My little marshmallow
My little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p23
خیلی فکر کرد به اینکه این اموال رو بده به باباش شاید دوباره همه چی مثل قبل بشه ، چون کدوم بچه ای هست که دوست ندارع مامان و باباش باهاش خوب باشن
اما از یه طرف دیگه هم میگفت علاقه ای که از طریق ثروت و پول به وجود بیاد به چه درد میخوره.
پس به حرف عقلش گوش داد و این کارو نکرد.
|پایان فلشبک|🔚
با صدای خدمتکار به خودش اومد و دوربین رو خاموش کرد.
خدمتکار: قربان میتونم بیام داخل؟
قبل از اجازه دادن به خدمتکار به خودش داخل آیینه نگاه کرد .
اشکاش رو پاک کرد ، یکم دست به صورتش کشید تا به حالت عادی خودش برگرده
کوک: بیا
خدمتکارا اومدن خریدارو گذاشتن داخل اتاق رفتن.
میخواست کیف رو برداره بره که اون پاستیل هارو بین اون همه خرید دید .
چشماش برق زد.
چندتاشونو گذاشت داخل ساکش و یدونه شیر موز رو هم برداشت و از اتاق رفت بیرون.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p23
خیلی فکر کرد به اینکه این اموال رو بده به باباش شاید دوباره همه چی مثل قبل بشه ، چون کدوم بچه ای هست که دوست ندارع مامان و باباش باهاش خوب باشن
اما از یه طرف دیگه هم میگفت علاقه ای که از طریق ثروت و پول به وجود بیاد به چه درد میخوره.
پس به حرف عقلش گوش داد و این کارو نکرد.
|پایان فلشبک|🔚
با صدای خدمتکار به خودش اومد و دوربین رو خاموش کرد.
خدمتکار: قربان میتونم بیام داخل؟
قبل از اجازه دادن به خدمتکار به خودش داخل آیینه نگاه کرد .
اشکاش رو پاک کرد ، یکم دست به صورتش کشید تا به حالت عادی خودش برگرده
کوک: بیا
خدمتکارا اومدن خریدارو گذاشتن داخل اتاق رفتن.
میخواست کیف رو برداره بره که اون پاستیل هارو بین اون همه خرید دید .
چشماش برق زد.
چندتاشونو گذاشت داخل ساکش و یدونه شیر موز رو هم برداشت و از اتاق رفت بیرون.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
- ۶۹۸
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط