طبق معمولراس ساعت هفتکنج کافه ی همیشگی نشسته بودم

🔖

طبق معمول،راس ساعتِ هفت،کنجِ کافه ی همیشگی نشسته بودم...
عطری آشنا،سرم را از روی میز بلند کرد
بدنم را بی حس کرد
تمام موهای تنم به احترامش ایستادند...
عطری که بعد از خودش،هر جا به مشامم میرسید،مرا کیلومترها دنبالش جابجا میکرد...
بعد از هفت سال دیدمَش
همان نجابت
همان وقار
همان لبخندِ همیشگی
حتی قدرتِ پلک زدن هم نداشتم...
هیچوقت تمرین نکرده بودم که اگر روزی رو در رو شدیم،چه عکس العملی نشان دهم
دوست داشتم تمام زندگی ام را هزینه کنم و ساعتهای دنیا را نگه دارم،تا یک ساعت بیشتر نگاهش کنم...
سرم را روی میز گذاشتم و تمام زمانی که داشته بودمش را مرور کردم
تمامِ زمانی که قدرش را ندانستم و حالا برای دقیقه ای بیشتر،التماسِ ساعتها میکردم...
رفت
هم خودش
هم بوی عطرش...
دیدگاه ها (۲۴)

کجایی عزیز دلم؟؟حال و روز زندگی ات خوب است؟؟راستی نگران من ن...

پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پا...

چهل روز است ناباورانه منتظر آمدنت هستم و هر بار که از شوک رف...

چهل شب ، چشم من با گریه خو کردچه شب‌ها ، با تو بودن آرزو کرد...

#چندپارتی #لینو#استری_کیدز{My enemy}part²⁰.....ویو ا.ت به سخ...

<< وانشات دازای >>موضوع: اگه فکر کنی بهت خیانت کرده <<راهنما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط