوشها برق میزدن، دیوارها روشن و مرتب بودن، و هر گوشهی خونه حس میداد اینجا قراره پر از خاطره بشه. ارتین یکییکی اتاقها رو بهم نشون داد. آشپزخونهی بزرگ، پذیرایی دلباز، اتاق خواب، و بعد یک راهرو که تهش یه در عجیب بود.
همون لحظه حس کنجکاویم گل کرد.
«اونجا چیه؟»
ارتین یه لبخند خیلی کوتاه زد؛ از اون لبخندایی که آدم رو بیشتر کنجکاو میکنه.
«بیا خودت ببین.»
در رو باز کرد و من وقتی پلههای پایینرو دیدم، چشمام گرد شد.
یه اتاق زیرزمینی بود. اما نه از اون مدل خستهکننده و تاریک؛ بیشتر شبیه یه مخفیگاه بود. یه جای خاص. یه جای امن. یه جایی که حس کردم شاید میتونیم توش از همهچیز و همهکس فرار کنیم.
من با هیجان بهش نگاه کردم و گفتم:
«وای... این خیلی خفنه.»
ارتین فقط لبخند زد، اما توی نگاهش یه چیزی بود که اون موقع نفهمیدم.
اسم من لوناست. من 23 سالمه و هیچ خانوادهای ندارم.
تنها زندگی کردم، تنها نفس کشیدم، و تنها چیزی که همیشه باعث میشد حس کنم هنوز به این دنیا وصل هستم، پارتنرمه؛ اسم اون ارتینه.
بعد از مدتها، بعد از همهی سختیها، خستگیها، بیپولیها، و روزهایی که انگار هیچچیز قرار نبود درست بشه، بالاخره داشتیم خونه میخریدیم.
برای من این فقط خریدن یک خونه نبود.
این یعنی یه شروع تازه.
یعنی یه جای امن.
یعنی جایی که شاید بشه توش برای اولین بار واقعاً «آرام» زندگی کرد.
من کنار ارتین توی ماشین نشسته بودم و هی بیقرار به بیرون نگاه میکردم. انگار هر خیابون، هر چراغ، هر ساختمون داشت منو به لحظهای نزدیکتر میکرد که منتظرش بودم. هر چند دقیقه یکبار با هیجان میپرسیدم:
«رسیدیم؟»
و ارتین هم با اون لحن آروم و مطمئنی که همیشه داشت، فقط جواب میداد:
«نه، هنوز نه.»
نمیدونم چرا این «هنوز نه»ها انقدر شیرین بود.
شاید چون تهش یه چیز بزرگتر از انتظارم پنهان شده بود.
وقتی بالاخره ماشین ایستاد و ارتین گفت رسیدیم، اولش فقط خیره موندم.
جلوی چشمم یه خونهی قشنگ و شیک بود؛ از اون خونههایی که هم باکلاسن، هم یه جور خاصی دل آدمو میبرن. ظاهرش تمیز، مرتب و جذاب بود. نور روی دیوارها افتاده بود و پنجرههای بزرگش حس عجیبی به من میدادند؛ انگار این خونه فقط یک ساختمان نبود، انگار قرار بود یک زندگی تازه رو توی خودش نگه دارد.
من هنوز داشتم نگاهش میکردم که یه دفعه از ذوق خودمو انداختم بغل ارتین. محکم بغلش کردم، جوری که انگار میخواستم از خوشحالی توی آغوشش گم بشم. بعد هم از شوق چند بار بوسیدمش و گفتم:
«واقعاً مال خودمونه؟»
ارتین خندید، موهامو نوازش کرد و گفت:
«آره، مال خودمونه. مخصوصاً برای تو.»
همین جمله کافى بود که قلبم یهجور عجیب تندتر بزنه.
وقتی وارد خونه شدیم، بوی تمیزی و تازگی همهجا پیچیده بود. کفپوشها برق میزدن، دیوارها روشن و مرتب بودن، و هر گوشهی خونه حس میداد اینجا قراره پر از خاطره بشه. ارتین یکییکی اتاقها رو بهم نشون داد. آشپزخونهی بزرگ، پذیرایی دلباز، اتاق خواب، و بعد یک راهرو که تهش یه در عجیب بود.
همون لحظه حس کنجکاویم گل کرد.
«اونجا چیه؟»
ارتین یه لبخند خیلی کوتاه زد؛ از اون لبخندایی که آدم رو بیشتر کنجکاو میکنه.
«بیا خودت ببین.»
در رو باز کرد و من وقتی پلههای پایینرو دیدم، چشمام گرد شد.
یه اتاق زیرزمینی بود. اما نه از اون مدل خستهکننده و تاریک؛ بیشتر شبیه یه مخفیگاه بود. یه جای خاص. یه جای امن. یه جایی که حس کردم شاید میتونیم توش از همهچیز و همهکس فرار کنیم.
من با هیجان بهش نگاه کردم و گفتم:
«وای... این خیلی خفنه.»
ارتین فقط لبخند زد، اما توی نگاهش یه چیزی بود که اون موقع نفهمیدم.
- ۶۷
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط