🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part۲٠

توی دست جیهای یه نامه بود!

خواستم نامه رو از دستش بگیرم که عقب رفت و با خنده ازم فرار کرد!!

جیغ زدممم: جیهاااایییی اذیتممم نکنننن دارم از استرس میمیرممم!!!

جیهای بلند بلند میخندید و ازم فرار میکرد! منم با اخرین سرعت دوییدم و نامه رو از دستش گرفتم!
روی پاکت رو خوندم: از طرف... جئون!؟ جئون کیه!؟ فامیلیه جونگکوکه!؟ یا شایدم یه معلمی چیزی باشه... یا شاید از طرف فامیلام باشه!؟ راستش از اونجایی که درباره ی نامادریم چیزی نمیدونم معلوم نیست که فامیلیشون چیه!

جیهای لوس گفت: از طرف آقاییتهه!!

محکم زدم تو سرش: جهاااییی دو دیقه خفشو!!!

جیهای آخی گفت و رفت پیش لیا...

پاکت رو باز کردم... یه برگه داخلش بود. دست خطش... مثل دست خط جونگکوک بود!!

شروع کردم به خوندن نامه...
بالا نامه نوشته بود: از طرف جونگکوک!

ضربان قلبم رفت بالا!!! خدااای منننن جونگکوککک.... فراموشممم نکردهههه!!!

با هیجان شروع کردم به خوندن نامه:

"سلام ا. ت! حالت چطوره؟ امیدوارم خوب باشی. امتحاناتت خوب بود؟ کارنامه گرفتی؟
راستی فارغ التحصیل شدنت مبارک دختر کوچولو! اوه شرمنده! تو دیگه الان بزرگ شدی!
از اخرین دیدارمون چهارسال میگذره و... خب راستش قرار بود چهارسال دیگه همو ببینیم درسته؟ اما باید بگم که... معذرت میخوام...!"


بغض گلومو گرفت... هی نکنه... نکنه نمیتونه بیاد تا همو ببینیمم!؟؟

لیا سر تکون داد: ای بابا! بازم که بغض کردی تو! رنگ صورتت عین گچ سفید شده! بیا بشین روی تخت اروم باش!

اروم نشستم روی تخت و ادامه نامه رو خوندم:
"نمیتونم برای جشن فارغ التحصیلیت بیام...! بازم معذرت میخوام! ولی بهت قول میدم دو روز دیگه بیام پیشت!
اون پایین شمارمو نوشتم. بهم زنگ بزن، میخوام صداتو بشنوم!
احتمالا توی این چند سال خیلی تغییر کردی... شایدم منو فراموش کرده بودی مگه نه!؟ ولی باید بگم تو همیشه توی فکرم بودی...! "

وواااایییییی من تو فکرششش بودمممم؟!؟؟؟

دستمو روی قلبم گذاشتم: هی ا. ت اروم باش الان سکته میکنیا!!

"خب دیگه... تا بعدا! خداحافظ دختر کوچولوی من! "

با دستام صورتمو پوشوندم... خیلی سرخ شده بودم و اصلا نمیخواستم جیهای و لیا منو توی این وضع ببینن!

لیا گفت: میشه... میشه نامه رو منم بخونم...؟

اروم گفتم: اره میشه...

جیهای یهو با خوشحالی گفت: ا. تتتت!!! بلند شو بهش زنگ بزننن شمارشو داده بهت دیگههه!!! میگه میخواد صداتو بشنوهه!!

اروم گوشیمو برداشتم... دستام میلرزیدن...
شمارشو گرفتم...

_الو!؟






و




خماااارررررییییییییی🤣💔

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۱۱)

بچه ها واقعا ببخشید... من باید یکم درس بخونممم... هعی ولش کن...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۱ صدام میلرزید: ...

شرکت کننده ی بعدیمون... بفرماا امیدوارم خوشت بیاد قشنگمم😘🍓@j...

شرکت کننده بعدی.. بفرما قشنگم امیدوارم خوشت بیاد😘🍓@989282_93...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲٠کنار پنجره نشست...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۱۹ از زبان راوی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط